بشر ـ اعمّ از مسلمان و غیر مسلمان ـ برای رسیدن به حقایق ، چهار راه دارد ؛

نخست: راه حسّ ، که متکّی به حواسّ پنجگانه می باشد.

دوم: راه کشف و شهود باطنی ، که با حواسّ باطنی است ؛ و در حیطه ی علوم تجربی کاربردی ندارد.

سوم: راه برهان عقلی ؛

چهارم راه وحی ؛ که به وساطت انبیاء و ائمه (ع) می باشد. این راه نیز در علوم تجربی رایج نقشی ندارد ؛ امّا برخی دانشمندان متدیّن در گذشته و حال ، برخی پیش فرضهای خود را از این ناحیه می گیرند. لذا نمی توانند زیر بار برخی نظریّات علوم تجربی موجود بروند ؛ چون آن نظریّات با پیش فرضهای الحادی مطرح شده اند.

حال سوال این است که علوم تجربی ـ چه در غرب و چه در میان مسلمین ـ از کدام راه استفاده می کنند؟

علوم تجربی ـ برخلاف پندار بسیاری افراد ـ علوم حسّی نیستند ؛ چون علوم حسّی ، اطّلاعاتی جزئی هستند که مستقیماً از راه حواسّ به دست می آیند و هیچ گونه استدلالی در آنها وجود ندارد ، تا سخن از درستی یا نادرستی آنها باشد ؛ در حالی که مسائل علوم تجربی ، مسائلی کلّی می باشند. بر این اساس ، اینکه ماه گرد است یا سطح آن پوشیده از گودالهایی می باشد یا اینکه فلان حیوان در فلان منطقه زندگی می کند یا اینکه نور سفید بعد از گذر از منشور ، به هفت رنگ تجزیه می شود و ... ، هیچکدام جزء مسائل علوم تجربی محسوب نمی شوند ؛ بلکه همگی علوم حسّی می باشند. امّا اینکه چرا ماه گرد است؟ یا اینکه علّت پیدایش چاله های آن چیست؟ یا چرا فلان حیوان در فلان منطقه زندگی می کند و در جای دیگر یافت نمی شود؟ یا اینکه علّت تجزیه شدن نور سفید به طیف هفت رنگ چیست؟ مسائلی هستند که علوم تجربی باید به آنها پاسخ دهند ، و اینجاست که پای فرضیّه ها و مدلهای ذهنی به میان می آیند و همینجاست که استدلال مطرح می شود ؛ و همینجاست که دانشمندان علوم تجربی از یک طرف تحت تأثیر پیش فرضهایشان قرار می گیرند و از طرف دیگر دست به دامان استدلال عقلی می شوند ؛ امّا نه براهین عقل فلسفی ، بلکه استدلالهای عقل عرفی که در لسان فلسفه آن را قوّه ی وهم می گویند ؛ که دامنه ی عقل فلسفی می باشد.

در علوم عقلی سه گونه استدلال قیاسی مطرح است ؛ که عبارتند از:

1ـ برهان لمّی: در این روش از وجود علّت تامّه به وجود معلول استدلال می شود. مثلاً می گوییم:

ـ اگر خورشید در آسمان دیده شود ، پس هوا روشن خواهد بود.

ـ به چشم خود می بینم که خورشید در آسمان دیده می شود.

ـ پس یقیناً هوا روشن است.

2ـ برهان انّی: در این روش از وجود معلول به وجود علّت استدلال می شود. مثلاً می گوییم:

ـ هر گاه هوا روشن باشد ، پس خورشید در آسمان دیده می شود.

ـ مشاهده می کنم که هوا روشن است.

ـ پس یقیناً خورشید در آسمان دیده می شود.

3ـ برهان از راه ملازمات عامّه: در این شیوه ی استدلال ، نه از وجود علّت به وجود معلول پی می برند و نه از وجود معلول به وجود علّت ؛ بلکه از لازمه ی منطقی یک قضیّه ، برای رسیدن به نتیجه استفاده می شود. مثلاً می گوییم:

ـ این ساختمان ، طبقه بالا دارد.

ـ بالا و پایین دو امر متضائفند ؛ یعنی وجود یکی بدون وجود دیگری معنی ندارد.

ـ پس این ساختمان ، طبقه پایین دارد.

برهان از راه ملازمات عامّه معمولاً در علوم تجربی استفاده نمی شود. این شیوه ی استدلال عمدتاً اختصاص به فلسفه عقلی محض دارد. چرا که دو شیوه ی دیگر در فلسفه قابل استفاده نیستند. چون موضوع فلسفه ، وجود است ؛ و وجود ، علّت ( وجود دهنده) ندارد تا از راه آن مورد شناسی قرار گیرد. لذا برهان لمّی در فلسفه ی عقلی کاربرد ندارد. برهان انّی هم از نظر حکما فاقد ارزش منطقی می باشد. لذا تنها شیوه ی استدلال در فلسفه ، همین راه اخیر می باشد که بهترین راه استدلال است.

امّا علوم تجربی از آنجا که دنبال یافتن علّتهاست نمی تواند از علّت به معلول برسد ؛ چون علّت ، مجهول اوست. امور متضائف و ملازم نیز در مسائل علوم تجربی کم پیدا می شوند ، لذا برهان از راه ملازمات عامّه نیز کاربردی در آن ندارد. پس دانشمند علوم تجربی چاره ای جز این ندارد که از معلول به علّت پی ببرد که همان طریقه برهان انّی است. لکن این شیوه ـ اگر چه در نظر عرف مردم یقین آور می باشد ـ روشی است ظنّی و حدسی ؛ که تنها ایجاد یقین روانشناختی می کند ؛ و هیچگاه به یقین منطقی نمی رسد.

اگر به مثالهای ذکر شده در بالا توجّه فرمایید ، ملاحظه می کنید که مثال نخست ، استدلالی است کاملاً درست. چون اگر خورشید در آسمان دیده می شود ، پس هیچ مانعی از تابش نور آن نیست. لذایقیناً هوا روشن خواهد بود. امّا مثال دوم ، تنها برای عرف مردم یقین می آورد. مردم اگر به پنجره نگاه کرده و هوا را روشن بیابند ، حکم می کنند که پس خورشید در آسمان می درخشد. حال آنکه ممکن است روشنی هوا از نورافکن یا عاملی دیگر باشد.

پس حقیقت این است که به هیچ وجه نمی توان با قطع و یقین از معلول به علّت پی برد ؛ بلکه ما با مشاهداتِ مکرر شواهدِ موجود ، صرفاً با حدس و گمان می توانیم علّتی برای آن فرض کنیم ؛ که این فرض ما نیز ممکن است مطابق واقع باشد یا نباشد.

حاصل سخن آنکه:

در علوم تجربی ، دو عامل عمده باعث می شوند که نتوانیم به محصولات نظری این علوم اعتماد کنیم ؛ چه این علوم با نظر به متون اسلامی طرح شده باشند و چه بدون نظر به این متون.