به نام خداوند جان و خرد

بدون شك ،  غناي ادب و فرهنگ يك كشور متمدّن و تاريخ مند ، به وجود شاعران و نويسندگان و دانشمندان سترگي است كه عمر ارزشمند خود را ، صرف اعتلاي يك ملّت و فرهنگ مي نمايند . درّدرياي ادب فارسي نيز ، در پهنه ي گسترده ي هزارو اندي سال خود ، از اين قضيّه ، مستثني نمي باشد.

هر چند كه تمدّن بزرگ ايراني ، قبل از اسلام نيز داراي آثاري ادبي هم چون ، اوستا مي باشد امّا پايه و بناي واقعي ادب گهر بار فارسي از نخستين سده هاي پس از اسلام ، به ويژه از نيمه هاي قرن سوم  هجري ، با نخستين شاعران پارسي گو ، آغاز گرديد و در اندك زماني پس از نضج گرفتن  آن ، بزرگ مردي از تبار حكيمان ، عمر گران قدر هشتاد ساله خود را صرف احياي فرهنگ و ادب اين مرز و بوم نمود و از يك اثر ادبي خشك و بي روح و بي طراوت كه آن را خداينامه يا شاهنامه ي ابو منصوري ، مي نامند اثري زنده و بانشاط و تپنده ايجاد نمود كه بسياري از اديبان و سخن سنجان جهان و قافيه سنجان معاني آن را همانند تاجي بر تارك تاريخ ادبيات ايران و بلكه جهان مي دانند و «سراينده ي آن را در عرب و عجم نظيري نمي شناسند »

او خواسته  است كه با شاهكار عظيم خود «كاخي بنا نهد كه از باد و باران گزندي به او نرسد»بنابر اين شاهنامه‌ي اوتبار نامه ي قوم ايراني و سند هويت ملي ايرانيان پيش از اسلام است. بزرگمرد دهقان نژادي كه علاوه بر رنج سي ساله ،سرمايه مادي زندگي خود را در جهت سرايش شاهكار خود صرف كرد به اميد آنكه سخن سنجي قدر سخن او را بداند.

افسوس !كه در دوره ي زندگي خود ، به اين آرزو نرسيده است . امّا به روح بلند و به (صد جهان جان خفته در يك پيرهن ) طوس بايد گفت كه تنها كتابي كه بعد از قرآن كريم ، و ديوان حافظ ، مورد توجّه محافل ادبي جهان گرديد ، گنجينه ي گران قدر اوست كه الحق سخن او به ( اعلي عليين رفته و در عذو بت مانند ماء  معين است)

حكيم طوس ،با آگاهي كامل و خواست قلبي خود هر چند كه از زبان عربي بهره مند بود چون در جهت زنده كردن هويّت ملّي ملّت ايران  بود ، مانند بسياري از شاعران و نويسندگان عربي مآب ، بهين نامه ي باستانش را ، با اصطلاحات و تعبيرات و جملات مغلق و دشوار  بيگانه ، خصوصا زبان عربي نياميخت ؛زيرا او در پي آن بود كه اثري هنري ، در ادب فارسي ، بيافريند كه مثل اعلاي فصاحت و بلاغت باشد و به حقّ و شايستگي چه زيبا ،از عهده ي اين كار بزرگ برآمد ! حكمت فردوسي كه آگاهي او را در حدّبسيار خوبي از دانش  و فلسفه ، بيان مي كند- باعث نگرديد كه اصطلاحات دشوار فلسفي كه بعضا بسياري از آنها ،ريشه ي يوناني دارد اثر بزرگ او را تحت الّشعاع ، قرار دهد .

علاوه بر آن ، با توجّه به اين كه ، دانستن زبان عربي ، جهت بهر ه مندي از آيات و روايات و انجام احكام عملي اسلام ، مانند : نماز و ساير ادعيّه ، براي او ضروري مي نمايد و از طرفي او ، به مسلماني خود در شاهنامه ، باليده است ، امّا جنبه ي اسلامي او ،جنبه ي ايراني اش را ، كم رنگ نكرده است و از جلوه نينداخته است.

او حكيمي است كه هم جنبه ي مذهبي دارد و هم جنبه ي ملي و مانند بسياري از حكماي اسلامي «شيرخدا و رستم دستانش آرزوست».

شير خدا ،همان انسان متعالي قرآن و احاديث است كه در پيكره ي شخصيت مولا علي عليه السلام جلوه گري مي كند و رستم دستان همان انسان آرماني از نظر فردوسي است كه در قالب پهلوان ملي ايران دوستي همچون رستم متجلي مي گردد و فردوسي به هر دوي آنان مي بالد.

در اين راستا ، با رسالتي كه در خود احساس مي كند متعهد مي شود كه شايستگي هاي خود را به شايستگي هاي شاهنامه بدوزد كه يكي از آنها ، وجود تقريباً 800 واژه ي عربي است كه در مقابل درياي بيكران واژگان فارسي آن بسيار نا چيز است . البته اين لغات را بنا به ضرورت هايي از جمله : مهجور بودن واژگان معادل فارسي آنها و با مسما تر بودن واژگان عربي و يا عدم و جود معادلهاي فارسي و پرهيز از تهمت ضديت با زبان عربي و مهم تر از همه ي اينها ضديت با دين اسلام كه زبان آن عربي است به كار برده است.

 لذا بنده ي حقير در اين مقال اندك ،برآنم كه گوشه اي از درياي معارف اين نامه ي بزرگ را ، با جمع آوري واژگان عربي و بيان معادل هاي فارسي اين واژگان،نشان دهم باشد كه فيض روح القدس در اين باره ما را  مدد فرمايد .

پيش از پرداختن به اصل موضوع ، توجه خوانندگان عزيز را به نكات زير معطوف مي نمايم :

1-                       مبناي تحقيق ، شاهنامه ي چاپ ژول مول فرانسوي است كه شركت سهامي كتابهاي جيبي ، با همكاري انتشارات امير كبير ، در سال 1376 ، در چاپخانه سپهر تهران ، آن را براي پنجمين بار چاپ و منتشر كرده است.

2-                       روش كار بدين شرح بود:

پس از اتمام خواندن  حدود پانزده هزار بيت ، از دو جلد اول و دوم از مجموعه 7 جلدي چاپ ژول مول (يك جلد مقدمه هم دارد) و فيش  برداري از ابيات ، فيش ها را به صورت الفبايي دسته بندي كردم و چنانچه در بيتي چند واژه ي عربي به كار رفت ،براي هركدام از واژگان، فيش جداگانه اي بر اساس حروف الفبا ترتيب دادم و لذا ممكن است كه بعضي از ابيات كه به عنوان شاهد مثال ذكر كردم تكراري باشد ( هرچند كه همه اين گونه نيست)

3-                       از ذكر كردن لغات عربي تكراري ، به دليل حجم كار خود داري كردم .

4-                       منبع و مأخذ مورد نياز ، جهت استخراج معني واژگان ، فرهنگ شش جلدي مرحوم دكتر معين ، چاپ هشتم ، سال 1371، چاپخانه ي سپهر تهران و فرهنگ شاهنامه ي فردوسي (واژه نامك ) مرحوم عبدالحسين  نوشين ،چاپ سوم ، سال 1369 ، چاپخانه ي ايران مصور به همت انتشارات دنيا و در پاره اي از لغات ،  لوح فشرده ي لغت نامه دهخدا مي باشد.

5-                       چون هر واژه داراي معاني گوناگون است ، لذا جهت پرهيز ا ز تطويل كلام ، فقط به معني مورد نظر در بيت هر واژه بسنده كردم و واژه ي مورد نظر را برجسته تر نوشتم .

6-                       تعداد كل واژگان مورد تحقيق 192 واژه مي باشد كه در زير به بيان معاني آنها مي پردازم .

7-                       نوع دستوري هر واژه در مقابل آن ، داخل كمانك آمده است .

 

 

بيست و هشتم آبان ماه هزار و سيصد و هشتاد و يك

رمضان رضايي لولاكي

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

          1 - آلت :( اِ ) : آنچه از اعضاي طبيعي يا مصنوع كه براي راندن دشمن با خود دارند ( وسيله)

«:سياوش بدان آلت و فر برز         بدان ايزدي دست و آن تيغ .و گرز » ج2 ، ص 187

2- ابليس ( اِ):معرّب واژه ي يوناني (diabolos) به معني كذاب و نمام است و به معني شيطان ،اهريمن وپدر ديوان مي باشد؛

چنان بد كه ابليس ، روزي به گاه                   بيامد بسان يكي نيكخواه  ج 1 ، ص 29.

3- اَجَـل( اِ):مرگ ، هنگام مرگ ، نهايت زمان عمر ، اجل موعود :

«جواني و پيري ، به نزد اجل                   يكي دان چو دين را نخواهي خلل » ج2 ، ص 37.

4- اسلام ( اِ) : دين محمد بن عبدالله (ص) .(مص م ): گردن نهادن ، فرمان بردن ، پذيرفتن دين و شريعت پيامبراسلام (ص) :

« به  گيتي ، در اين كوش ، چون بگذري        كه انجام ، اسلام با خود بري » ج2 ، ص 37.

5- اسير (ص) : گرفتار ، بندي ، دستگير شده ، برده ، بنده :

« همه گنج ، تاراج و لشكر اسير              جوان تخت شاه نيز برگشته پير »ج1 ، ص 252.

6- امر (مص م ) : فرمودن ، دستور دادن ، فرمان ، حكم ، فرمايش :

«چه گفت آن خداوند تنزيل و وحي     خداوند امر و خداوند نهي» ج1 ، ص8 .

7-اهل بيت( اِ) : خاندان ، امت هر پيغمبر عموماً و امت پيغمبر اسلام خصوصاً:

« منم بنده ي اهل بيت نبي      ستاينده ي خاك پاي وصي »ج1 ، ص8 .

  8 - ايمان (مص م ): گرويدن ، عقيده داشتن ، ايمن كردن ، باور داشتن ، اعتقاد:

« دل از گنج ايمان گر آكنده اي                 تو را خامشي به كه تو بنده اي » ج 2 ، ص 37 .

  9 - ايمني( حا مص ) : ايمن بودن ، مصونيت :

« توانگر شد از داد و از ايمني              ز بد بسته بد دست آهرمني » ج1 ، ص 285

  10 - برق (اِ):   نوري كه در اثر برخورد ابرها به علت دارا بودن الكتريسيته مثبت و منفي ) توليد مي شود:

« چو برق درخشنده از تيره ميغ     همي آتش افروخت از گرز و تيغ » ج1 ، ص 28013-

 11 - بساط(اِ): فرشي چون حصير و قالي و بستر ، فرش و هر چيز گستردني :

« بساطي بيفگند پيكر بزر          زبرجد درو بافته سر بسر »ج1 ، ص 171

 12 - بعد ( ق) : پس ، سپس :

«كه خورشيد بعد از رسولان مه              نتابيد بر كس ز بوبكر به » ج1 ص 8 .

13 -  بغض ( اِ ) : دشمني ، كينه ، خصومت ، عداوت :

« هر آنكس كه در دلش بغض عليست           از او زارتر در جهان زار كيست » ج1 ، ص9.

14 - بوبكر(اِ): ابن ابي قحافه ، از قدماي صحابه ي رسول اكرم (ص) و پدر عايشه و نخستين خليفه از خلفاي راشدين :

« كه خورشيد بعد از رسولان مه                نتابيد بر كس ز بوبكر به » ج 1 ص 8

15 - بيت المقدس (اِ):شهر و مركز حكومت قديم فلسطين و پايتخت كنوني دولت اسرائيل :

« به خشكي رسيدند سر كينه جوي      به بيت المقدس نهادند روي » ج1 ، ص 49 .

16 - تدبير ( مص م ) : پايان كاري را نگريستن ، در امري انديشيدن ، پايان ديدن ، راي زدن ، مشورت كردن ، شور و مشورت :

« به تدبير  با يكدگر ساختند     همه راه بيهوده انداختند » ج1 ص 59 .

17 تـَذَرو (اِ): واژه اي پهلوي است كه اصل آن (titar ) است و به اين شكل معرّب واژه ي تَدَرج است ، قرقاول :

« خرامان بيامد به نزديك سرو        به شادي چو پيش گل آيد تذرو » ج1 ص 61 .

18 - تشوير (مص م ) : شرمنده كردن ، شرمساري ، شرمندگي ، شور و اضطراب :

« فروماند كاووس و تشوير خورد      از آن نامداران و مردان مرد » ج2 ص 25 .

19 - تقويم ( اِ) : دفتري كه در آن حساب روزها و ماه ها را درج نمايند ، گاهنامه :

« همي آز كمتر نگردد به سال              همي روز جويد به تقويم و فال » ج2 ص 98

20 - تنريل ( ا خ ) : قرآن ، نبي :

« چه گفت آن خداوند تنزيل و وحي               خداوند امر و خداوند نهي » ج 1 ص8 .

21 ثـَري ( اِ) : خاك ، زمين :

« چو خورشيد از پرده بالا گرفت           جهان از ثري تا ثريا گرفت » ج 1 ص 186 .

22- ثريا ( اِ خ ) : مصغّر ثروي ، مجموع شش ستاره ي كوچك ، در كوهان ثور ، منزل سوم از منازل قمر ، پس از بطين و پيش از دبران و آن شش ستاره بر كوهان ثور است ، نرگسه ي چرخ :

« كزينسان بر آن كوه مرغ آفريد      ز خارا سر اندر ثريا كشيد» ج1 ، ص113.

23- ثـَنا( اِ . اِ مص ) : آفرين ، تمجيد ، تحريف ، تحسين ، مديحه ، ستايش ، شكر ، سپاس

« چو آمد به نزديك شاه جهان              ثنا كرد بر شاه پير و جوان » ج1 ، ص 105 .

24- جاثليق ( ص ، اِ): معرّب يوناني (Katholicos)به معني مهتر ترسايان ، يكي از درجات روحانيت مسيحيان است :

« نترسد ز عراده و منجنيق       نگهبان نبايد   ورا جاثليق » ج1 ، ص224.

25- جبرئيل (ا خ) : معرّب يوناني (gabriel) به معني مرد خدا ، يكي از چهار فرشته ي مقرب اسلام كه حامل وحي الهي براي انبيا ست :

« به تن ژنده پيل و به جان جبرئيل             به كف ابر بهمن به دل رود نيل » ج 1 ص 13

26 - جعد ( ا): موي مرغول. پيچيده. درهم پيچيده. زره. شكن. شكنج. مجعد.موي پيچيده. موي شكسته. موي مجعد. وژگال‚ مقابل خوار و فرخال.موي كوتاه‚ مقابل سبط و مسترسل

« سر زلف و جعدش چو مشكين زره              فكنده ست گوئي زره بر زره » ج1 ص 130

27- جفا(مص): جفاء ،آزردن ، ستم كردن ، (امص) : جور ، ظلم :

« كه هر كس كه تخم جفا را بكشت             نه خوش روز بيند نه خرم بهشت » ج 1 ص 88

28- جـَلـَب ( ا ): سنج ( ابزار موسيقي)  ،شور وغوغا و فرياد،سروصدا و جاروجنجال راه انداختن:

« چو يك نيمه بگذشت از تيره شب               خروش امد از دشت و بانگ جلب » ج 1 ص 266

29 جناح ( اِ ): بال، دست،كناره ي لشكر ، بخشي ا ز سپاه كه در يكي از از دو جانب (راست و چپ )قرار گيرد .جناح ايمن (راست) ميمنه ، جناح ايسر (چپ) ميسره :

« چپ و راست و قلب و جناح سپاه    چو بايست لشكر بياراست شاه » ج 1 ص 94

30 - جواز (مص م): تساهل ،امكان و تساهل ، روا داشتن ، روا ديدن ، اجازه دادن (امص):روايي ، رخصت ، دستوري ،گذرنامه  پروانه. پاسپورت:

« مرا گفت كشتي مران تا نخست                   جوازي به مهرم بيابي درست» ج 1 ص 49

 31 حاجت ( اِ ) : ضرورت ، نياز، نيازمندي. احتياج، اميد آرزو:

« كه حاجت نبدشان به يك پر كاه                        اگر چه كه ره  بسته شد سال و ماه » ج 1 ص 184

32 - حديث( ا ): نو، جديد، تازه، مقابل قديم ،سخن نو ، مطلب، قضيه، واقعه. حادثه، خبر ، سخن:

« سياووش ز گفتار او شاد شد                  حديث فرستادگان باد شد » ج 2 ص 138

  33 - حرام( ا ):حظر، ممنوع كردن چيزي را، احماء. حرمت، ناروا شدن ،ناروا گرديدن،كاري كه اسلام آن را منع كرد و ارتكاب آن گناه باشد (شرعي):

« به رامش بباش و به شادي خرام               مي و جام با ما چرا شد حرام  » ج 2 ص 188

 34 حَـشر( مص): برانگيختن، بعث، ابعاث، اقامة،گرد آوردن مردم ، معاشرت كردن ، آميزش كردن (امص): آميزش ، روز (يوم ) حشر : روز قيامت ، روز رستاخيز:

«خدايا ببخشا گناه ورا                  بيفزاي در حشر جاه ورا » ج1 ص 10

35 حصار ( ا ) : حصن، دژ، باره، باره دژ، قلعة، ديوار ، پناهي كه شخص را از دشمن نگاه دارد ، هر جاي محصور و ديوار دار:

« ز نيرنگ دشمن نكرد ايچ ياد               حصاري بدان گونه بر باد داد»  ج1 ص 99

36 - حِصن  ( ا ): بنا و جاي استوار كه درون آن رسيدن نتوانند،جان پناه، حصار، پناهگاه، قلعه، دژ،جاي پناه، برج، جاي استوار، پناه جاي:

« پس پشتش اندر يكي حصن بود                  برآورده سر تا بچرخ كبود » ج 1 ص 97

37 - حُكم  ( ا ) : امر، مثال فرمودن، فرمان دادن، دستور:

«كس از حكم يزدان نيابد گريغ               اگرچه بپرد بر آيد به ميغ »ج 1 ص 138

38 - حكمت( امص) :  دانايي، علم، دانش، دانشمندي،  معرفت حقايق اشيا به قدر طاقت بشري :

« جهان سربسر حكمت و عبرت است                 چرا بهره ما همه غفلت است » ج2 ص 171

39 - حكيم ( ص) :  دانا،فرزانه، فرزان،خردپژوه، داننده، خردمند، دانشمند، از صفات خداوند باري تعالي:

« حكيم اين جهان را چو دريا نهاد               برانگيخته مو ج از او تند باد» ج 1 ص 8

40 - حلقة ( ا ) : هر چيز مدور و دايره شكل كه ميانش خالي بود ، مانند حلقه ي انگشتر ، حلقه ي در ، چنبر دور ، دايره :

« بپريد سيمرغ و بر شد به ابر                  همي حلقه زد بر سر مرد گبر»  ج 1 ص 117

41 حمايل ( ا ) : حمائل، ج حمالة، بندهاي شمشير ، آنچه به شانه و پهلو آويزند ،در گردن آويخته، دوال شمشير وآنچه در بر اندازند. جواهر و زرينه كه زنان در گردن اندازند و از زيربغل بدر آورند:

 « حمايل يكي دشنه اندر برش                      ز ياقوت سرخ افسري بر سرش »  ج1 ص 134

42 - حَمَـل ( ا ) : بره، بره سال دوم درآمده ، برجي است در آسمان،و آن از برجهاي بهاري است، ماه اول سال شمسي صورت ميش نر است صاحب دو شاخ  سر او بطرف مغرب و دم او بطرف مشرق و پشت بشمال و يا بجنوب و متوجه شده است بسوي پشت خود. روزي كه آفتاب در اين برج داخل شود همان روز‚ نوروز است و شرف آفتاب در اين برج ميشود و مدت ماندن آفتاب در اين برج را فروردين گويندو ابتداي بهار از اين ماه ،نام برج اول از بروج دوازدهگانه پس ازحوت و پيش از ثور:

« چو آمد به برج حمل آفتاب                     جهان گشت با فر و آيين و ناب » ج 1 ص 15

43 - حمله( مص ل ) : آهنگ جنگ كردن ، جنگ كدن ، هجوم بردن .(ا) : هجوم ، يورش :

« بدو حمله آورد مانند باد                  بزد نيزه و بند جوشن گشاد » ج1 ص 231

44 - حنظل  ( ا ) : ثمر گياهي است بقدر خربزه خرد در نهايت تلخي كه آن را خربزه ابوجهل گويند و آنچه بر درخت منحصر به يكي باشد ازجمله سموم قتاله است‚ بدان جهت كه تمامي قوه سميه درخت در آن مجتمع مي شود، هندوانه ابوجهل، قثاءالحمار. لوفا. هندوانه تلخ ، كبست،:

«چنين تا برآمد بر اين روزگار                 درخت بلا حنظل آورد بار »ج1 ص 221

45 حور ( ا) : ج حوراء، سيه چشمان سپيداندام، ولي در فارسي بمعناي مفرد به كار مي رود و به علامت جمع فارسي (حوران ) آن را جمع بندند، حور در فارسي به جاي مفرد استعمال شود و گاه يايي نيز بر آن بيفزايند و حوري گويند:

« فروهشته از مشك تا پاي موي                  به كردار حور بهشتيش روي » ج 1 ص 48

46 - حوض( ا ) : آبدان، بركه ، جايي كه براي آب درزمين سازند، آبگير :

« سر حوض شاهي و سرو سهي                    درختي گلفشان و بيد بهي »ج1 ص 82

47 - حيدر (ا): شير ، اسد ، لقب حضرت علي بن ابي طالب «ع» :

«بر اين زادم و هم بر اين بگذرم                    چنين دان كه خاك پي حيدرم » ج 1 ص 8

48 - خبر( ا مص): آگاهي، آگهي. اطلاع،  وقوف:

«همي اند همشيرگان پدر                      سزد گر بخواهي از ايشان خبر »    ج2 ص 305

49 - خدمت( امص): پرستاري و تعهد و تيمار، انجام عملي از سربندگي و دلسوزي براي كسي، تيمار و تعهد و دلسوزي و نيكو خدمتي در حق كسي، مرافقت; چاكري. زاوري. بندگي. نوكري. فرمانبري، طاعت. اطاعت. فرمانبرداري. گوش بفرماني ، پيشگاه. حضور. حضرت. محضر. نزد.جناب. حضرت. سركار. عنواني خطابي آميخته به اعزاز و احترام ، شغل. عمل. تصدي. ماموريت. کار‚عهده داري شغلي از مشاغل ديواني، وزارت، تعظيم. كورنش، سجده. نماز.خاکبوس. تكريم. اداي احترام و رعايت شرايط ادب

« چو بشنيد رستم فروبرد سر                به خدمت فرودآمد از تخت زر » ج1 ص 230

50 - خسرو (ا):  پادشاه ، معرب كلمه ي پهلوي كسري به معني نيك شهرت است ، قيصر، هر پادشاه صاحب شوكت :

« بزد بر سر خسرو تاجدار                         از او خواست خسرو به جان زينهار » ج 1 ص 80

51 - خط (ا): اثر و نشانه ي قلم بر كاغذ و غيره ، فرمان ، حكم ، سند :

« به خط از نخست آفرين گستريد             بدان دادگر كو زمين آفريد » ج1 ص 138

52 - خطا( ا): سهو و اشتباه، نقيض صواب، گناه، جرم، ذنب، عصيان، اث،. معصيت، جناح،

ناصواب، ناراست:

« دلت گر به راه خطا مايل است                   ترا دشمن اندر جهان خود دل است.» ج1 ص 8

53 - خلعت( ا): جامه و جز آن كه بزرگي مر كسي را پوشاند. وتنپوش كه پادشاه و يا اميري مر نوكر خود را پوشاند. پايزه.

« يكي خلعت آراست شاه زمين                   كه كردند هر كس بر او آفرين »ج 1 ص 118

54 - خلق( مص): آفريدن، ابداع كردن ، آفريده ، مخلوق ، آدمي ، انسان :

« به يزدان بود خلق را رهنماي                سر شاه خواهد كه ماند به جاي » ج1 ص 14

55 - خِلَل (ا):گشادگي ميان دو چيز، رخنه ، پراكندگي در راي، عيب،تباهي ، فساد ، وهن ، شكاف ، رخنه  خرابي. فساد. تباهي :

«جواني و پيري به نزد اجل                     يكي دان چو دين را نخواهي خلل » ج2 ص 37

56 - خيال( ا): پندار،وهم، ظن، پندار و گمان، صورتي كه در خواب ديده شود :

« ز آب اندرون تن بر آورد و يال                   چنان چون شب تيره تار خيال » ج 1 ص 49

57 - خيل( ا) :  لشكر، سپاه، گروه سواران، لشكريان، سپاهيان، نظاميان، عساكر، آنان كه خدمت لشكري كنند ،خيل و سپاه:

« به يك باره بر خيل توران زنند                بر و بيخ آنان ز بن بركنند » ج 1 ص 235

58 دجلة ( اخ ): نهر بغداد،رودي كه از عراق گذرد و بغداد بر ساحل آن است. اراوند. آروند.اروند. اروندرود. رود كه از دياربكر و موصل و بغداد گذرد و چو ن متصل به فرات شود از باب تسميه كل به جزء اروندرود گويند ودوهزارهزار گز طول آن است . به زبان يونان تيگريس معرب واژه ي ( tig ra) به معني تند و تيز است

« اگر پهلواني نداني زبان                   به تازي تو اروند را دجله خوان » ج1 ص 48  

59 - دِرع( ا): جامه اي است كه از زره آهنين بافته مي شود و آن را درجنگها براي محافظت از اسلحه دشمن در بر كنند، زره،  آن جبه اي است بافته از زره‚ و جنگجويان براي محافظت خود از شمشير و تير آن را در بر مي كنند:

« چو نزديك دژ شد سپه بر نشست                    بپوشيد درع و كيان را ببست » ج 2 ص 275

60 - دولت ( ا) :  اقبال و نيكبختي ،گردش نيكبختي و مال و پيروزي از شخصي به ديگري،ثروت و مال. نقيض نكبت. مال اكتسابي وموروثي. مال.  ثروت و مكنت و نعمت.:

« برآمد بر اين كار يك روزگار                  فروزنده شد دولت شهريار » ج 1 ص 16

61 -  دهر( ا) : روزگار دراز،باطن روزگار كه بدان ازل و ابد متحد مي شوند،زمان بيكران از ازل تا ابد. عبارت است از زمان ممدود. اسم است مرمدت اين جهان را ازآغاز نيستي و پيدايش آن تا زماني كه اجلش در رسد و از هر مدت درازي به دهر تعبير كنند به خلاف زمان كه آن بر مدت كم و زياد تعبيرشود. سال و عصر و زمان ،عهد. عصر. زمان. دوره. روزگار:

« ببخشد درم هرچه يابد ز دهر                 همي آفرين خواهد از دهر بهر» ج1 ص 14

 62 - دين( ا ) :كيش،  ملة، طريقت. شريعت. مقابل كفر. در سانسكريت و گاتها و ديگر بخشهاي اوستا مكرر كلمه «دئنا»

آمده دين در گاتها به معاني مختلف كيش‚ خصايص روحي‚ تشخص معنوي و وجدان بكار رفته است و بمعني اخير دين يكي از قواي پنج گانه باطن انسان است. اما در عربي از ريشه ديگر و ماخوذ از زبانهاي سامي است و تازيان اين كلمه را مع الواسطه از زبان اكدي گرفته اند و در زبان اخير كلمات دنو و دينو بمعني قانون و حق و داوري است ودانو بمعني حكم كردن و ديه نو بمعني قاضي است. دين وديان از آرامي وارد زبان عربي شده. علماء فقه اللغه اسلامي براي دين معاني مختلفي ذكركرده اند كه اساس كليه آنها در سه معني خلاصه مي شود. الف: از اصل آرامي عبري بمعناي حساب كه به استعاره از آن اخذ شده ب: عربي خالص و معناي آن عادت يا «استعمال» است كه هر دو از يك اصلند. ج:كلمه اي است فارسي بمعناي ديانت و كلمه دين بمعناي ديانت در زبان عرب دوره جاهلي مستعمل بوده و «عادت» يا استعمال از اين ريشه است :

« تو را دانش و دين رهاند درست            ره رستگاري ببايدت جست  » ج 1 ص 7

63 - رحمت ( امص): رحمة. مهرباني. مهرباني ومرحمت و شفقت مرحمت. شفقت. رافت. رحم. رافت از رحمت رقيقتر است و در آن بر كراهت اقدام نمي شود‚در صورتي كه در رحمت به مقتضاي مصلحت بر مكروه نيز اقدام مي شود:

« همي رحمت آمد به تو بر دلم                نخواهم كه جانت ز تن بگسلم  ظ ج2 ص 74

64 - رسم ( ا):آيين ، روش ، قاعده ، قانون ، عادت ، خوي :

« همه راه و رسم پلنگ آوريد                سر هوشمندان به چنگ آوريد  ظ ج 1 ص 8

65 - رسول( ا):  پيغام، پيغامبري، ايلچي وسفير ، آن كه مأمور ابلاغ پيغام از جانب كسي به كس ديگر است ، فرستاده ، قاصد ، پيك ، نبي عموماً و نبي اسلام خصوصاً، اسم است به معني رسالت‚ و اصل آن مصدر و فعل آن مرده(متروك) اسم به معني رسالت است.:

« كه خورشيد بعد از رسولان مه                نتابيد بر كس زبوبكر به  » ج 1 ص 8

66 - رعد( ا): بانگ ابر،تندر. ج‚ رعود ،تندر و بانگ ابر وصداي غرشي كه همراهي مي كند برق را. تندر و آواز ابر كه بخنود نيزگويند، آواز آسمان در وقت باران، غرشي كه از ابر شنيده مي شود ، تندر،  آسمانغرش ،آسمانغرنبه ،  توليد برق در هوا بوسيله ابرها معمولاً با صدايي شديدهمراه است كه آن را رعد نامند. اين صدا بر اثر تخليه الكتريكي وهمچنين بسبب انعكاس صدا در اشياي مجاور ايجاد و نيز به علت حرارت جرقه برق كه هواي مجاور را گرم مي كند فشارش زياد مي گردد وناگهان صدايي مانند صداي تركيدن لاستيك اتومبيل به گوش مي رسد:

« بر آهيخت جنگي نهنگ از نيام               بغريد چون رعد و برگفت نام  » ج1 ص 269 .

67 - رعنا. ( ص): يار رعناء. تانيث ارعن; زن ابله. زن گول ،زن گول و سست و ضعيف. زن خويله. زن درازاحمق. رعناء. حمقاء، رعنا شدن ; خوار شدن. سبك و ضعيف شدن:

« عروسم نبايد كه رعنا شوم                 به نزد خردمند رسوا شوم  » ج1 ص 124

68 - ركيب( ا): اماله ركاب. ممال ركاب :

« ركيب است پاي مرا جايگاه                   يكي ترك تيره سرم را كلاه » ج1ص214

69 - رمز ( مص): اشارت كردن به لب يا به ابرو يا به چشم ،به لب يا به چشم يا به ابرو يا به دهن يا به دست يا به زبان اشارت كردن. اشاره كردن به لبها ياچشم يا ابروان و يا دهان و ثعالبي در فقه اللغة آن را مختص به لب دانسته اشارت كردن پنهان. ترجمان القرآن(.اشارت كردن. از كرشمه و غمزه كردن. برآغالانيدن كسي را. پر كردن مشك را.  گوسپندان را از راعي به جهت بد چرانيدن آن گرفتن و به راعي ديگر دادن. ناراضي شدن از طرز چرانيدن چوپان گوسفندان را و سپردن آنها را به چوپان ديگر. جنبيدن و بر جاي جنبيدن.:

« از او هرچه اندر خورد با خرد           دگر بر ره رمز معني برد » ج 1 ص 9

70 زرق  (ا):  ريا .   نفاق .  دروغ. مكر. ريا. نفاق. دورنگي. غدر. دوروئي. تزوير. رياكاري. ريو. ترفند. ريو و رنگ.فن. بند. حيله. . شيد. سالوس. فريب. حيلت:

« بسي گشته ام كن نشيب و فراز           نيم مرد گفتار زرق و مجاز » ج 2 ص 82

71 - ساعد( ا): بازوي مردم. ذراع. در استعمال فارسيان مابين كف دست و آرنج را گويند. رش.  از مچ دست تا آرنج.ارش

دستوانه. بازوبند.  ساعدبند. زره آستين .

« درفشش سياه است و خفتان سياه          ز آهنش ساعد ز آهن كلاه » ج1 ص 234

72 سجدة  ( مص):  نهادن نمازگزار هفت عضو خود را بر زمين با شرايط مخصوص و خواندن ذكرهاي لازم ، عمل مذكور را انجام دادن به عنوان تعظيم پادشاه يا امير، سر بر زمين نهادن. پيشاني بر زمين نهادن:

« فرستاده چون ديد سجده نمود              زمين را سراسر به بوسه بسود » ج1 ص 74 .

73 - سحاب  ( ا) :ابري بارنده ، جوهر بخاري متكائف طافي در هوا و آن وجهي متوسط ميان آب و هواست

«‌يكي جاي دارد سر اندر سحاب           به چاره بر آورد از قعر آب » ج 1 ص 99

74 - سرير ( ا): اورنگ و تخت. تخت پادشاه.تخت و اورنگ و سرير، فعيل به معني مفعول است مشتق از سر به معني بريدن است پس به اعتبار بريدن و تراشيدن چوب تخت را سرير گويند. تخت آراسته:

«‌همانا كه باشد مرا دستگير             خداوند تاج و لوا و سرير »‌ج 1 ص 8 .

75 - سعد( ص): در عربي نقيض نحس باشد.  نيك.(مص): همايون شدن. نيكبختي. ميمون و مبارك شدن.نيكبخت كردن. نيكبخت گردانيدن.

«‌دگر طالع تور فرخنده شير             خداوند خورشيد سعد دلير »‌ج 1 ص 70

76 - سلام ( ا) : كلمه دعايي ماخوذ از تازي‚ به معني بهي كه در درودبر كسي گويند يعني سلامت و بي گزند باشيد و نيز تهنيت و زندش وتحيت و درود و خير و عافيت و تعظيم و تكريم و با فعل دادن‚ كردن‚ وزدن و گفتن آيد. درود گفتن. تهنيت گفتن:

«مگر با درود و پيام و سلام                     دو كشور شود زين سخن شادكام. »‌ج1 ص 240

77 - سليح ( ا) : سلاح و ساز جنگ، ، سلحشور است كه مستعد قتال و جدال و شخص سلاح

بسته و مقدمةالجيش باشد. اماله سلاح. عربي ممال سلاح به معني ابزار جنگ است:

«‌چنان لشكري با سليح و درم              نبيني از ايشان يكي را دژم » ج1 ص 266

78 - سماك  (اخ) : نام ستاره اي و آن منزل چهاردهم قمر است. و آن دو هستند يكي را سماك اعزل و ديگري را سماك رامح يا رائح گويند. دو ستاره است روشن يكي سماك اعزل و ديگري سماك رامح. منزلي است از منازل ماه.:

«‌چه مايه شبان ديده اندر سماك              خروشان بدم پيش يزدان پاك »‌ج1 ص 133

79 - سهم (ا): پهلوي سهم ،ترس‚ وحشت( از «سم» ،پارسي باستان «چت من»  ايراني باستان «تراس من» ،سم از پارسي باستان «چه من»= ايراني باستان «چه من»=ايراني باستان« ثراه - من» از «ثراه» آريايي «تراس» لرزيدن - ترسيدن. ترس. بيم. خوف. هراس. هول. هيبت:

« ز سهم وي و بويه ي پور خويش              خرد در سرم جاي نگرفت پيش » ج1 ص118

80 - سهيل (اخ): ستاره اي است كه در طلوع آن فواكه رسيده شوندو گرما به آخر رسد. ستاره اي است روشن در جانب جنوب‚ اهل يمن اول بينند آن را. ستاره اي است روشن. ستاره اي است معروف. اگست. پرك :

« ز سر تا بپايش گلست و سمن           بسرو سهي بر سهيل يمن »‌ج1 ص 130 .

81 - شعر ( ا): شعر. موي. ج‚ اشعار‚ شعور‚ شعار. به معاني شعر است. لغتي است در شعر. گياه.درخت. زعفران:

«‌پري چهره گفت و سپهبد شنود                زسر شعر شبگون همي برگشود »‌ج1 ص 133

82 - صحاب (ا ) : ج صاحب. جمع آن در فارسي « صحابان»  است:

«‌نبي آفتاب و صحابان چو ماه            به هم بستني يكدگر راست راه »‌ج1 ص8

83 - صعب. (ص) :دشوار. عسر. عويص.مقابل سهل. مقابل آسان. تند. ناهموار. ناخوار. دشخوار

«‌ برفتم به فرمان كيهان خداي                  به البرز كوه اندرآن صعب جاي »‌ج1 ص 117

84 - صف. (ا): رده ، رج ، رديف ،  قوم صف زده و در صف ايستاده. ج‚ صفوف. رسته.جنگ. نبرد مجازا

بازار. راسته ،دسته. :

«‌ خروشي زلشكر برآمد به زار            كشيدند صف بر در شهريار » ج1 ص 17

85 - صلاب. (ا): اسطرلاب بود. صاحب برهان و به پيروي از اومولف آنندراج آن را بر وزن گلاب ضبط كرده است . معرب كلمه ي يوناني ( ) ، ابزاري كه براي اندازه گيري موقع و ارتفاع ستارگان و دگر امور به كار مي رود:

« همه زيج و صلاب برداشتند            بدان نيز يك هفته بگذاشتند » ج1 ص 117

86 - صنج(ا):معرب سنج ‚  چيزي است كه از روي سازند و مس و ارزيزنيز و يكي را بر ديگري زنند تا آواز دهد، دو قطعه ي فلزي كه به وسيله ي بندي به انگشتان بپيوندد كه پس از بند كردن به انگشتان به يكديگر زنند تا آوازي از آن برآيد:

« ابا كوس و با ناي و روينيه صنج           ابا تازي اسپان و پيلان و گنج » ج1 ص 15.

87 - صندوق. (  ا ) : تبنگو. خاشكدان.قسمي جعبه كه پول و لباس و نان و غيره در آن نهند. يخدان فلزين ياچوبين به فلز پوشيده ، جعبه ي بزرگ فلزي يا چوبي ، تابوت مرده :

« يكي تنگ صندوق از اين بهر ماست               درختي كه ترياك از او زهر ماست » ج 1 ص145.

88 - صنم:( ا ):  بت، وثن ،  فغ،  بد،  رب النوع ، معشوق ، دلبر ج‚اصنام

« دگرباره مهمان دشمن شدي                صنم بودي او را برهمن شدي » ج2 ص24 .

89 صورت ( ا ):  صورة. هيات. خلقت،  شكل. شاره. تمثال.نقش. نگار، رخسار ، نقش ، تصوير ، قيافه:

«‌مر آن صورت رستم گرزدار           ببردند نزديك سام سوار »‌ج 1 ص 178.

90 صياد( ص ) : شكاري، نخجيرگر، شكارچي ، قانص. قناص. داميار. شكارگر.شكارگير. شكاركن. ج‚ صيادان :

« به دام آيدش ناسگاليده ميش                      پلنگ از پس پشت و صياد پيش » ج1 ص 91 .

91 ضحاك(اخ):  بيوراسب، بيوراسف ، اژيدهاك ،  اژدهاك ، اژدها،  اژدهافش. اژدهادوش. ماردوش، پادشاه داستاني كه پس از جمشيد بر اريكه سلطنت نشست. صاحب مجمل التواريخ و القصص گويد: مدت پادشاهي وي هزار سال بود‚ بعضي ازمبالغت كم روزي و نيم گويند، او را بيوراسپ خوانند و گويند بيور اسب تازي به هرائي از زر و سيم پيش وي جنيبت كشيدندي‚و اندر اصل نام او قيس لهوب كذا گويند و ضحاك حميري نيزخوانندش و پارسيان دهآك گفتندي از جهت آنك ده آفت و رسم زشت در جهان آورد از عذاب و آويختن و فعلهاي پليد  و آك  را معني زشتي و آفت  است پس چون معرب كردند سخت نيكو آمد: ضحاك‚ يعني خندناك.و اژدهاك گفتند سبب آن علت كه بر كتف بود‚ يعني اژدهااند كه مردم بيوبارند‚ اندر تاريخ جرير گويد بيوراسف ديگر بود‚ و ضحاك ديگر‚ ايزدتعالي نوح را پيش وي فرستاد و از بعد طوفان به سالها ضحاك پادشاهي بگرفت. اما نسب او چنين بود: ضحاك بن  ارونداسپ‚ وارونداسف نيز گويند‚ و او وزير طهمورث بود و روزه داشتن و خداي را تعبد كردن از وي خاست. ابن ربكاون بن سادسره (كذا) ابن تاج بن فروال بن سيامك بن مشي بن كيومرث‚ و تاج جد او بود كه عرب از نسل اواند و بزمين بابل نشست فرزندش ( دو  دختر) بود يكي [ فريدون بزني كرد و يكي بزمين كابلستان افتاد و مهراب كه جد رستم بود ازفرزندان اين دختر است‚ و از پسران ضحاك هيچ جايگاه ذكر نيافته ام.

« جهانجوي را نام ضحاك بود               دلير و سبكسار و ناپاك بود » ج 1 ص 29.

92 - طاق  (ا):  سقف محدب. آسمانه. درونسو يا جانب انسي سقف. سقفي چون خرپشته كرده. عقد (طاق بنا)، معرب واژه ي پهلوي (tak  ) است .

« سياووش چون در پيش ايوان رسيد          سر طاق ايوان به كيوان رسيد  » ج2 157 .

93 - طالع( ا فا ):  برآينده ،  صعودكننده ، طلوع كننده ،  بازغ ،  شارق‚ مقابل غارب كه در اصطلاح احكاميان جزوي از منطقةالبروج كه بر افق شرقي است‚حين ولادت مولود يا سوال سائل. برجي كه هنگام ولادت يا وقت سوال چيزي از افق شرقي نمودار باشد‚ و اثر هر طالع از بروج دوازدهگانه در نحوست و سعادت عليحده است.(غياث اللغات)| بخت. اقبال. شانس.پيشاني:

«‌ دگر طالع تور فرخنده شير             خداوند خورشيد سعد دلير » ج1 ص 70 .

94- طـَبَـق  (ا):  معرب تبگ  است. اصلش تبوك و فارسي است. ظرفي كه مي خورند بر آن. ج اطباق. ظرف معروف. بشقاب. ظرف پخ كه برآن طعام خورند. پيشياره، بشقاب يا كاسه مانندي بوده است. و بسا مي شود كه قصد از طبق چيني باشد.  يا بشقاب كه از يكي از فلزات ساخته شده باشد. ظرف مدور پخ و بزرگ از چوب كه ظروف يا اشياي ديگري بر وي نهند. پهن مسطح ، از چوب. ظرف مدور بزرگ كه از چوب كرده بي لبه يا با لبه بسيار كوتاه كه خوردني چون توت وانگور بر آن نهاده بر سر حمل كنند. و گاه باشد كه اسباب و اثاث خانه بدان برند از جائي به جائي. طبق كه از تركه بيد كنند. ظرف چوبين بزرگ بي ديواره:          

«‌زبرجد طبقهاي  پيروزه جام                     چه از زر سرخ و چه از  سيم خام » ج 1 ص 118 .

95- طراز (ا): معرب تراز ،  نگار جامه ، اصل اين كلمه تراز فارسي و معرب است ،  تار ريسمان،  رشته ،  ريسمان خام  ، كناره ي پارچه كه به رنگي خارج از متن ملون مي كردند ، يراق ، حاشيه ، فرآويز :

«‌چنان شد كه گوئي طراز نخ است              و يا پيش آتش نهاده يخ است» ج1 ص 152 .

96 طرب (مص ل): شادماني ،  فرح ، فيريدگي ، كروز. كروژ. نشاط. رامش. خوشي. خوشدلي. سرور. نشاط كردن و شاد شدن و شادي و نشاط و با لفظ كردن مستعمل سبك شدن از غايت شادي ،  سبك شدن از غايت شادي و يا ازغايت اندوه يا از غايت آرزو.  ، شوق ، لهو ، ملهي :

«‌جوان را چه بايد به گيتي طرب                      كه ني مرگ را هست پيري سبب » ج 2 ص 37 .

97 طلايه( ا ):  جاسوس لشكر كه پيش و پس را نگه دارد ، گروهي كه پيش فرستند تا از دشمن واقف شود ، پيش قراول ، پيشرو لشكر. پيش جنگ. طليعه ، طلايه جيش; طليعه آن، نگاهبان لشكر كه به اطراف آن شب بگردند و تفحص لشكر بيگانه كنند. فوجي كه به شب حفاظت شهر و لشكركند ‚ در اصل طلايع بود جمع طليعه‚ مگر فارسيان بمعني مفرداستعمال كنند چنان كه بجاي عجيب عجائب و بجاي ملك  ملائك:

« طلايه به پيش اندرون چون قباد                   كمين ور چو گرد تليمان نژاد  » ج 1 ص 92 .

98 طلسم  (ا): معرب از يوناني طلسما( telesma) دستگاهي به علم حيل كرده. آنچه خيالهاي موهوم به شكل عجيب در نظر مي آرند و نيز شكلي و صورتي عجيب كه بر سر دفائن و خزائن تعبيه كنند،  و از بعضي كتب دريافت شده كه طلسم از اجزاي ارضي و سماوي ساخته مي شود يعني از بعضي ادويه و ساعت مخصوصه و گاهي اين صورت از آبگينه نيز سازند. ظاهرا طلسم لفظ  طلسم عبارت از تمزيج قواي فعاله سماوي به قواي منفعله ارضي است به وسيله خطوط مخصوصي كه اهل اين فن وهمي به كارمي برند تا بدان هر موذي را دفع كنند و چه بسا كه اين كلمه را بر خودخطوط اطلاق مي كنند. اين كلمه معرب تالسمس است كه بمعني تكميل مي باشد. ج‚ طلاسم‚ طلسمات، قطعه فلزي كه بر روي آن نقشهاي چند در ساعات براي حوائج معين رسم كنند. ،  طلسم عبارت از خارقي است كه مبداء آن قواي فعاله آسماني آميخته به قوابل زميني منفعله است تا بدان امور شگفت و غريب پديد آورند‚ زيرا براي حدوث كائنات عنصري كه اسباب آنها قواي آسماني است شرايط مخصوصي است و بدين شرايط استعداد قابل  كمال مي پذيرد و از اين رو كسي كه احوال قابل و فاعل را بشناسد و بر جمع ميان آنها قادر باشد مي تواند به ظهور آثار عجيب و شگفتي پي برد.

« طلسمي كه ضحاك  سازيده بود                          سرش بآسمان برفرازيده بود »‌ج 1 ص 50 .

99 - طوق (  ا) :  هرچه گرد گيرد چيزي را،  هرچه مدوربوده و گرد چيزي برآمده باشد،  گردنبند ،  هرچه در گردن افكنند ،  زيوري كه گرد گردن برآرند ،  حلقه زر و غيره كه بدان گردن را زينت دهند، قلاده كه زنان به گردن كنند و بر آن جواهر و سكه هاي زر آويزند،  گردنبند كه به رشته نباشد بلكه از يك  پاره فلز وامثال آن بود، در تداول فارسي طوق متصل واحد است و گردنبند به رشته كرده است،  طوق مرصعي كه ملوك پيشين در گردن ميكرده اند و گاه به گردن اسب مي انداخته اند،  در سابق از زرمي ساخته اند و مردم بزرگ گردن خود را بدان مي آراستند:

« ‌ابا ياره و گرزه گاوسر                           ابا طوق  زرين و زرين كمر» ج 1 ص 121.

100 -   عار(1):عيب،ننگ،فضيخت،رسوايي:

« شبان زاده اي را چنان در كنار         نوازي،همي خود نيايدت عار »  ج 2،ص212.

101 - عبرت(مص ل):پند گرفتن.(مص م):سنجيدن.(اِ)پند:

« جهان سر به سر حكمت و عبرتست        چرا بهره ي،همه غفلتست » ج2،ص171.

102 -عبير(اِ):نوعي خوشبوي مركب ازمشك،گلاب،صندل و زعفران وغيره:

« بيا گند مغزش به كشك و عبير       فرستاد نزد جهانبخش پير  » ج1،ص80.

103 -عثمان (اِخ):ابن عفان، سومين خليفه از خلفاي راشدين و سومين خليفه ي اسلام است،(23تا25هـ .ق)عمر به هنگام مرگ،تعيين خليفه را به شورايي مركب از شش نفر از بزركان اسلام محول كرد،در نتيجه كه خود عثمان كه خود جزو آن شوري بود،به خلافت رسيد. ر. ك،ج5،اعلام:

« پس ازهر دوان بود،عثمان گزين       خداوند شرم و خداوند دين  » ج1،ص8   .

104 -عجب(اِمص):شگفتي،تعجب،(ص):شگفت آور عجيب:

«‌ اگر بر شما دام  و دَد روز شب          همي گريدي،ونيستي بي عجب  »‌ج1،ص93.

105 -عِذار(اِ) رستنگاه خط ريش،رخساره،چهره،عارض:

« همان جامه و گوهر شاهوارَ         همان اسب تازي،به زرين عذار » ج1،ص59.

106 -عرب(اِ): تازي،  قومي است درسامي،ساكن شبه جزيره ي عربستان در جنوب غربي آسيا:

« به نام پري چهرگان عرب        كنون بر گشايم،به شادي دو لب » ج2،ص69.

107 -عرين(اِ):بيشه،نيزار(جاي شير،كفتاروگرگ):

« شده تند كاووس و چين بر چين       شده راست،مانند شير عرين  » ج2،ص59.

108 -عزيز(ص):گرامي،محبوب،ارجمند،گرانمايه،شريف،بزرگوار، محترم،كمياب،نادر:

« ‌كه بار نمك هست آنجا عزيز     به قيمت از آن به ندارند،چيز  » ج1،ص185.

109 -عشق(مص ل):به حدّ افراط دوست داشتن،(اِمص):مفرط،محبت تام،يكي ازعواطف است كه مركّب مي باشد از تمايلات جسماني،حس جمال،حس اجتماعي،تعجب،عزت نفس :

« پديد آيد آنگاه،باريك و زرد        چو پشت كسي كم غم،عشق خورد  » ج1،ص7 .

110 -عصا(اِ): چوبدستي كه در موقع راه رفتن بدان تكيه كند،دستواره:

« به جاي عنانم،عصا داد،سال       پراكنده شد مال و برگشت،حال  » ج2،ص217.

111 -عصر(اِ):زمان،روزگار،دوره:

« زگيتي پرستنده ي فرّ نصر      زيد شادو در سايه ي شاه عصر  » ج1،ص13.

112 عقيق ( ا ) : سنگي سيليسي و آبدار كه از كانيهاي مجاور كوآرتز است و آن سيليس خالص است كه داراي n  مولكول آب است و اين n  ممكن است تا 18 مولكول هم برسد و نسبت به انواع مختلف عقيق مقدار مولكول هاي آب فرق مي كند . بطور كلي فرمول عقيق را مي توانيم بصورت nh2o   و si o 2  بنويسيم . ر.ك به ج 5 ، اعلام :

« عقيق و زمرد فرو ريخته           به مشك و گلاب اندر آميخته » ج2 ص 289

113 علم ( مص ل ) : دانستن ، يقين كردن (امص ) : معرفت ، دانش ، هر چيز دانسته ، معلوم :

« كه من شهر علمم عليم در است               درست اين سخن گفت پيغمبر است  » ج1 ص 8  

114 علي ( اخ ): علي بن ابوطالب بن عبد المطلب  بن هاشم بن عبدمناف ، مكني به ابوالحسن و  ابوتراب و ابوالهيجاء ، ملقب  به : اميرالمؤمنين ، اسدالله ، حيدر ،حيدر كرار ، شاه مردان ، شاه ولايت و مولاي متقيان ، پسرعم و داماد پيغمبر اسلام و خليفه چهارم مسلمانان و امام اول شيعيان ( ولادت 30 عام الفيل شهادت 40 ه . ق 9) ر.ك به ج5 ، اعلام:

« چهارم علي  بود جفت بتول        كه او را به خوبي ستايد رسول » ج1 ص 8 .

 115- عماري( ا): هودج مانندي كه بر پشت اسب ، استر ، شتر و فيل بندند و برآن نشينند و سفر كنند : كجاوه ، محمل :

« عماري و بالاي هودج بساخت      يكي مهد تا ماه را در نشاخت » ج1 ص 174 .

116 عُمَـر ( اخ) : ابن خطاب ، از صحابه ي رسول (ص) و دومين خليفه ي اسلام از خلفاي راشدين تا 23 ه . ق . در زمان خلافت او عراق ، ايران ، مصر و شام به دست مجاهدان اسلام فتح شد . مردي مدبر و باهوش بود و در مدت اندك خلافت خود فتوحات عظيمي را سبب شد و به تإسيسات مفيدي مانند تاريخ هجري ، بيت المال ، دفاتر مالياتي و بناي شهرهاي تازه اقدام كرد. ر.ك ج 5 اعلام:

« عمر كرد اسلام را آشكار                بياراست گيتي چو باغ بهار » ج1 ص 8 . 

117 عُمر(ا مص ) : زندگاني ،  زندگي ، حيات ، مدت زندگاني :

«اگر عمر باشد هزار و دويست          بجز خاك تيره مرا جاي نيست » ج2 ص 196 .

118 -عمود(اِ):گرز:

«به زرّين عمود و به زريّن كمر          زمين كرده خورشيد گون پس به سر  » ج1،ص87 .

120 -عنّاب(ا ):درختچه اي است ازتيره ي عنّابها كه جروتيره هاي نزديك به گل سرخيان محسوب مي مي شود.ارتفاع آن بين 4تا6 متر است و دارا ي ساقه ي  راست وشاخه هاي ناهموار است .ر.ك به ج 2،ص2354.در بيت زير استعاره از لب است:

« بپرسيد سيندخت،مهراب را         زخوشاب بگشاد،عنّاب را »‌ج1،ص125.

121 -عنان(اِ):دوام لگام ستور كه سوار به دست گيرد،افسار،دهانه،زمام:

« بگفت و به گرز گران،دست برد       عنان، باره ي تيزتك را سپرد  » ج1،ص118.

122 -عيار (مص ل): انداز ه كردن (اِ):ترازوي زروسيم سنج،امتحان،آزمايش،شنگ محك:

«‌همانا كه خروار، پانصد هزار        بود نقره ي خام و زرّ عيار  »‌ج1،ص187.

123 -غرقه(ص):از غرق+ه:در آب فرو رفته،مغروق. به معني غريق در عربي نيامده ولي در فارسي مستعمل است:

«‌به دل گفت اگر  با نبي و وصي        شوم غرقه ،دارم دو ياروفي »‌ج1،ص8.

124 - غِرّه(مص ل):فريفته شدن (اِمص):نا آزمودگي  ،بيخبري،غفلت (ص):فريفته:گول خورده،گستاخ،مغرور،متكّبر:

«‌ نبودت زكارم،مگر آگهي       شده غرّه،بر تخت شاهنشهي  »‌ج1.ص253.

125 -غفلت(مص م):فراموش كردن، بي خبر گشتن ، نا دانستن چيزي (اِمص): فراموشي، نسيان ، ناداني:

«‌جهان سر به سر ،حكمت و عبرتست        چرا بهره ي ما ،همه غفلتست  »‌ج21،ص171.

126 - فخر(مصدر ل): نازيدن ، مباهات كردن ، بزرگ منشي نمودن ، بزرگي نمودن (ا مص ): افتخار ، نازش ،

سرافرازي :

« ‌نشستنگه آنگه به اسطخر بود           كيان را بدان جايگه فخر بود. »ج1 ، ص 241.

127 -  فطرت( امص) : آفرينش ، ابداع ، اختراع :

«‌نخستين فطرت  ، پسين شمار      تويي ، خويشتن را به بازي مدار» ج1 ص 6 .

128 -  فلك ( ا) : هر يك ا ز بخش هاي ( هفت يا نه گانه ) آسمان كه مدار سياره اي است ( به عقيده ي قدما ) ، مجموع آسمان ( به عقيده ي قدما) :

« فلك ها يك اندر دگر بسته شد     بجنبيد چون كار پيوسته شد » ج 1 ص

129 قبله (ا) : جهتي كه در نماز بدان روي آورند ، جهت ، روبرو ، پيشوا ، مهتر:

«كه او را فروغي چنين هديه داد             همين آتش آنگاه قبله نهاد » ج1 ص 20.

130 قصب (ا)  : قسمي پارچه ظريف كه از كتان تنگ نرم يا حرير مي بافتند :

«‌به پاسخ سياوش چو بگشاد لب         پري چهره برداشت از رخ قصب »ج2 ص 111.

131 -  قصه (ا): حكايت ، داستان ، سرگذشت ، خبر :

« به سر شد كنون قصه كيقباد         ز كاووس بايد كه گيريم ياد» ج 1 ص 243 .

132 قضا ( ا) : تقدير ، سرنوشت ، حكم الهي ، مشيت باري تعالي :

« هزبر جهانسوز و نر اژدها        ز دام قضا هم نيابد رها » ج 1 ص 87.

133 قطره ( ا) : چكه ، يكي قطر،  واحدة القطر پاره آب كه از جائي چكد‚ و گره از تشبيهات آن است:

« دگر پيكرش در خوشاب بود           كه هر دانه اي قطره اي ناب بود » ج1 ص 171.

134- قعر(ا) : بن ، ته ، تك :

« يكي جاي دارد ، سر اندر سحاب       بچاره برآورده از قعر آب » ج1 ص 99 .

135- قفا(ا):پس گردن، پشت گردن ،پشت، پي ، دنبال:

« قفاي يلان سوي او شد همه              چو شير اندر آمد ميان رمه » ج2 ، ص 257 .

136 قلم ( ا): معرب يوناني ، التي نيين يا چوبي و يا فلزي كه به وسيله ي آن با مركب يا جوهر روي كاغذ مي نويسند، خامه ، كلك :

« يكي تيغ بر نيزه ي پيلسم                 بزد نيزه از تيغ شد چون قلم » ج 2 ص 185 .

137 قيمت ( ا) : بهاي چيزي ، ارزش :

« كه بار نمك هست آنجا عزيز          به قيمت از آن به ندارند چيز » ج1 ، ص 185 .

138 كاهلي ( حا مص ) : تنبلي ، سستي ، ناتواني :

« درنگ آوريدي تو از كاهلي         ز پيري و ناداني و تنبلي » ج2 ، ص 329 .

139 كبر ( امص ) : بزرگي فروختن ، خود گرفتن ، نخوت :

« سپاه و دد و دام و مرغ و پري     سپهدار با كبر و كندآوري » ج1 ص 17 .

140 كرسي (ا): سرير ، تخت ، صندلي، حاكم نشين :

«ز كرسي به خشم اندر آورد پاي       همي گفت و برجست هزمان ز جاي » ج 1 ص 80 .

141 لحن (ا) : آواز ، نغمه ، آهنگ سخن :

« سراينده ز آواز برگشت سير          همش لحن بلبل هم آواي شير » ج2 ص 217 .

142 لؤلو(ا) : مرواريد:

« هم از لؤلو و گوهر شاهوار           هم از ديبه چين سراسر نگار » ج 1 ص 188 .

143 ماء (ا) : آب :

« خداوند جوي و مي و انگبين           همان چشمه شير و ماء معين » ج 1 ص 8 .

144 مايل ( ا فا ) : گراينده به چيزي ، ميل كننده ، راغب ، شايق :

« دلت گر به راه خطا مايل است        ترا دشمن اندر جهان خود دل است » ج1 ص 8 .

145 مَجاز (ص) : غير واقع ، مقابل حقيقت :

« بسي گشته ام من نشيب و فراز         نيم مرد گفتار زرق و مجاز » ج 2 ص 82 .

146 مجمر ( ا) : منقل آتش ، آتشدان :

« يكي مجمر آورد و آتش فروخت                وز آن پر سيمرغ لختي بسوخت » ج1 ص 176 .

147 مُحال (ا مف ): نابودني ، ناشدني ، بيهوده ، بي اصل ، دروغ :

« به شاهي مرا تاج بايد بسود                  محال است و اين كس نيارد شنود » ج1 ص 193 .

148 - محراب ( ا) :  مقصوره ، جايي در مسجد كه امام نماز در آنجا گذارد :

«‌بدان گه بدي آتش خوبرنگ            چو مر تازيان راست محراب سنگ » ج1 ص 19 .

149 محضر(ا) : محل حضور ، جاي حاضر آمدن ، نوشته اي كه براي اثبات دعوي به مهر مطلعان رسانند :

«در آن محضر اژدها ناگزير       گواهي نبشتند برنا و پير  » ج 1 ص 44 .

150 - محمد ( اخ) :  ستوده ، بسيار تحسين شده ، نامي است از نامهاي مردان ، محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبدمناف مكني به ابي القاسم (ولادت : 457 م وفات 11ه ) ، پيغمبر اسلام ، مادر آن حضرت آمنه و پدر او عبدالله است . تولد او در هفدهم ربيع الاول بوده است . پدر ايشان پيش از ولادت وي و مادرش در شش سالگي او درگذشته . ر.ك ، ج6 اعلام ص 1916 .

« محمد بدو اندرون باعلي          همان اهل بيت نبي و وصي » ج1 ص 8 .

151 محمود (ا مف ): ستايش شده ، ستوده (اخ) : نامي است از نامهاي مردان ، سلطان غزنوي ابوالقاسم ملقب به يمين الدوله (جلوس 387 ه . ق ، ف ، 421 ه .ق ) فرزند ارشد سبكتگين ، سومين و مقتدرترين شاه سلسله ي غزنوي است كه در سال 387 ه . ق پس از شكست بادرش اسماعيل به تخت نشست . ر. ك ، ج6 ، اعلام ص 19 26 .

« جهاندار محمود شاه بزرگ        به آبشخور آرد همي ميش و گرگ » ج1 ص 13 .

152 مركز ( ا) : ميانه دائره،  نقطه كه ميان دائره پرگار مي باشد،  نقطه پرگار،  دنگ،  در اصل اين لفظ صيغه اسم ظرف از ركز بالفتح است كه به معني چيزي نوكدار مثل نيزه و جز آن در زمين فرو بردن است پس نقطه دائره پرگار را به همين جهت ركز گويند كه آن جائي است كه نوك پره پرگار رادر آن فرو برده با پره ديگر دايره مي كشند،  در اصطلاح مهندسان‚ نقطه اي است در وسط دايره يا كره به طوري كه جميع خطوطي كه از آن نقطه بسمت محيط دايره يا كره خارج گردد برابر باشد،  مقابل محيط، ميان دائره يا كره. ج‚ مراكز، جاي باش مردم،  جايگاه،  موضع و محل شخص، اخل فلان بمركز; موضع خود را ترك كرد:

« زمين را بلندي نبد جايگاه        يكي مركزي تيره بود و سياه  ج 1 ص 5 .

153 - مزاح ( مص) :  با هم خوش طبعي كردن، خوش مزگي،  فكاهت،  لودگي،  مفاكهة، مفاكهت، طيبت، مطايبه،  مزح،

ممازحت،  ممازحة،  خوش منشي،  دعبب،  دعابة،  مداعبة،  مباسطت با غير ازراه تلطف و استعطاف نه اذيت، مجارزة; با هم مزاح كردن كه به دشنام ماند، (امص):به معني شوخي به فتح ميم تلفظ مي شود اما در اصل به ضم يا كسر آن است:

« بسازم كنون من زبهرش سلاح           همي گفت چونين ز بهر مزاح » ج1 ص 181 .

154 مسمار( ا): آنچه بدان چيزي را استوار كنند،  هرچه بدان چيزي يا جائي را بند و مضبوط نمايند،  بند آهن،  بند، ميخ آهني ،ج‚ مسامير :

« بياورد مسمارهاي گران      به جايي كه مغزش نبود اندران   »‌ج1 ص 57 .

155 - مشرق. ( ا):  جاي برآمدن آفتاب،  نقيض مغرب، برآمدنگاه آفتاب،  جاي برآمدن خورشيد، ج‚ مشارق  جاي برآمدن ستاره. خراسان،  باختر و آن طرف از چهار طرف افق كه آفتاب برمي آيد و طلوع مي كند،  فرهنگستان ايران «خاور» را معادل اين كلمه گرفته است،  يكي از چهار جهت اصلي مقابل مغرب،خورآسان، خراسان.، آنجا كه آفتاب يا ستاره ديگر برآيد:

«‌كه هر بامدادي چو زرين سپر     ز مشرق برآرد فروزنده سر  »‌ ج1 ص 7.

156 معصفر(ص‚ ا): چيزي كه به گل كاجيره آن را رنگ كرده باشند‚ چه عصفر گل كاجيره است،  رنگ كرده به عصفر، به كاژيره، رنگ كرده،  به عصفر زرد يا سرخ شده،  ثوب معصفر ; جامه به كاژيره رنگ كرده،  جامه رنگين، سرخ، قرمزرنگ :

« لب لعل رودابه پرخنده كرد                  ‌رخان معصفر سوي بنده كرد »‌ج 1 ص 127.

157 معني ( ا):  هرچه قصد كرده شود از چيزي،  هرچيزي كه شخص قصد مي كند و مقصود،  ج‚ معاني،  قصدكرده شده. |مقصود از سخن،  مراد كلام ، آنچه لفظ بر آن دلالت دارد، آرش و مضمون و مفهوم و مراد و مقصود و منظور و دلالت و غرض و نيت حقيقت،  باطن،  واقعيت،  مقابل صورت، مقابل ظاهر، مقابل دعوي :

«‌ز راه خرد بنگري اندكي     كه معني مردم چه باشد يكي »   ج 1 ص 6 .

158 - مَعين ( ص): آب روان،  آن آب كه مي بينند چون مي رود،  آب روان بر روي زمين،  جاري وروان،  ماء معين ; آب روان روشن و پاك. ماء معيون،  آب ظاهر و جاري بر روي زمين كه آن را بتوان ديد، خوب، گرامي،  پسنديده، مطلوب،چشم كرده،  چشم زده:

«‌خداوند جوي و مي و انگبين                      همان چشمه شير و ما ء معين »  ج1 ص 8 .

159 مُغربَل (ص):  فرومايه و ناكس، كشته برآماسيده،  ملك رونده،غربال كرده شده،  بيخته، بيخته شده،  سوراخ سوراخ شده،   سوراخ سوراخ شده چون غربال:

« نشانه دوباره به يك تاختن     مغربل ببود اندر انداختن »‌ج1 ص 8 .

160 - مقدار ( ا):  اندازه ،  ج‚ مقادير اندازه چيزي ،  اندازه و قدر ،  لخت،  پاره،  قسمت:قسمتي از چيزي.  همسنگ ، برابر،  مساوي،  معادل،  آنچه به وسيله آن اندازه چيزي شناخته گردد از شمردني يا پيمانه كردني ياوزن كردني. ج‚ مقادير.پيمانه، ساعت و آلتي كه بدان تعيين مي كنند ساعات واوقات شبانه روز را،  منزلت، مرتبت،  رتبه،  مكانت،  پايه، پايگاه، جايگاه،  شان ، ارج،  ارز، ارزش:

«‌اگر داد دادن بود كار تو                بيفزايد اي شاه مقدار تو » ج 1 ص 44 .

161 مكافات ( امص‚ ا) پاداش،  پاداش مطلقا(اعم از نيكي و بدي) ، عبارت از آن كه احساني را كه با او كنند‚ بمانند آن يا زياده مقابله كند و در اسائت به كمتر از آن، جزا، مجازات ، بادافراه ، پاداش بدي :

« مكافات اين بد به هر دو سراي           بيابي از دادگر يك خداي »‌ج1 ص 89 .

162 مُـلك. ( مص):  خداوند شدن ،  خداوندچيزي شدن ،  ملك خود گردانيدن و فراگرفتن چيزي را به اختيار خود ، به قدرت واستبداد در اختيار خود گرفتن چيزي را. ملكة. مملكة ،  يا حد و پايان آن ،  آنچه در قبضه تصرف باشد ،  پادشاهي،  مملكت و ولايت  و كشور،  بزرگي و فر و عظمت،  عظمت وسلطه ،

« گراينده گرز و نماينده تاج                   فروزنده ي  ملك بر تخت عاج »‌ج1 ص 107 .

163 منبر ( ا):  آنچه خطيب بر آن ايستد و خطبه خواند ،  ج‚ منابر ، كرسي خطيب يا واعظ چنان كه در كنيسه و مسجد وجود دارد و از بالاي آن با جمع سخن گويد و آن را به جهت بلند بودن از اطراف خود « منبر» گويند ، نشيمني از چوب و جز آن به چندپايه كه واعظ و امام و خطيب وروضه خوان بر آن نشينند و خطبه و وعظ و مصيبت اهل بيت گويند،

« ‌بدين دشت هم دار و هم منبر است              كه روشن جهان زير تيغ اندر است» ج 2 ص 77 .

164 - منزل (  ا):  جاي فرودآمدن ، ليكن اكثر به معني جايي مستعمل است كه مسافران به جهت خواب و آرام در آن فرودآيند ،  خان و كاروانسراي و جاي فرودآمدن وتوقفگاه ، آنجا كه فرودآيند اقامت موقت را، فرودآمدنگاه، كاروان، فرودآمدنگاه قبايل گردنده. خان ،  محط،  مرحله ،  ج‚ منازل ،  منزل به منزل ; از منزلي به منزلي ديگر. مرحله به مرحله:

« همي رفت منزل به منزل چو باد                 سري پر ز كينه دلي پر ز داد» ج1 ص 47 .

165 - منسوج (  ص‚ ا):  بافته شده و اين ماخوذ است از نسج كه به معني بافتن است ، جامه ،  پارچه ، قماش  ،  قسمي پارچه ابريشمي ،  جامه زربفت :

«‌همان خز و منسوج و هم زين شمار            يكي جام پرگوهر شاهوار» ج 2 ص 288 .

166 منشور (  ا) :  فرمان ،  فرمان شاهي مهرنا كرده ،  فرمان پادشاهي و بعضي گويند به معني فرمان پادشاهي در لطف و عنايت باشد ، حكم و فرمان امير يا شاهي‚ غير مختوم يعني سرگشاده.ج‚ مناشير:

« كه آمد ابا خلعت و تاج زر             ابا عهد و منشور و زرين كمر »‌ج1 ص 119 .

167 منظر. ( ا):  جاي نگريستن‚ خوشآيند باشد يا بدنما ،  هر چيزي كه آن را مي نگرند‚ خواهخوشآيند باشد و خواه بدنما‚ و هرچيزي كه ديده مي شود و محل نگريستن واقع مي گردد ،  نظرگاه ،  جاينظر ،  ديدگاه ،  ج‚ مناظر، چهره و رو زيرا كه چهره موضع واقع شدن نظراست چنان كه اكثر نظر بر چهره مي افتد ،  روي وچهره و سيما و صورت و ديدار و شكل و پيكر و هيئت. .ديدار،  طلعت،  ظاهر،  صورت،  بيرون،  مقابل مخبر‚ باطن‚ سيرت‚ درون‚ضمير  چشم انداز،  دورنما. ج‚ مناظر:

«‌به پيمان شكستن نه اندر خوري             كه شير ژياني و كي منظري » ج1 ص 271 .

168 موج ( ا): كوهه آب،  ج‚ امواج، نورد آب،  آشوب دريا  خيزابه.خيزاب. آبخيز. آبخيزه  ،  ديسمه و لطمه آب.  آنچه كه از سطح درياهنگام وزيدن باد برآيد و قطعه هاي بزرگي گردد كه از پي يكديگرمتعاقب شوند، موج برانگيختن باد از دريا ; پديد آمدن خيزاب و برآمدگي در سطح دريا بر اثر وزش باد:

«‌حكيم اين جهان را چو دريا نهاد                   برانگيخته موج از او تند باد  »‌ج1 ص 8 .

169 مهد ( ا): گاهواره،  هر موضعي كه براي طفل مهياسازند، خوابگاه عروس،  تبار،  دوده، براي كلمه مهد در آيه شريفه «الذي جعل لكم الارض مهدا و سلك لكم فيها سبلا و انزل من السماء ماء»  معادلهاي زير در تفاسير آمده است:آرامگاه. (تفسير ابوالفتوح) آرامگاه و  و نشستنگاه و خفتنگاه  ، بستر،  جامه گسترده و فرش، . فرش گسترده شده . || زمين ،  ج‚ مهود‚ مهاد ، ء(. || تخت رواني كه برپشت اسب يا استر يا فيل يا شتر مي نهادند و زنان در آن مسافرت مي كردند و هم بزرگان و شاهان‚ و گاهي آن را با زر و ديگر گوهرها مي آراستند و داشتن مهد يكي از لوازم و علائم بزرگي و حشمت بوده است. عماري. كجاوه. محمل. تخت روان:

«‌همان مهد زرين به ديباي چين             به گوهر بياراسته همچنين »  ج1 ص 104 .

170 - مهندس. (  ص‚ ا):معرب از اندازه فارسي، مهندز، اندازه گيرنده،  تقديركننده،  محاسب،  شماردار، اكسي كه در علم هندسه و اشكال عالم باشد، عالم هندسه ، هندسه دان،  مساح، زمين پيما،  اندازه گيرنده زمين و بنا و غيره،  اندازه گير در كاريز و بنا و زمين و جز آن و سنگتراشي و نجاري و معماري و غيره،آنكه اندازه گيردمجاري قناتها و ابنيه را،  مقدر مجاري مياه و قني. . معمار، متخصص در امور ساختمان، كار نماي بنايان. راهنماي بنائي:

«‌ز دينار و گوهر هزاران هزار            كه آن را مهندس نداند شمار » ج1 ص 105 .

171 ميراث ( ا):از «ورث»  مالي كه از مرده به كسي رسد، آنچه كه شخصي براي وارث خود مي گذارد پس از مرگ. ج‚ مواريث ،  تركه مرده. مالي كه از مرده رسد،  مرده ريگ و تركه و گاوزاد و مالي كه از مرده به كسي رسد و پس افكند،  مال و وجهي كه از ميت براي ورثه بازماند،  تراث،  ارث،  ماترك،  بازمانده،  وامانده،   مرده ري،   استحقاق انسان است به واسطه مرگ ديگري به نسب يا سبب مالي را بالاصالة. موجبات ارث دو امر است نسب و سبب; نسب عبارت از اتصال به ولادت است مانند «اب» و «ابن» و سبب‚ اتصال به وصلت است مانند زن و شوهر، منصب يا عمل و مقامي يا فضيلتي كه پس از مرگ كسي فرزند ياوارث او از آن بهره برد:

«‌ كه ميراث بود از شه كيقباد                    درستي بدان بد كيان را نژاد »‌ج2 ص 246 .

172 -  ميمنه( امص) :  نيكبختي،  ميمنت، صواب،  خجستگي، (ا): سوي دست راست،  طرف دست راست،  مقابل ميسره، جناح راست لشكر،  يكي ازاركان خمسه جيش، جبهه راست لشكر.  نام فوجي كه بطرف دست راست پادشاه يا امير دروقت جنگ استاده باشد،  لشكري كه طرف راست قلب است درميدان جنگ:

«‌چپ لشكرش را به گرشاسب داد          ابر ميمنه سام يل با قباد»  ج 1 ص 92 .

173 - ناصرالدين (اخ): سبكتگين،  لقبي است كه ملك نوح پس ازشكستن ابوعلي سيمجور به سبكتگين ، پدر سلطان محمود، داد:

«‌كسي كش پدر ناصرالدين بود                سر تخت او تاج پروين بود » ج 1 ص 13.

174 - نبي ( ص‚ ا) :  پيغمبر ،  رسول، آگاه كننده از خدا ،  پيغمبر،  نذير، آنكه از خداي خبر دهد،  نبي‚عام است خواه صاحب كتاب باشد يا نباشد‚ و رسول خاص است‚ آنكه صاحب كتاب باشد، فعيل است بمعني فاعل اگر مشتق از « نباء» است كه بمعني خبر دادن باشد پس نبي بمعني خبردهنده بود‚ يا مشتق از «نبو» كه معني علو و ارتفاع باشد‚ چون مرتبه نبي از ديگر مخلوقات ارفع و اعلي است نبي گفتند،  ج‚ انبياء‚ نبيون‚ انباء‚ نباء ، بلندقدر،  بلندشده ،  بزرگي داده شده بر جميع خلق،  زمين بلند،  آنچه مرتفع باشد از زمين| راه واضح ،  راه ،  طريق، به معني خاص حضرت محمد ص :

« نبي آفتاب و صحابا ن چو ماه          به هم بستني يكدگر راست راه  »‌ج 1 ص 8 .

175 نثار (  ا) :  پراكندني،  آنچه نثار شود در عروسي براي حاضران از كعك و خبيص ،  پولي كه در عروسي و يا در روز عيد ميان مردمان مي افشانند‚ و بشار نيزگويند،  آنچه بريزند از هر چيز ،  پاشيدني ،  افشاندني:

«‌سپهدار فرزند را در كنار             گرفت و بفرمد كردن نثار » ج 1 ص 188 .

176 نخل (  ا ) :  درخت خرما  ،  نخيل ، خرمابن ، نخيل لينة ،  عذق ،  عقار ،  باسقه،   شجره مبارك است و به آدمي نيك مانند است به طور و راستي قد و امتياز ذكرو انثي و بوي طلع كه به نطفه و شكل طلع كه به مشيمه ماند و ليف كه به موي آدمي ماند و آنكه ماده كه نزديك بود فحل بيش خواهد و آنكه برهمديگر عاشق شوند‚ و اين همه صفات انساني است:

« كسي كو شود زير نخل بلند           همان سايه زو بازدارد گزند »‌ج 1 ص 9 .

177 نشاط (  امص): خوشي ،  شادماني ،  خرمي ،  سرور ،  شادي ،  طرب، خرسندي ،  سرزندگي ،  دل زندگي ،  زنده دلي ،  خوشدلي، هزه ،  رامش،  اريحيت. مقابل كسل:

« بدان تا بپوشند گردان سليح           كه با ما سرآمد نشاط و فريح » ج2 ص 29 .

178 نصر (اخ): نصر ساماني ، نصر ابن احمدبن اسماعيل‚ ملقب به اميرسعيد و مكني به ابوالحسن و مشهور به امير نصر ساماني‚ وي سومين و معروفترين سلاطين ساماني است‚ به سال 392 ه . ق. دربخارا تولد يافت  و پس از پدرش احمد كه در سال ششم سلطنت به دست غلامان خويش كشته شد - به سال 301ه . ق. - در سن هشت سالگي به شاهي نشست  و مدت سي سال حكمراني كرد‚ درعهد امارت او منصوربن اسحاق ساماني در خراسان دعوي اميري كردو مغلوب گشت و نيز ماكان كاكي سردار ديلمي كه به تصرف خراسان تاخته بود كشته گشت .  در پايان سلطنت و عمر امير نصر مورخان اختلاف كرده اند: گروهي مرگ او را به سال330  بر اثر مرض سل نوشته اند و گروهي آورده اند كه چون اميرنصر مذهب اسماعيلي پذيرفته بود امراي سپاه با او به مخالفت برخاستند و فرزندش نوح را به امارت نشاندند و اميرنصر را زنداني كردند و وي در سال 133 درزندان وفات يافت. اميرنصر به اتفاق مورخان پادشاهي دانش پرور بود‚ ابوالفضل بلعمي و جيهاني و مصعبي وزارت او داشتند‚ و رودكي معاصر و مداح وي بود. ابن اثير مدت حكمراني او را سي سال و 33روز و طول عمرش را 83 سال ثبت كرده است:

«‌ز گيتي پرستنده ي فر نصر            زيد شاد و در سايه ي شاه عصر »‌ج 1 ص 13 .

179 نظاره ( امص) : نگريستن به چيزي ،  نگاه ،  نگرش ، نگاه  كردن ، تماشا كردن،  سير كردن(ص) :  تماشاچي ،  شاهد، تماشاگر ، كه مي نگرد. كه مي بيند. كه تماشامي كند. نظاره:

« سوي زابلستان نهادند روي              نظاره بر او بر همه شهر و كوي » ج1 ص 119 .

180 نظم ( ا) :  شعر ، كلام موزون ،  مقابل نثر،  سخن راست كرده بر وزن ،  چامه ،  پيوسته ،  سرود ، نظام، مرواريد به رشته كشيده ، منظوم.،  ترتيب،  آراستگي ،  سامان ، پيوستگي ،  انتظام ، به نظم آوردن ،  به شعر گفتن:

« به نظم آرم اين نامه را گفت من        از او شادمان شد دل انجمن » ج1 ص 10 .

181 نقش (  ا) : صورت ،  تصوير ، رسم ،  ترسيم ،  شبيه صورت و شكل،  توخش ،  شبيه ،  تمثال:

« همه سر به سر پاك در چنگ ماست      بر ايوانها نقش اورنگ ماست » ج 1 ص 208 .

182 - نقصان (  مص ل ) :   نقص ، كم شدن ،  كاسته شدن ، (امص‚ا):كمي ،  عيب ، منقصت ، كاستگي ، نقص، كمي، كمبود ، كاست، كسر ، كاهش ،  هبط ،  مقابل زياده و زيادت،  مقابل بسياري :

« نگفتي سخن جز ز نقصان ماه           كه يك شب كم آيد همي گاهگاه »‌ ج1 ص 167 .

183 نوحه ( ا) :  بيان مصيبت ،  گريه كردن به آواز ،  آواز ماتم ،  شيون ،  گريه به آواز بلند ،  زاري ،  ناله ، فرياد و فغان ،  ندبه ،  مويه ، مويه گري ، زاري بر مرده ، گريستن مرده را ،  زبان گرفتن براي مرده :

« به نوحه درون هر زماني به زار      چنين گفت با نامور شهريار»  ج1 ص 105 .

184 نور(  ا) :  روشنائي ،  روشني هرچه باشد،  يا شعاع روشني ،  ضياء ،  سنا ،  ضوء ،  شيد ،  فروغ ، كيفيتي كه به وسيله حس بينائي درك مي شود و به وساطت آن اشيا ديده مي شود،  روشني ،  مقابل تيرگي و تاريكي و ظلمت، ج: انوار، نيران، تابندگي ،  جلاء ،  رونق ،  جلوه:

« زمين پر شد از نور پيراهنا                شود تيره گيتي بدو روشنا » ج1 ص 7 .

185 نهي ( مص م ) :  بازداشتن ، بازداشتن كسي را از كار و گفت و جز آن‚ خلاف امر ، منع  كردن ،  به عمل يا به سخن كسي را از كاري يا چيزي بازداشتن و منع كردن ،  امر به كف و خويشتنداري كردن ،  حرام كردن ،  طلب كردن حاجتي را و واگذاشتن آن را خواه برآورده شود يا نشود(امص):  بازداشت ،  منع ،  ممانعت ، اصرار بر ترك كاري ، ( مقابل امر):

« چه گفت آن خداوند تنزيل و وحي     خداوند امر و خداوند نهي  »‌ ج 1 ص 8 .

186 وحي ( ا) :  آواز كه در مردم و غير آنان باشد ،  اشارت ، كتابت  ، نبشته ،  مكتوب ،  نامه ، رساله ،  هرچه به ديگري فرستي و اندازي ، هرآنچه كسي به ديگري فرستد و بدان القاء كند هرچه باشد ،  پيغام ،  سخن پوشيده ، كلام خفي ،  الهام ، سخن پنهان ،  سخن نرم ،  اعلام در خفا ،  پيغام خدا ، پيغام خدا و الهام،  هرچيز كه به ديگري كني تا بداندچگونه است و سپس غلبه يافته است بر آنچه كه خداوند به پيمبران خودالقاء مي كند،  آنچه از جانب خداي تعالي به سوي انبياء القاء شود،  هرچه از كلام يا نبشته يا پيغام يااشاره كه به ديگري القاء و تفهيم كني،  وحي بر دو قسم است .وحي ظاهر‚ وحي باطن. اما وحي ظاهر بر سه گونه است اول آنچه برزبان فرشته رود و پيغمبر آن را شنود قرآن از اين قبيل است. دومآنچه واضح گردد به اشاره فرشته بدون آن كه بيان و كلام در ميان باشد چنان كه پيغمبر فرمود‚ روح القدس نفث في روعي و سوم الهام‚ و تمام اين اقسام بطور مطلق حجت است به خلاف الهام اولياء كه بر ديگران حجت نيست و وحي باطن آنچه به وسيله راي و اجتهاد حاصل مي گردد(مص): در دل افكندن ،  در دل انداختن چيزي ،  الهام كردن ،  نوشتن،  سخن پنهان كردن:

«‌چه گفت آن خداوند تنزيل و وحي            خداوند امر و خداوند نهي  »‌ج1 ص 8 .

187 وصي (  مص): درهم و پيوسته روييدن گياه.(ص‚ ا):اندرزكرده شده،  مذكر و مونث در وي يكسان است‚ يا مونث و جمع وي نيايد. ج‚ اوصياء،  اندرزدهنده ،  اندرزكننده ، اصطلاح فقه( كسي كه براي حفظ و تصرف مال ديگري و حفظ و صيانت فرزندان او پس از مرگ وي معين مي گردد. و فرق ميان وصي و قيم آن است كه به وصي حفظ مال و تصرف در آن داده مي شود و به قيم فقط حفظ و نگهداري مال اعطا مي شود نه تصرف در آن ، آن كه مرد براي رسيدگي به اموال و صغار خويش پس از مرگ خود نصب كند ، آنكه به او وصيت  كرده باشند ،  (اخ): لقب علي بن ابيطالب عليه السلام :

« منم بنده اهل بيت نبي                          ستاينده خاك  پاي وصي »‌ ج1 ص 8 .

188   وفا ( مص ل) : وفاء ،  وعده به جاي آوردن و به سر بردن دوستي و عهد و سخن ، ( امص) :  به سربردگي عهد و پيمان و قول و سخن و دوستي و استقامت ،  ثبات در عهد و پيمان و قول وسخن و دوستي و صفا و صدق و ضمانت در كار و كردار،  پيمان ، عهد ، دوستي ، صميميت ،  مقابل جف:ا

« به بزم اندرون آسمان وفاست           به رزم اندرون تيز چنگ اژدهاست » ج1 ص 13 .

189 وفي (ص ): تمام و رسان ،  تمام و كامل،  باوفا ،  وفادار ، به سربرنده عهد وپيمان:

«‌به دل گفت اگر با نبي و وصي          شوم غرقه دارم دو يار وفي » ج1 ص 8 .

190 هلاك( مص ل ) :  مردن،  نيست شدن،  آزمند گرديدن ، گم شدن ، افتادن ،(امص) نيستي ،  مرگ ،دمار ، آذرنگ:

« ز تخم كيان ما دو پوشيده پاك          شده رام با او ز بيم هلاك » ج1 ص 51 .

191 هول( مص م  ) : ترس از كاري كه راه آن دريافته نشود، ترسانيدن ، خوف، بيم،  هراس،  رعب ،  وحشت ،  هيبت ،  مخافت (ص) كار بيمناك ، (ص فا ) هايل ،  بيم آور ،  ترس آور، ترساننده:

« فرستاده آن هول گفتار ديد            نشست منوچهر سالار ديد » ج1 ص 89 .

 192 - هيبت (  ا)  هيبة،  ترس و بيم، شكوه ، بزرگي :

« بدان سنگ خارا نگه كرد سام         بدان هيبت مرغ و هول كنام  » ج1 ص 113 .

 

 

 

 

فهرست منابع و مآخذ

شاهنامه ي چاپ ژول مول فرانسوي ، شركت سهامي كتابهاي جيبي ، با همكاري انتشارات امير كبير چاپخانه سپهر تهران: سال 1376 . 

فرهنگ شش جلدي مرحوم دكتر معين ، چاپ هشتم ، سال 1371، چاپخانه ي سپهر تهران .

 فرهنگ شاهنامه ي فردوسي (واژه نامك ) مرحوم عبدالحسين  نوشين ،چاپ سوم ، سال 1369 ، چاپخانه ي ايران مصور.

 لغت نامه دهخدا ( لوح فشرده ) ، روايت دوم .