تذکر: معني بعضی از لغات و تركيبات مستقيما از لغت نامه ي دهخدا اخذ و نقل گرديده است. تفاوت هاي املايي و انشايي نيز ناشي از همين امر است.
درس هفدهم
گویی بط سفید جامه به صابون زده است...
درس هجدهم
دماوندیه
درس نوزدهم
توصيف کويمات و ...
· بند اول :
سنه : سال ؛ جمع آن سنوات / به کويمات شديم : به کويمات رفتيم / بر لب آب عاصي[38] : بر ساحل رود عاصي / بلاد[39] اسلام : مملكت مسلمانان / دولاب : دولاب. (ا مرکب) چرخي که با آن جهت آبياري کردن زراعت از چاه آب کشند. خربلة. چرخاب. (ناظم الاطباء). دلو آب. چرخ آبکشي. چرخ چاه.
· بند دوم :
جانب : پهلو. کرانه. ج‚ جوانب. (منتهي الارب). طرف. کنار.(بهار عجم). سوي. جهت. ضلع. ناحيه. کناره. سمت. سو. کران. بر. .نحو. ناحيت. ور./ و آن غربي شام است: غرب سوريه است. / تقرب : نزديکي جستن بچيزي و چنين است تقرب الي الله تعالي بشي; يعني نزديکي جست بخداي بوسيله ي آن چيز / عمارات: ج عمارت. ساختمانها.
· بند سوم :
همه نرگس بود شکفته : سراسر نرگس شکفته بود / تمامت: جملگي. همه. همگي / سپيد مي نمود: سفيد به نظر مي رسيد
فرسنگ[40]: (پهلوي) فرسنگ مقياس طول پارسي باستان ظاهرا «فرسنگا» و صورت يوناني شده آن «پراساغس » و معرب آن «فرسخ» است. مقدار طولي که امروز يک فرسنگ يا فرسخ به شمار مي رود شش کيلومتر است . / روي از سوي جنوب: به طرف جنوب / طرابلس[41] : شهري است در شام / حلب[42]: شهري است در شام
· بند چهارم :
حوالي: ] ح لا [ پيرامون. گرداگرد. ولي در فارسي بکسر لام(حوالي) متداول و معمول است. / بساتين: باغ ها و بوستان ها. لفظ مذکورجمع عربي است از لفظ بستان که معرب بوستان است. / اشجار: ج شجر. / ترنج: ميوه اي است معروف که پوست آن را مربا سازند و بعربي تفاح مائي خوانند. (برهان). ميوه اي است معروف و مشهور.همانا که بواسطه کثرت چين و شکنج باشد که در پوست آن است که به اين اسم موسوم است. (فرهنگ جهانگيري) / سه جانب او با[43] آب درياست: سه جهت آن روبه روي درياست.(شبه جزيره)
مبلغي[44] بر باروي[45] شهر بر رود[46]: مقداري از دیوار شهر بالا می رود و به داخل شهر سرريز مي شود. /يک جانب که با خشک دارد: از جهت خشكي / کنده: صفت مفعولي از «کندن» (حفر کردن. برآوردن خاک زمين را چنان كه گودالي يا دخمه اي يا خانه اي و مانند آن آماده گردد): و آنجا { به سمنگان در خراسان } کوه هاست از سنگ سپيد چون رخام‚ و اندر وي خانه هاي کنده است و مجلسها و کوشکها وبتخانه هاست و آخر اسبان با همه آلتي که مر کوشکها را ببايد. (حدودالعالم چ دانشگاه ص100) || جوي و گوي را گويند که بر گرد حصارو قلعه و لشکرگاه کنند تا مانع آمدن دشمن گردد و معرب آن خندق است. (برهان)...و عرب کنده را معرب کرده خندق خواند(انجمن آرا) پهلوي «کندک»(حاشيه برهان چ معين) : بافيروز برنيامد و سپاه او را با سپاه عجم طاقت ندارد پس از پشت لشکرگاه خويش کنده اي کرد بزرگ و به بالا ده ارش و... (ترجمه تاريخ طبري بلعمي(
کنگره : بلنديهاي هر چيز را گويند عموما و آنچه بر سر ديوار حصار و قلعه و ديوارهاي ديگر سازند خصوصا ً و عربان شرفه خوانند. (برهان) شرفه ديوار و منظره و کوشک و برج.(صحاح الفرس( / مقاتلات:ج مقتل معادل سنگر امروزي / عراده : نوعي از آلات جنگ و قلعه گيري است و آن آلتي باشد کوچکتر از منجنيق که بدان سنگ بر سر خصم اندازند. (غياث اللغات(. و آن را حصارگشاي نيز گويند . /خوف: ترس / ارش: واحد طول نزد قدما از آرنج تا سر انگشتان. [47]
· بند پنجم:
گويي: گوييا. (ق) منقول از فعل به معني گويا. به معني گويا باشد. (فرهنگ شعوري ج2 ص315 و بيشتر براي تشبيه استعمال ميشود.(غياث اللغات). گوئي. گويي. گويا. گوئيا. پنداري. مانا. بمانا. گمان بري.ظاهرا. مثل اين که. مانند اين که / مأکول: خورده شده. (منتهي الارب) فجعلهم کعصف ماکول. (قرآن 105/5):
جمله عالم آکل و ماکول دان باقيان را قاتل و مقتول دان. مولوي.
|| هرچيز خوردني و قابل خوردن. طعام. خوراک. (ناظم الاطباء). خوردني و آن چيز که خورده شود. (غياث) درخور خوردن. خورد. خوراک. خوردني . مقابل غيرماکول. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا):
در آن بساط که منظور ميزبان باشد شکم پرست کند التفات بر ماکول. سعدي.
|| خواربار : خواربار يعني ماکول اين شهر از شهرها و ولايتها برند. (سفرنامه ناصرخسرو چ دبيرسياقي ص121(
عجم: خلاف عرب(اقرب الموارد). غير عرب از مردم. (منتهي الارب) ايران و توران و مردم غير عرب را نيز عجم گويند. (غياث اللغات) || مردم ايران. ايراني :
کجا شد فريدون و ضحاک و جم مهان عرب خسروان عجم. فردوسي.
بل[48]: بلكه / مسجد آدينه: مسجدي که روز جمعه در آن نماز گذارند. (آنندراج(. مسجد جامع. مسجد جمعه / حصين: محكم استوار
قبه: برآمدگي هر چيز را گويند. (برهان). بناي گرد برآورده چون گنبد. هرچه مثل گنبد سازند‚ چون قبه سپر. گنبد.(منتهي الارب). خرگاه.(كشاف). ج ‚قبب‚ قباب. (منتهي الارب(
رخام: سنگ سپيد و نرم. (غياث اللغات از منتخب اللغات و صراح اللغه). مرمر. (منتهي الارب) سنگي است سفيد يا سفيد زردرنگ يا سفيد مايل به سياهي که نام ديگرش مرمر است. (فرهنگ نظام). سنگي است سپيد نرم و آن راانواع است برنگ مي و زرد و برنگ زرزور که مرغي است سياهرنگ.(آنندراج). مرمر سفيد. (ناظم الاطباء( / فواره[49] اي برنجين[50]: فواره اي از جنس برنج
پاژه:پاچه[51]، اينجا به معني پاشويه / مشرعه: جاي به آب درآمدن. (منتهي الارب)جاي به آب درآمدن وآبشخور. (آنندراج). جاي آب خوردن. (غياث). ج‚ مشارع. (اقرب الموارد( / نايژه[52]: لوله / فاضل بر زمين مي گذرد:مازاد بر زمين مي ريزد و مي گذرد
به دريا در مي رود: وارد دريا مي شود / سواد : حومه ، اطراف / رستاق: عربي شده ي روستا / کافر روم:روم كافر
قهر کردند:شكست دادند / خراج:باج / سلطان: امير ، شاه / سالار:سردار / باجگاه:محل دريافت باج / روم:روم شرقي ، بيزانس،تركيه ي امروز / فرنگ:فارسي شده ي فرانك (فرانسه)،مجازا ً به معني اروپا و غرب به كار مي رود. / اندلس: اسپانياي اسلامي، منطقه اي در جنوب اسپانيا كه تحت سيطره ي مسلمانان بود. / مغرب: مراكش / عشر: يك دهم / ارزاق:روزي ها ، ج رزق / صقليه:عربي شده ي سيسيل جزيره اي در مديترانه / بر مثال: مانند / رباط: كاروان سرا / مقام: جايگاه / مشهد[53]:محل شهادت،زیارتگاه ، جاي گردآمدن
شب کوير
· بند اول :
گز و تاق : دو درختچه که در کویر می رویند . در این متن نماد مقاومت و پایداری اند / علی رغم : برخلاف/ درختان بی باک وصبور و قهرمان : جان بخشی به اشیا / چشم داشت : توقع ، انتظار / به آتش سر می کشند : در گرما می رویند / رب النوعی[54] بی هراس : خداگونه ای بی باک ؛ استعاره از گز و تاق / سفیران عالم دیگر : استعاره از گز و تاق / درختان شجاعی که در جهنم می رویند : اسناد شجاع به درختان استعاره مکنیه (تشخیص)است ؛ جهنم استعاره از کویر سوزان است / به جرم گستاخی در برابر کویر از ریشه شان برمی کنند : اسناد گستاخی به درختان تشخیص است .همین طور کویر شخصیت یافته است / سرنوشت مقدر آن هاست : تقدیر آن هاست ؛ سرنوشت محتوم آن هاست
· بند دوم :
بید : نماد عافیت طلبی است . / درخت عزیزی است اما همواره بر خود می لرزد : لرزیدن درخت بید معروف است . تلمیح به این بیت حافظ دارد :
چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم / که دل به دست کمان ابرویی است کافر کیش
هول کویر در مغز استخوانش خانه کرده است : حسن تعلیل برای لرزیدن بید
· بند سوم :
آن چه در کویر زیبا می روید خیال است. این تنها درختی است ... : خیال به درختی تشبیه شده است که می روید / گل های خیال : اضافه ی استعاری / آنچه قاصدک به سویش پر می کشد : آرزوهای انسان / خیال این تنها پرنده ی نامرئی ...: تشبیه خیال به پرنده / صدای سایش بال هایش تنها سخنی است که سکوت ابدی کویر را نشان می دهد ...: حس آمیزی «صدا» و «نشان می دهد» ؛ متناقض نما در جمله ی صدا سکوت را نشان می دهد / پرنده ی شاعر : استعاره از خیال
· بند چهارم :
ماوراء الطبیعه : متافیزیک ، الهیات / در کویر خدا حضور دارد : جمله ای از ویرپل کنت دوکه پینز نویسنده ی رومانیایی کتاب محمد پیامبری که باید از نو شناخت / آواز پر جبریل : تلمیح به نام کتابی از شیخ شهاب الدین سهروردی ملقب به شیخ اشراق / غرفه ی بلند آسمان : اضافه ی تشبیهی / عطر الهام : اضافه ی استعاری
بند ششم :
خوابگاه مرگ و جولانگاه هول : اضافه ی استعاری / آسمان کشور سبز آرزوها...: تشبیه آسمان به کشور سبز و ...نزهتگه ارواح پاک ،میعادگاه انسان های خوب / دست های مهربان مرگ : اضافه ی استعاری ؛ اسناد مهربانی و نجات به مرگ متناقض نما است
بند هفتم :
شب کویر این موجود زیبا و آسمانی ...: شخصیت بخشیدن به شب /مقایسه بین شب روستا و شب شهر
بند هشتم :
آسمان کویر ... : آسمان کویر به نخلستان تشبیه شده است ؛ مشت خونین قلبم : اضافه ی تشبیهی است / باران های غیبی سکوت : اضافه ی تشبیهی / نگاه های اسیر : تشخیص / پروانه های شوق : اضافه ی تشبیهی / مزرع سبز : استعاره از آسمان / دوست شاعرم : کنایه از حافظ شیرازی ؛ تلمیح به بیتی از حافظ دارد:
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو یادم از کشته ی خویش آمد و هنگام درو
آن روح دردمند : کنایه از حضرت علی «ع» / این شیعه ی گم نام : کنایه از علی شریعتی / مدینه ی پلید : کنایه از کوفه
· بند نهم :
باران ستاره : تشبیه ستاره به باران / مصابیح آسمان : چراغ های آسمان ؛ استعاره از ستارگان ؛ اشاره به آیه ی : و لقد زینا السما ء الدنیا بمصابیح
· بند دهم :
دریای سبز معلق : استعاره از آسمان ؛ مأخوذ از این دو بیت حافظ :
دریای اخضر فلک و کشتی هلال هستند غرق نعمت حاجی قوام ما
آسمان کشتی ارباب هنر می شکند تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم
مرغان الماس پر : استعاره از ستارگان / گل های الماس : استعاره از ستارگان / قندیل زیبای پروین : ستارگان خوشه ی پروین به قندیل تشبیه شده است / جاده ی روشن ... : استعاره از کهکشان / نگاه های لوکس مردم آسفالت نشین ان را کهکشان می بینند و دهاتی های کاه کش کویر...: مقایسه نگاه علمی و خشک شهرنشینان و نگاه مذهبی روستاییان / تیرهای نورانی : استعاره از شهاب ها / تیر فرشتگان نگهبان ملکوت خداوند که هرگاه شیطان و دیوان هم دستش می کوشند ....: اشاره به آیه ای از قرآن / قداست اهورایی : پاکی خدایی / نامحرم را در خلوت انس راه نیست ...: اشاره به این بیت ها از حافظ :
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز دست غیب آمد و بر سینه ی نامحرم زد
پرده داران حرم ستر و عفاف ملکوت : استعاره از فرشتگان ؛مأخوذ از این بیت حافظ :
ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت بامن راه نشین باده ی مستانه زدند
چهره های پر از ماوراء محروم می شدم : چهره های نورانی ؛کنایه از ستارگان /
سموم سرد این عقل بی درد : سموم به باد گرم مهلک می گویند باد زهرآلود مقابل باد صبا ؛ سموم سرد را عده ای متناقض نما دانسته اند . / آسمان فریبی آبی رنگ شد : تشبیه آسمان به فریب ؛ حس آمیزی فریب و رنگ آبی
بند یازدهم:
انگشت های تشریح : تشریح ایهام به دو معنی دارد : 1- کالبد شکافی 2- توصیف
درس بيستم
اورازان
· نکات مهم بند اول :
رودخانه ی سیلابی :رودخانه ای فصلی که به هنگام بارش باران در آن آب جاری می شود . / محصور:محاصره شده ،احاطه شده ، محدود / مرتع:چراگاه ،اسم مکان / ساوجبلاغ:یکی از جلگه های حاصل خیز تهران که کوه طالقان جدا می سازد . / چرا :اسم مصدر (بن مضارع +الف) / عواید :جمع عایده ،درآمدها ،فواید ،منافع / بوران :سرمای سخت و باد شدید که با برف یا باران همراه باشد ./ جنبنده:موجود زنده / دخمه :خانه ی زیر زمینی ،سردابه ،جایی که در زیر زمین درست کنند . / شکم کوه :اضافه ی استعاری ،تشخیص / نان بستن :نان پختن ،نان فراهم کردن
تا در ماه دوم پاییز از نو بنشیند :تا این که در آبان ماه دوباره برف ببارد . / برف انبار :انبار برف ،جایی که برف زیادی روی هم انباشته شده است . / قو : چوب پنبه ای مانند که آتش روشن کردن با چخماق استفاده می شد . (غو :داد و فریاد ،خروش) / برنج و زغال : فعل محذوف «می آورند » به قرینه ی لفظی / از ساوجبلاغ قند و توتون و پارچه :فعل محذوف «می اورند » به قرینه ی لفظی / پنیر می فروشند و پشم ...: فعل محذوف «می فروشند » به قرینه ی لفظی / بیش تر از گله داری زندگی می کنند تا از کار مزرعه :فعل محذوف «زندگی می کنند» به قرینه ی لفظی / زود به پیری نشسته :گروه وصفی ،(صفت مفعولی در معنای فاعلی) در نقش مسندی / روی هم رفته :به طور کلی ؛گروه قیدی / بلند قامت و پرکار و آفتاب سوخته و زود به پیری نشسته :مسند
· نکات مهم بند دوم :
پراکنده می شوند : برای کار به شهرهای اطراف می روند / قسم دائمی آنها به «جدم» است :یعنی اغلب آنها سید هستند .
· نکات مهم بند سوم :
شلیطه :شلیته : نوعی دامن گشاد و پرچین و کوتاه که در قدیم زنان روی شلوار می پوشیدند . (توجه داشته باشید که این واژه دو املائی است و در فهرست واژگان آمده است مثل واژه ی «قوروق :قرق :غرق ، در ادبیات فارسی سال سوم » و یا در ادبیات سال دوم ذکر شده است که واژه ی «هلیم» که نوشتن آن به صورت «حلیم » نیز متداول است .) / چارقد :روسری سه گوش / بهشان :به ایشان
خیلی زودرنج اند :زودرنج نقش مسندی دارد . / با طبیب اصلاً سرو کاری ندارند :هرگز پیش پزشک نمی روند .
مستجاب الدعوه :کسی که دعایش نزد خداوند زود پذیرفته می شود ،در این جا درویش روحانی که با دعا درمان بیماری می کند .
گیلیاردی :اهل گیلیارد ،اسم خاص منطقه ای / میانشان شکراب است : کنایه از این که کدورت و اختلاف دارند .
· نکات مهم بند چهارم :
گندم هفت تخم می دهد :کنایه از این که زمین شان حاصل خیز نیست که اگر یک دانه گندم بکارند هفت دانه گندم و محصول می دهد . / با سرما بیش تر اخت است :با سرما بیش تر سازگار است ،به سرما بیشتر عادت دارد .
· نکات مهم بند پنجم :
کهریز :کاریز ،قنات ،مجرای آب زیر زمینی / اورازان :آب ریزان ،افرازان
· نکات مهم بند هفتم :
نان بستن :نان پختن الخ : الی آخر/ از یاد خود اهالی هم به در می رود :خود اهالی نیز نامها (نام چشمه ها) را فراموش می کنند . / کما (کمای) :گیاهی است از تیره ی چتریان که با آن نوعی آش درست می کنند. / گون :گیاهی است که از صمغ آن کتیرا به دست می آید . / تل انبار :انباری به صورت تپه ،مثل تپه روی هم انبار می کنند . / شعله می افرازد :شعله می کشد . / سنگ چخماق :سنگ آتش زنه /کتیرا :صمغی است که از برخی گونه های گون به دست می آید . / کولی : (کاولی ،کابلی) طایفه ای از مردم بیابان گرد که در قطار عالم پراکنده اند و عادات و رسوم و زبان خاص خود را دارند . / سیاه چادر :خیمه های سیاه رنگ که کولیان و صحرانشینان در دشت و صحرا برای سکونت برپا می کنند . / علم کردن :به درد آوردن / خوشه چینی :کنایه از گدایی - «ثوابت باشد ای دارای خرمن .// اگر رحمی کنی بر خوشه چینی »/ دریوزگی :بی نوایی ،گدایی (اهمیت املایی دارد ) / اتراق: (ترکی اوتراق) توقف چند روزه در سفر به جایی/ چلینگر :آن که آهن آلات خرد از قبیل قفل ،کلید ،چفت و رزه ،زنجیر ،انبر ،میخ ،و مانند آن سازد . / آموخته ترند :ماهرترند / هلهله :فریاد شادی و شادمانی /دستی بکوبند و پایی بیفشانند : کنایه از این که رقص و شادی بکنند ./ محول کردن :واگذار کردن . / عروسی را به فصل بیکاری محول می کنند : جشن عروسی را در فصل استراحت و بیکاری بر پا می کنند .
· نکات مهم بند هشتم :
چینه :دیوار گلی /دیوارها تا کمر از سنگ و باقی با چینه است : دیوارها از زمین تا کمر ،سنگ و بقیه از گل است . /خشت :آجر خام و نپخته (این جا) ،نیزه ی کوچک / می اندایند : می پوشانند ،از مصدر اندودن/ دون :گَل سفید (مردم اورازان به گِل سفید «دون» می گویند )/ دون :به معنای پست ؛مردم دون ؛مردم پست / به آن دون می گویند :جمله ی چهار جزیی با متمم و مسند .
· نکات مهم بند نهم :
اهالی ،معصوم
زاده اش می نامند :معصوم زاده در نقش مسند ،«اش» در نقش مفعول/ رفت و روب :جارو
کردن ،تمیز کردن (اسم مصدر
بن
ماضی +میانوند +بن مضارع)/ نخل :اصطلاحاً تابوت مانندی
است که آن را با انواع سال ها و آینه ها می آرایند و مردم آن را
در ایام محرم به عنوان نماد تابوت امام حسین (ع) به حرکت در ممی
آورنت و چون آن را می آرایند به نخل موسوم گشته است . چنان که نخل و
نخل بندی به معنی آرایش و ارایشگر است .
· نکات مهم بند دهم :
توفال :تخته های نازک و باریک به سقف اتاق می کوبند و روی آن کاه گل یا گچ می کشند . (اهمیت املایی دارد )/ پردو :اهالی اورازان به توفال پردو می گویند . /تفنن :تنوع و نوآوری /مشبک :دارای شبکه ،سوراخ سوراخ /نکاس:سر تیرهایی که از سرپوشیده ی ایوان ها بیرون می گذارند و تراشی به آن می دهند
درس بيست و يکم
چند حکايت
غرور شکنی
قدس الله روحه العزیز : خدای روان عزیز او را پاکیزه گرداناد (جمله دعایی) /بی خویشتن نشسته بود : بدون توجه و بی خیال نشسته بود / خواجه وار پای بگرد کرده : آزاد و گستاخ وار و با غرور چهار زانو نشسته بود / پس شیخ با کسی خلقی بکرد در میان مجلس و سخنی نیکو بگفت : شیخ در اثنای سخن با کسی مزاحی کرد و سخنی جالب و نیکو گفت / خدایت در بهشت کناد : خدا تو را وارد بهشت کند (جمله ی دعایی) / شیخ گفت : ما را بهشت نباید ....: لازم نکرده ما به بهشت برویم با عده ای ضعیف و ناتوان و دست و پا شکسته و فقیر / شیخ بوعبدالله بشکست و با خویش رسید : شیخ بوعبدالله شکسته خاطر شد و خوار و خفیف شد و به خود آمد / دانست که ترکی عظیم از وی در وجود آمد: فهمید که گناهی عظیم از او سر زده است / با خویشتن توبه کرد: با خود عهد کرد که دیگر چنان نکند / پیش شیخ آمد و او را تصدیق کرد: نزد شیخ آمد و سخنان او را تأیید کرد [55]
پاکبازی
به بازار فرو می راند : وارد بازار می شد / ورنایان : جوانان ازار پای چرمین : شلوار چرمی / امیر مقامران : رئیس قماربازان / به راست باختن و پاک باختن : درست و صادقانه بازی کردن و همه ی دارایی را از دست دادن /راست باز و پاک باز و امیر باش : درستکار باش و هرچه داری فدا کن تا پیروز و امیر باشی ؛باز اول بازی و باز دوم از دست دادن است
مستوجب آتش
به محله ای فرو می شد : وارد محله ای می شد / بازو به هم : همراه او / فارغ بود و هیچ متأثر نگشت : توجهی نکرد و ناراحت نشد / این سرای بازکنیم: در این خانه را به زور باز کنیم / جمله جمع را وقت خوش گشت : وقت و حال همه به خوشی گرایید
انسان راستین
چغز: قورباغه / صعوه : نوعی پرنده شبیه گنجشک
بهترین خلق
اختیار کند : انتخاب کند / باشد که او را قدری و پایگاهی بود : شاید مقام و منزلتی داشته باشد / به قول مردمان خطی به وی فرو نتوان کشید : به خاطر حرف مردم نمی توان به کسی برچسب زد
سيرت مولانا[56]
· بند اول:
خاک نهادی : کنایه از فروتنی / سبق سلام : پیش دستی در سلام / از وقت خویش باز آورد: مزاحم خلوت او شد؛ حال درونی او را بر هم زد / بانگ او برای همان کام هاست که سایر خلق طالب آن اند: فریاد او برای همان خواسته هایی است که دیگر مخلوقات به دنبال آن اند / نه آیا باید شکر کنی که باز تو راکبی و او مرکوب: آیا نباید شکر گزار باشی که لااقل بر آن سوار می شوی ؟[57]
· بند دوم:
مخاطب معاند را درهم می کوفت و شتم می کرد: مخاطب دشمن خو را درهم می کوبید و دشنام می داد/ سلوک با خلق : هم نشینی و معاشرت با مردم
· بند سوم:
همه ی احوال عالم را در معرض تبدل تلقی کند : دنیا را گذران و ناپایدار بداند / دل نهادگی : تعلق خاطر وابستگی / به آن نمانی : با آن پایدار نمی مانی ؛ در آن حال نمانی/ تبتل[58] و انقطاع : از جهان بریدن
· بند چهارم :
درویشی را.... و آن را مرادف بی نیازی می دانست: فقر را ... و آن را مترادف و برابر بی نیازی می دانست / مرغ چون از زمین ...که از دام دور باشد: تمثیلی است برای عبارت بعدی [59]/ همچنین اگر کسی درویش ... اهل بازار ممتاز باشد[60] :اگر کسی صوفی شود ولی به کمال تصوف و عرفان نرسد همین قدر که از مرتبه ی مردم عادی جدا و ممتاز شده ارزشمند است. / درست است که مجرد درویشی[61] ...پای روح از دام تعلق خاک می رهید... : درست است که صرف صوفی شدن باعث رسیدن به حقیقت نمی شود دست کم چون با راضی شدن به صوفی گری روح از وابستگی به جان مادی رها می شد...
· بند پنجم:
برای او درویشی عبارت از سقوط در نیازهای مادی نبود قناعت به ...بود : برای او طریقت و فقر به معنی فروماندن در نیازهای مادی نبود بلکه به معنی بسنده کردن به کمترین اندازه ی لازم بود/ به خیال موهوم کیمیاگری مفتون و مشغول کرده بود : به گمان باطل اکسیرسازی فریفته و سرگرم کرده بود.
· بند ششم :
اعیان و اکابر شهر : سرشناسان و بزرگان شهر / دست بدان وجوه نمی آلود : به آن پول ها دست نمی زد/ بر آنچه از مرسوم مدرسه و ... قناعت می کرد: مرسوم : حقوق دریافتی ماهانه ،مستمری مترادف وظیفه و ادرار است / فتیان شهر : فتیان جمع فتی به معنی جوانمردان و اهل فتوت است و ایشان کسانی هستند که ویژگی های تصوف و آیین عیاری را در خود جمع کرده اند . فتیان در قالب گروه هایی در مقابل ظالمان می ایستادند . این گروه در ایران معاصر سلجوقیان رونق گرفت و بعدها به شکل گیری آیین پهلوانی انجامید. اساس تصوف را برگرفته از حدیث «لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار » می دانند.
بر وجه ادرار : به عنوان مستمری ،ادرار در اینجا به معنی شهریه مستمری و وظیفه است.[62] / اظهار کراهت می کرد : ناخشنودی خود را اعلام می کرد ،بی میلی نشان می داد / الزام و دلالت به کسب و کار می کرد: اجبار و راهنمایی به کار و حرفه می کرد / از این که تکیه بر فتوح و نذور اهل خیر نمایند تحذیرشان می نمود : از اتکا به نذر نیکوکاران پرهیزشان می داد ،از گرفتن نذر نیکوکاران آنها را بر حذر می داشت / هر کس این طریقت نورزد به پولی نیرزد : هر کس از گرفتن نذور خودداری نکند و به فقر نسازد ارزشی ندارد.
· بند هفتم :
تنگ عیشی : بی چیزی ،تنگ دستی،افلاس و فقر / دنیا را از ایشان دریغ نمی دارد بلکه ایشان را از دنیا دریغ می دارد: آن ها را از دنیا محروم نمی کند بلکه دنیا را از فریفتن آن ها محروم می کند[63] / بشاشت عظیم می کرد : بسیار شاد می شد / عاری از روی و ریا بود : از تظاهر وریاکاری پاک و مبرا بود / کراهت داشت : بی میل بود ،نفرت داشت ،خوشش نمی آمد / غذای او غالبا ً از نان و ماست یا ماحضری تجاوز نمی کرد : اغلب غذای او از حد نان و ماست یا حاضری نمی گذشت .
· بند هشتم :
این تنگ عیشی .... ناشی از خست و خشک دستی نبود : این قناعت برای او نوعی تهذیب نفس بود و به خاطر خسیسی نبود / در دنیایی که تعدی .... حق ضعیفان را پای مال قدرت اقویا می کرد : با ظلم پیوسته جنگاوران مغول و جنگ و تاراج صلیبیان [64] قدرتمندان حق مستضعفان را نادیده می گرفتند / افراط اقویا در تمتع حق سایر ناس را ضایع می کرد: زیاده روی قدرتمندان در بهره مندی از نعمت های دنیا حق سایر مردم را از بین می برد / تجمل گرایی کم ترینه ی مردم برای بیش ترینه ی آن ها .....باقی نمی گذارد: خود آرایی و خودنمایی اقلیت جهان برای اکثریت جز گرسنگی و تهی دستی و انحراف و دست زدن به خشونت راهی باقی نمی گذارد/ انسان را از قلمرو حیوانی تنازع بقا [65]بیرون می آورد[66] : انسان را از جنگ برای زیستن که امری حیوانی است باز می دارد / خود او که عالم اضداد و دنیای آکل و مأکول را لازمه ی حیات حیوانی می یافت ... خلاف شأن انسان تلقی می کرد: اگرچه جنگ برای زنده ماندن را لازمه زندگی بشر می دانست ، افراط در آن را مخالف قدر و مرتبه ی انسان می دانست / همواره طریق سلم و دوستی می سپرد : همیشه با دیگران در صلح و دوستی بود ،دوستانه رفتار می کرد .
· بند نهم:
اگرچه صحبت را بر خلوت ترجیح می داد ،باز عزلت را ... : با آن که اهل معاشرت با دیگران بود گوشه گیری را از هم نشینی با دنیا دوستان بهتر می دانست / یک بار به فقیهی ... گفت: بعد از این دانشمندی را بمان بینش مندی را پیش گیر[67]: یک بار به آخوندی که می خواست او را آزمایش کند گفت : دانش ظاهری را رها کن ،بصیرت و دانش باطنی را کسب کن / علما و فقها را جز به تقریب مباحثی .... نمی پذیرفت : دانشمندان علوم دینی را جز به مناسبت بحث های مربوط به احکام دین یه حضور نمی پذیرفت
بند دهم :
بدترین علما را کسانی می دانست که به دیدار امرا می روند و...: دانشمندان بی اعتنا به پادشاهان را بهترین می دانست / تبتل و التزام فقر او را به کمال استغنا رسانیده بود : تر ک دنیا و بر خود لازم کردن فقر او را به نهایت بی نیازی رسانده بود
· بند یازدهم :
جز به ندرت و آن هم در مواردی که بوی بدسگالی نامردانه ای می شنید هرگونه اهانت و ایذا را را با خون سردی وکم زنی مقابله می کرد : هرنوع و توهین و آزار را با بی اعتنایی و بی توجهی تلافی می کرد جز در مواردی که بدخواهی و دشمنی نامردانه ای را تشخیص می داد / وقتی طالب علمان جاهل و ناتراش .... در حق وی هرزه لایی و بدزبانی می کردند...: وقتی دانش آموزان نادان و بی ادب در باره ی او یاوه گویی و بد دهنی می کردند [68]/ یک تن از طالب علمان ناهموار با لحن لاغ و طنز از وی پرسیده بود: یک نفر از دانش آموزان بی ادب و گمراه با مضمونی تمسخر آمیزو طعنه آلود از او پرسید
درس بيست و دوم
بارقه هاي شعر فارسي
· بند اول :
بارقه: چيزي که درخشنده باشد و مجازا ً به معني روشني و درخشندگي‚ چه بارقه مأخوذ از بروق است که به معني درخشيدن باشد. هر چيز درخشنده خصوصا ً شمشير درخشنده. ابر با برق. ابر با درخش. ميغ با برق. ج‚بوارق. ابر برق دهنده. طلوع کننده،
متمكن: بامکنت و باثروت ، دارا / کبوده : در اصل «کبود ده » بوده است و پس از اعمال فرآیند کاهش یک واج آن حذف شده است . مانند : قندان ،بتر ،یگانه / ريشه بدواند: از « ريشه دواندن » يا دوانيدن ; بيخ گرفتن. ريشه راندن. ريشه کردن:
نهال همت طالب به عرش ريشه دواند ولي چه سود که نخل سعادتش پست است. (طالب آملي)
در متن كتاب كنايه از سكني گزيدن ، توطن كردن ،اقامت درجايي كه گويي وطن است.
· بند دوم :
بحران: تغيير حال بيمار است از حالي به حالي يا بهتر يا بدتر. (ذخيره خوارزمشاهي). در مفاتيح العلوم آمده است که بحران از سرياني گرفته شده و آن تغيير عظيمي است که دفعتا َ بيمار را دست دهد و آن بيشتر در امراض حاده از قبيل تب هاي محرقه و مطبقه باشد و پس از آن بيمار يا روي به بهبود باشد يابيماريش سخت تر شود. لفظي يوناني و معرب است. بحران عصبي : معادل مشكلات رواني در زبان امروزي است. / تحفه: هديه و ارمغان، بر و لطف ؛ تحفه ي نطنز: به طنز‚ چيزي بس نفيس‚ نظير طرفه بغداد.
شائبه: آميختگي. آميزش. آميزش چيز بد در چيز بهتر. آلودگي. عيب؛ بي شائبه: بي عيب ، پاك/ مشيت: اراده. خواستن. خواست. اراده.خواست خداوند عالم: مگر استعمال اين لفظ مختص گشته به معني خواهش و مرضي حق تعالي‚ در خيابان نوشته که مشيت اراده الهي و پيش بعضي مشيت خاص است از اراده چنآن كه ازامام جعفر صادق عليه التحيات مروي است که از بعضي ارادتهاي الهي انبيا و اوليا را خبر مي شود. به خلاف مشيت که از آن‚ انبيا و اوليا را اطلاع نباشد. (غياث):
اندازه مي گيرد اشيا را به دانايي وتدبير اختلاف آن مي کند به خواست خود و مي راند آن را به مشيت خود.(تاريخ بيهقي چ اديب ص903(.
نه بي ارادت او بر زمين ببارد ابر نه بي مشيت او بر هوا بجنبد باد(مسعودسعد)
هر عصب و فکر به منبع بی شائبه ایمان وصل بود....: روان و عقل مردم چنان با ايمان پيوند داشت كه همه راضي به رضاي حق بودند ( الخير في ما وقع) / فاجعه: سختي و اندوه. بلا و مصيبت. ج‚فواجع. مونث فاجع: دردناک. فجيع.غراب البين.آن قسم از زاغ که منقار و پاهاي وي سرخ است. زاغ دشتي.اين کلمه براي زنان بصورت صفت بدون نشانه تأنيث بکار رود: امراءة فاجع; زن مصيبت زده. / بينگارد: از انگاشتن: تصور کردن. پنداشتن. گمان بردن.
شيوه چشمت فريب جنگ داشت ما غلط کرديم و صلح انگاشتيم ( حافظ)
دانستن. شمردن. بحساب آوردن. تعداد کردن. عدکردن:
همه خوبي انگار اي پهلوان بدي نايد از شاه خود بيگمان ( فردوسي )
· بند سوم :
خانه ی کهن سالی بود و بر سر هم نکبت بار : خانه ای قدیمی بود و روی هم رفته به هم ریخته و مخروبه به نظر می رسید .
نکبت: آسيب. رنج.خستگي. زيان. ضرر. آزرم.مصيبت. بلا و سختي روزگار. بدي.مشقت. نکبة :
شاد باد آن به همه نيک سزا ايمن از نکبت و از شور و ز شر(فرخي )
خواري. فلاکت. بدبختي. . افلاس. ادبار. ذلت:
بر اثر روز شود شب چنانک نعمت را بر اثرش نکبت است(ناصرخسرو)
عاري: برهنه. ج‚ عراة. مبرا ، صاف.معاف. / متمرکز:فراهم آمده و مرکز يافته. جمع شده در يک جاي. جاي گرفته در مکاني. و با کردن و شدن و ساختن مستعمل است. / طبخ:پختن .خواه به بريان کردن وخواه در ديگ پختن . پخت.پزاندن. طبخ کردن: پختن. ديگ پختن. آشپزي. پخت و پز. / منقل: کانون آتش . آتشدان. مجمر . آتشدان فلزين ازقبيل آهن يا برنج و غيره.:
تا در زمانه چون مه کانون کشد سپاه در تابخانه موسم کانون و منقل است (امير معزي)
· بند چهارم :
كذا: چنين. کلمه اي است مرکب از« ک» تشبيه و« ذا» اشاره به معني مثل اين و چنين. ليلة کذا : امشب و يا آن شب.
خشك: بي محبت ، بي مهرباني ، پژمرده. / روزمره: محاوره و هر لفظ مشهور ميان مردم. مکالمه هرروزه. راتبه و وجه معاش. روزينه. حصه و بهره هرروزه. هميشه.همه روزه. / عوارض: ج عارضة. اتفاقات و حادثه ها / نقل: وضع لغتي براي معني تازه اي سپس آن كه براي معني ديگري وضع شده است. || برداشتن حديث را ،روايت کردن سخني از گوينده آن ، بيان. حکايت. روايت. خبر. حکايت و روايت واقعه اي ياداستاني و بازگوئي سخني از قول کسي.-|| قصه. داستان. افسانه:
گوش را نزديک کن کآن دور نيست ليک نقل آن به تو دستور نيست. (مولوي)
|| جابه جائي.جابه جاشدگي. جابه جاکردگي. تغيير جا و مکان. انتقال. ||حمل. ارسال:
چون ملکان عزم شدآمد کنند نقل بنه پيشتر از خود کنند (نظامي)
· بند ششم:
عالم افسانه ها که آن همه پر رنگ و نگار و پران و نرم است : دنیای قصه های ایرانی متنوع و پویا و لطیف است.
غمگسار: به معني غمزداي... و چيزي که دورکننده غم بود. آنچه اندوه ببرد. آنچه غم را دور کند:
نه ز گيتي غمگساري اندر او جز بانگ غول نه ز مردم يادگاري اندر او جز استخوان.(فرخي.)
مطرب ياران بگو آن غزل دلپذير ساقي مجلس بيار آن قدح غمگسار (سعدي.)
|| کنايه از مطلوب و محبوب. به معني غمخوار‚ چه گساردن به معني خوردن است. کنايه از رفيق و محبوب وغمخوار. دوست مونس و معتمد و رفيق همراز وهمدم که هماره با شخص همراه باشد:
چنان دان که خرم بهارش تويي نگارش تويي غمگسارش تويي. ( فردوسي)
· بند هفتم :
سعدی که انعطاف ... که به حد فهم .... من برسد: سعدی مفاهیم دشوار را چنان ساده بیان می کرد که من با وجود کودکی آن را می فهمیدم .[69]/ انعطاف: دوتا شدن و بازگرديدن و خم شدن. ميل کردن. حرکتي است در سمت واحد نه بعينها بر مسافت حرکت اولي بلکه خارج و کج ازآن مسافت بخلاف ||خميدگي وپيچيدگي و کجي و برگشتگي. انحنا.- انعطاف پذير : آنچه خميدگي و برگشتگي پذيرد.
شيخ: پير. مقابل شاب. آن که سالمندي و پيري بر او ظاهر گردد و ياعبارتست از سن چهل يا پنجاه يا پنجاه ويک تا پايان عمر‚ يا تا سن هشتاد‚ و يا آن كه دوران شباب او بپايان رسيده باشد. ج‚ شيوخ ، مشايخ در عربي صحيح جمع مشيخة است و آن جمع شيخ باشد و يا آن که اسم جمع است. مرد مسن که سن در اوهويدا و آشکار گرديده باشد يا از پنجاه يا از پنجاه ويک تا آخر عمر يا تا هشتادسالگي. عبارتست از سن پنجاه يا پنجاه ويک يا شصت ويک سالگي تا آخر عمر. بزرگتر از کهل و کوچکتر از هرم است‚ و آن ازچهل سالگي تا چهل وهفت سالگي ست،- شيخ و شاب; پير و جوان :
بيا و کشتي ما در شط شراب انداز خروش و ولوله در جان شيخ و شاب انداز(حافظ)
|| رهبردسته اي از عشاير عرب را در جاهليت بدين لقب مي خواندند و بنابه گفته ابن بطوطه ،حاکم شهري را شيخ مي گفتند. کبير قوم.شيخ قبيله. بزرگ قبيله.
|| صاحب راي صائب. || مردم کثيرالعلم راگويند بواسطه تجربه و آزمايش بسياري که در طول عمر اندوخته وبواسطه دانستنيهاي فراواني که در آن مدت فراگرفته. عالم فقيه. نحوي و غيره، دانشمند. عالم.|| شيخ و امام و محدث‚ کسي را گويند که جامع شرايط استادي باشد. معلم. استاد. آموزگار. / هيبت: ترس و بيم. || شکوه :
تواضع گرچه محمود است و فضل بيکران دارد نشايد کرد بيش از حد که هيبت را زيان دارد (سعدي)
هیچ حفره ای از حفره های زندگی ایرانی نیست....: همه ی جنبه ها و زوایای زندگی ایرانیان را شناسایی کرده است / حفرة: گودال. چاله. چال. کنده. خندق. گودي. مغاک. سوراخ. حفيرة. کاويده:
صدهزاران چون مرا تو ره زدي حفره کردي در خزينه آمدي (مولوي)
|| قبر. گور.
اضداد: ج ضد. همتا و ناهمتا. چيزهاي ضد و مخالف و مغاير يکديگر[70]. / عرفان: شناختن و دانستن بعد از ناداني. معرفت. شناخت. شناسائي. آگاهي.درايت. اطلاع|| شناختن و معرفت حق تعالي. نام علمي است از علوم الهي که موضوع آن شناخت حق و اسماء از علوم الهي که موضوع آن شناخت حق و اسماء و صفات اوست. و بالجمله راه و روشني که اهل الله براي شناسائي حق انتخاب کرده اند عرفان مي نامند. || به مفهوم عام‚ وقوف به دقايق و رموز چيزي است. مقابل علم سطحي و قشري. مثلا گويند فلان طبيب عارفي است‚ يعني غور رس و موي شکاف است و بظواهر نپرداخته است يا فلان عارف سخن و سخندان عارفي است يعني فقط به تقليد سطحي قانع نشده و دقايق سخن وسخنداني را فرا گرفته است. || به مفهوم خاص‚ يافتن حقايق اشياء به طريق کشف و شهود. و به اين جهت تصوف يکي از جلوه هاي عرفان است.توضيح اين که در اصل تصوف يکي از شعب و جلوه هاي عرفان است.تصوف يک نحله و طريقه سير و سلوک عملي است که از منبع عرفان سرچشمه گرفته است. اما عرفان يک مفهوم عام کلي تري است که شامل تصوف و ساير نحله ها نيز مي شود. به عبارت ديگر نسبت مابين تصوف و عرفان به قول منطقيان‚ عموم و خصوص من وجه است. به اين معني که ممکن است شخص عارف باشد اما صوفي نباشد‚ چنآن كه ممکن است به ظاهر داخل طريقه تصوف باشد‚ اما از عرفان بهري نبرده باشد. وگاهي ديده ايم کلمه عارف را در معني فاضلتر و عاليتر از لفظ درويش و صوفي استعمال کرده اند. || به مفهوم اخص‚ تصوف.
· بند هشتم:
حجره: پاره اي زمين ديوار در کشيده مسقف. پاره اي اززمين. ج‚ حجر‚ حجرات || در تداول فارسي زبانان‚ اطاق طلبه در مدرسه. || دکان تاجر. || خانه خرد، خانه.اتاق. غرفه:
ز خراد برزين گل مهر خواست ببالين مست آمد از حجره راست. (فردوسي)
این تنها خصوصیت سعدی است که سخنش به سخن همه شبیه باشد و به هیچ کس شبیه نباشد : این خاص سعدی است که سخنش هم شبیه سخن همه است و هم به سخن هیچ کس شبیه نیست. به این خصوصیت «سهل و ممتنع » یا «سهل ِممتنع » گفته می شود .
· بند نهم :
صافي: ظرفي که بدان مايعي را تصفيه کنند. پارچه اي که با آن تفاله چيزها گيرند. آلت تصفيه. مصفاة. پالونه. راووق
سحار: ساحر. سحر کننده. جادو. افسونگر. جادوگر. شعبده باز|| مجازا ً‚ شيوا. نغز. که خواننده و شنونده را شيفته سازد: کلک سحار;قلم سحار. بيان سحار; گفتار شگفت انگيز.؛ صافي سحار: استعاره از ذهن شگفت سعدي / مي پالايد: از پالودن : ترويق. تصفيه. صافي کردن. صاف کردن. مصفي کردن. پاليدن. پالائيدن. از مصفاة گذرانيدن. از صافي گذرانيدن. از صافي يا غربال نرمه کوفته يا صافي چيزي را گرفتن و چيزي آب دار را از الک و مانند آن درکردن تا ثفل برروي ماند و صافي آن فروشود ; تصفيق. پالودن شراب; تصفيق.تصفيه. ترويق . / شگرد: روش کار و فني است که بيش از هر فن ديگرزيرچاق انسان باشد‚ چنآن كه گويند: فلان پهلوان در کشتي شگردش کنده کشيدن يا لنگ بستن است.
از عادی بودن به فوق العاده و فوق طاقت ارتقا می دهد: باز اشاره به هنر سهل و ممتنع است . یعنی سخن او هم عادی است هم فوق العاده است. این ترکیب نیز متناقض نما است.
· بند دهم :
سگی پای صحرا نشینی گزید[71]: سگی پای مرد صحرا نشینی را گاز گرفت (از حکایت های بوستان) / یکی روبهی دید بی دست و پای[72]: یک نفر روباه شلی را دید(از حکایت های بوستان)
· بند یازدهم :
شهزاده ی قصیر جثه : شاهزاده کوچک اندام . جمله ی معروف «نه هر که به قامت مهتر به قیمت بهتر» از همین حکایت است. / نماز را دراز می کرد : نماز را طولانی ادا می کرد . / جوانه های تخیل[73] مرا با نسیم بسیار جان بخشی بارور می کردند : تخیل مرا می پروراندند.
· بند دوازدهم :
سراچه ی ذهنم[74] آماس می کرد:گنجایش ذهنم زیاد می شد . ذهنم وسعت می یافت . / بر فوران تخیل[75] راه می رفتم : در عالم خیال سیر می کردم . / لکه می دویدم[76] : با شادی و سرخوشی می دویدم / می گفتند ... از بس زیاد می خورد مست شده در حالی که ... از شنیدن بود: یاد آور این بیت از مولانا است:
جانور فربه شود از راه نوش آدمی فربه شود از راه گوش
در پالیز سعدی می چریدیم [77]: از بوستان و گلستان سعدی بهره مند می شدیم. / اگر یک بیت را نمی فهمیدیم....[78]: به رغم نا آشنا بودن با معنی برخی لغات در بعضی بیت ها با استفاده از مفهوم بيت هاي ديگرمعنی آن را می فهمیدیم
به منزله ی شیر آغوز[79] بود : مانند اولین شیری که مادر به نوزادش می دهد مقوی بود. / ذوق ادبی من ... پرتوقع شد و خود را بر سکوی بلندی قرار داد: چشم داشت ذوق من زیاد شد و جویای برتری و بلندی شد / کورمال کورمال[80] ادبی : فعالیت ناشیانه و محتاطانه در ادبیات / آموختن سر خود[81] و ره نوردی تنها وش : یادگیری مستقلانه و به تنهایی راه پیمودن / به حرص ار شربتی خوردم[82]......: نویسنده سرودن و نوشتن را براي خود نوعي جسارت مي داند و براي حسن تعليل بيت سعدي را شاهد آورده است: اگر به علت آزمندي جرعه اي خوردم مرا بازخواست مكن چون خود مي دانم كه كار بدي كردم . حال من هنگام دست زدن به اين كار به حال كسي شبيه است كه در بيابان با مرض استسقا(آب خواستن ) در تابستان به آب سردي برسد و چاره اي جز خوردن و دوباره خوردن نداشته باشد.
جامي[83]
افسانه ي عاشقي
1. نقل كرده اند كه واعظي[84] سخندان[85] در مجلس موعظه اي[86] حضور داشت[87]
2. در باره ي عشق سخنان لطيفي[88] مي گفت و داستان ها مي پرداخت
3. كسي كه خر خود را گم كرده بود از كنار واعظ گذشت و از او درباره ي گم شده ي خود پرس و جو كرد
4. واعظ فرياد زد امروز چه كسي در مجلس حضور دارد كه خاطرش از عشق روشن نشده[89] باشد
5. نه رنج و بلاي عشق[90] را تجربه كرده باشد و نه جور و جفاي[91] زيبارويان را تحمل كرده باشد
6. مرد نادان و ساده لوحي كه هرگز درد عشق در دلش پديد نيامده بود از جا بلند شد
7. و گفت اي مرد نيك و ستايش شده ي روزگار[92] آن كس كه از عشق هرگز بهره اي[93] نداشت منم
8. واعظ مرد خر گم كرده را صدا زد و گفت : خر تو اين است[94] افسار بياور .
درس بيست و سوم
ميرزا رضا کلهر[95]
ميرزا: مخفف ميرزاده و ميرزاد و اميرزاده (يادداشت لغتنامه). مرزا و شاهزاده و اميرزاده. (ناظم الاطباء). پيشتراز القاب شهزادگان بود. و در اصل امير زا بود که الف آن از کثرت استعمال حذف شده و معني ترکيبي آن اميرزاده باشد بر اين تقديرمرزا به حذف ياء چنان كه مشهور است درست نباشد مگر بعض استادان آورده اند. (از غياث):
ميرزا همه وقت جامه زر تاري نيست پيوسته سپهر بر سر ياري نيست. عبدالرزاق فياض.
|| پيشتر از القاب شهزادگان بود حالا بر سردارزادگان استعمال کنند.(غياث) || مردم شريف و پاک نژاد. || مردم شاد و مغرور. ||کاتب و نويسنده و منشي. (ناظم الاطباء). منشي. نويسنده. || چون دراول نام درآيد اطلاق به نويسندگان خاصه اهل حساب مي شده است. دفتردار. حسابدار. محاسب. (يادداشت مؤلف)
تجديد: نو کردن. نو کردن چيزي را. تازه و جديد کردن. از سر کردن. از سر نو ساختن. عوض و تبديل نمودن. و با فعل شدن و کردن و گرديدن مستعمل است. / مشق کردن : تکرار کردن عملي را براي نيکو آموختن :
من درس عشق خواندم و او درس دلبري گل کرد مشق عشوه و بلبل ترانه را. کمالي.
|| تخته يا کاغذي که بر آن خط نويسند. کاغذ يا لوحي که هنرجوي برايبه دست آوردن مهارت و کارداني در خوش نويسي مطابق شيوه خطاطي عبارتي را بطور مکرر بر آن نويسد ملاحظه و اظهارنظر استاد را.
سنگلج: نام محله اي بود در تهران. پارک فعلي شهرتهران بجاي آن محلت ساخته شده است. /جلودار: نوکري که عنان اسب و غيره را گرفته مقدم آن مي رود. || کسي که چندين اسب و قاطر بارکش دارد و بکرايه مي دهد و چاروادارها زير دست دارد / سر وازدن : اعراض کردن. . سرباززدن:
عاقلاني که ز زنجير تو سر وازده اند غافلانند که بر دولت خود پا زده اند. صائب
زمينه ي خلق و خوي ميرزا در دستش بود: از عادات و اخلاق ميرزا مطلع بود . کنایه است.
بخرج کسي نرفتن :در وي اثر نکردن. در او اثر نگذاشتن: هرچه گفتم بخرجش نرفت. کنایه است.
راسته: از: راست و «ه» نسبت( به معني آن كه همه کارها را به دست راست کند)‚ ضد چپه || دراز بي چين. قبا راسته ; آن که قباي دراز بي چين دارد
عبا: پوششي است از پشم پيش شکافته که بر روي لباس پوشند.
پيچيدگي چشم ; کاژي ، انحراف ، لوچي / گوش هايش سنگين بود: گوش سنگين ; گوش کسي که آواز آهسته نشنود. گران گوش. سامعه ثقيل / برک: قسمي از گليم. || بافته اي باشد از پشم شتر که بيشتر درويشان از آن قبا وکلاه سازند. قسمي جامه پشمين دستباف که از آن سرداري و قبا مي کردند. اين پشمينه در ايران اکنون چنان تکميلي يافته که ملوک و امرااز آن قبا و جبه کنند.
|| جامه کوتاهي باشد تا کمرگاه که بيشتر مردم دارالمرز ( تبرستان )پوشند.
علاوه کردن: افزودن. جمع کردن. / دوشکچه: ( اسم مصغر) دوشک خرد. توشک کوچک. نهالي که نشستن راست نه خوابيدن را.
عائد: بازگردنده. || زيارت کننده بيمار. ج‚ عود‚ عود‚ عواد. || آنچه به کسي مسترد شود وبازگردد از وجوه نقد و جز آن.
سر هم رفته : روي هم رفته ، مجموعا ً/ ماهي پانزده منتهي هيجده : ماهي پانزده الي هيجده/ ديشلمه: (ترکي‚ مرکب) (از: ديش ترکي‚ به معني دندان + لمه که آن نيز ترکي و نوعي علامت مصدري است): چاي ديشلمه; چاي قندپهلو. دشلمه. چاي که شکر يا قند در آن حل نکرده باشند بلکه حب قند در دهن گذارند و چاي تلخ را بشيريني آن نوشند./ تفنن: نوع نوع شدن. گونه گونه شدن. تنوع فنون چيزي. ||گونه گونه سخن گفتن و از هرگونه سخن گفتن. || درفارسي زبانان امروزين‚ تفرج و تماشا و وقت گذراني و بازي و لهو ولعب. کردن کاري از روي هوا و هوس. / کشيکچي : (ترکي‚ ص مرکب‚ ا مرکب) حارس. پاسبان. قراول.:
بدان كه اهالي فارس را در قديم الايام عادت اين بوده که هرآنچه از مردم در کوچه به سرقت برده شود از کشيک چيان گرفته شود و بدين واسطه ايشان بيدار و هوشيار بوده مردم را محافظت مي نمود. / کشيکچي باشي ; رئيس قراولان.|| پليس.
استنکاف: ننگ داشتن. عار داشتن. عيب داشتن. || امتناع کردن. اباء. نه گفتن :/
و گاه گاه از انواع تحکم آن حضرت متبرم شدي و عظم همت و فرط اباء برو غالب آمدي و از آن مواخذات و مطالبات استنکاف نمودي. )ترجمه تاريخ يميني ص 47(. / استنکاف کردن ; امتناع کردن. ابا کردن . سر وا زدن
نستعليق: نام خطي است که از خط نسخ(يکي از شش قسم خط است که علي بن مقلة وزير الراضي بالله عباسي دراواخر قرن سوم ه . ق. مخترع خوش نويسي آن بود) و خط تعليق هردو گرفته شده. نام خطي معروف‚ در اصل نسخ تعليق(نوعي از خط که از رقاع و توقيع برآمده) بوده چرا که اين خط را از خط نسخ و خط تعليق استخراج کرده اند‚ چون اسم خطي مقرر گشت و در اسم تخفيف ضرور است به جهت تخفيف خاي معجمه را حذف نموده اند
گراور. [گِ و’ ]فرانسوي‚ تصوير چيز کنده شده و حکاکي شده.شکل کنده شده. صورت کليشه شده. نقش. رسم. / مشاق: آن که خط آموزد. معلم خط. خوش نويس که مشق خط دهد. خط آموز. آن که خط خوش دارد وخط آموزد. معلم که نيکويي خط آموزد کودکان را. آن که نوشتن خط نيکو داند و آموزد. استاد خط
بند هشتم
مستغرق : [م ت ر َ] نعت مفعولي از استغراق. غوطه ور شده وفرورفته در آب و غرق شده. فرا گرفته. || فرو رفته. متحير. حيران. غريق:
مستغرق يادت آنچنانم کم هستي خويش شد فراموش. سعدي.
- مستغرق شدن ; از خود بيخود شدن. حيران و شيفته شدن. فرو رفتن:
يکي از صاحبدلان سر به جيب مراقبه فرو برده بود و در بحر مکاشفه مستغرق شده(گلستان).
|| مستهلک. مستغرق شدن ; مستهلک شدن. || هزينه شده. به کار رفته. صرف شده.- مستغرق شدن ; صرف شدن. هزينه شدن || مستهلک. مصروف. سرگرم.- مستغرق داشتن ; مصروف کردن. سرگرم و مشغول داشتن
يک کاسه: مجموع. يکي. يک قلم. / يک کاسه کردن ; يکي کردن. يک جا جمع کردن. کنايه از با هم پيوستن و به هم آميختن.
نفسه زدن: نفس عميق كشيدن / تصرف: دست در کاري کردن. دست در کاري زدن. مالک شدن و دخالت کردن. در اينجا دست كاري كردن نوآوري كردن تغيير دادن است / سبابة: انگشت شهادت.. انگشت دشنام. انگشتي که پهلوي ابهام ست چه هنگام سب بدان اشارت کنند. انگشتي که قريب نرانگشت است چون درعربي سب به معني دشنام باشد در ايام جاهليت در عرب رسم بود که چون کسي را دشنام دادندي بجانب وي به اين انگشت اشاره مي کردند بهمين جهت اين را سبابه گويند / مورب: نعت مفعولي منحوت از «اريب» و «وريب»فارسي. وريب. اريب. اين لفظ عربي نيست و گويا فارسي زبانان از لفظ اريب و وريب فارسي‚ اين صيغه مفعولي را ساخته اند. کج و معوج و داراي اريب. خط و راه کج. اينمعني از اريب فارسي گرفته شده است. / مقطع: جاي برش محل قطع و برش / قط: || بريدن. ||بريدن سر قلم از عرض در تراشيدن آن. / فاق: شکاف قلم و شکاف ريش بلند. هر يک ازدو قسمت جداشده از يکديگر قلم و ريش و امثال آن. در تداول عام‚خط يا شکاف موي سر را نيز گويند‚ و در اين معني محرف فرق است. / پينه: جزئي از پوست که برتن سخت شده باشد از کار کردن. پوست دست وزانو و کف پا و پاشنه پا که بواسطه کار کردن ستبر و سخت شود ياشکافته شود( آنندراج). صلابتي که بر زانوي شتر از بسياري سودن برزمين و بر پيشاني عباد از کثرت سجود و امثال آن پديد آيد. قسمتي ازبشره که بعلت بسيار سائيده شدن ستبر شود و بعضي زاهدان ريائي باقاشق چوبي داغ کرده که مدتي گاه و بيگاه بر پيشاني نهند پينه عملي ومصنوع در آن پيدا آرند و بمريدان چنان نمايند که از اثر کثرت سجده است.
درس بيست و پنجم
قصه ي عينکم
هنوز در خانه ي اول حافظه ام باقي است: هنوز خوب به ياد دارم
تعليمي: عصاي سبكي كه به دست گيرند. / فرنگي مآبي: منسوب به فرنگي مآب : آن كه در رفتار و کردار خود شيوه فرنگيان پيش گيرد. کسي که به طرز فرنگي زندگي کند. / متمدن: شهرنشين. تربيت شده در شهر. مقابل وحشي || مجازا ً باتربيت. مودب
به خودش ور مي رفت[96]: به وضع ظاهر خود مي رسيد. خود را مي آراست. /پاچه[97] تنگ: شلواري كه لبه ي زيرين آن تنگ باشد.
در تجدد افراط داشت: در نوگرايي زياده روي مي كرد. /مسيو: (فرانسوي) به معني آقا و محترم و شريف. در تداول عامه‚ خطاب به اقليت مسيحي ارامنه و يا آشوريها گفته مي شود و نيز در خطاب به فرنگيان و فرنگي مآبان مستعمل است. /متجددانه: منسوب به متجدد ( آن كه تابع رسوم و آداب جديد باشد. مقابل مرتجع.) /
متلك: (ا سم مصغر) متل خرد. متل کوچک. || حرف مفت. دري وري. حرف برخورنده. شوخي ومزاح. / - متلک گفتن ; قصه هاي کوتاه گفتن کودکان را - || کلفت بار کسي کردن; عيبهاي کسي را به رخش کشيدن و به زبان شوخي يا جدي او را آزردن. / دوبرادري مثل علم يزيد مي مانيد: دو برادر مثل علم يزيد در تعزيه بلنديد
دراز دراز مي خواهيد برويد آسمان شوربا[98] بياوريد: كنايه ي طنزآميز از بلندي قد / كوتوله: قصير و کوتاه .کوتاه قد. در تداول عوام‚ کسي که بيشتر از حد طبيعي ر کوتاه است . پست قد. / دست به يقه: در تداول‚ گلاويز شدن. درآويختن. دست به گريبان شدن با... در منازعت. گرفتن هريک از دو طرف نزاع گريبان ديگري را. کارشان به زدوخورد کشيدن.هشت و مشت شدن. دست به گريبان شدن. دست و گريبان شدن / جوهر: گوهر || استعداد. لياقت.توانائي. قدرت / شرارت: بدي و بدخواهي. بدفطرتي. بدطينتي.فتنه انگيزي. بدعملي. بدکرداري / خپل: در تداول عامه‚ کوتاه قد. کوتوله. اين کلمه همين خپله مصطلح امروزيان است کوتاه بالاي درشت استخوان فربه و ستبر. کوتاه قد گوشتناک. / لوطي بازي: کار لوطي. عمل لوطي. عملي سبکسرانه . - لوطي بازي درآوردن ; کار لوطيان کردن. چون لوطيان رفتارکردن / لوطي: مکن است با تاء منقوطه بوده است که معني اولي آن شکم خواره و مانند آن است و سپس معاني ديگر گرفته||سخي. بخشنده. جواد. جوانمرد . مقابل پينتي.مردي راست گو و درست و بذال و آزاده و جوانمرد. صاحب مروت:نالوطي; ناجوانمرد. / فحش چارواداري[99]: دشنام خيلي زشت.
حمل[100] بر تكبر كردن: تكبر دانستن ، غرور فرض كردن ،به تكبر نسبت كردن /
بي دشت[101] نبودم: در خانه از كتك بي بهره نبودم / شماتت: سرزنش.. ملامت. سرکوفت. ||شاد شدن به خرابي کسي. شادي در مکروه و خرابي و غم کسي. از رنج دشمن شاد گشتن.||دشمنکامي. / افسار گسيخته: مهارگسسته. بي تربيت. بي نظم. لاابالي. سرخود. خودکامه/ شلخته : بي فکر. بي انديشه. لاابالي. زني که کارهاي وي از روي نظم و ترتيب نباشد. زن ناکدبانو. . زني که کارهايش بي نظم و ترتيب باشد. زن کاهل و لاابالي. بندرت ممکن است اين صفت را در مورد مردان نامنظم و بريز و بپاش و شلوغکن نيز بر زبان آرند/ هردمبيل: هردنبير.(ترکي‚ ص مرکب) مرکب از دو کلمه هردن به معني گاه گاه و بير به معني يک‚ يعني بدون نظم. نه بترتيب نيکو. نه بنظم شايسته. بي رويه. بي معني. نابجاي. چرند. عوام هردمبيل و هردنبيل گويند.
هپل هپو: در تداول عامه‚ بي ترتيب و بي قانون/
بور مي شدم: بور شدن ; خجالت کشيدن. دروغ درآمدن حرف و نظر کسي/ واژه اصل فارسي است به معني سرخ. و گويا کنايه از سرخ شدن و در نتيجه خجالت کشيدن و دروغ درآمدن حرف يا عقيده است.
به رگ غيرتم بر مي خورد: به رگ غيرت کسي برخوردن ; سخني يا عملي بر او ناگوار آمدن.برخوردن بکسي ; گران آمدن او را. آزرده شدن او. ناملايم طبع و مقام او شدن. توهين بخود شمردن. /
شعبده باز: کسي که شعبده بازي مي کند و چشم بندي مي نمايد. بازيگر که بازيها و کارهايي تعجب افزا ظاهر کند. مشعبد. شعبده ساز / مجاني: بلاعوض و مفت و رايگان و بي مزد و اجرت.
در پوستم نمي گنجيدم: نهايت مسرور و شادان بودن. در پيراهن نگنجيدن / چشمم را به سن دوختم: به صحنه خيره شدم .چشم از صحنه بر نمي داشتم / باريك بين شدم: باهوش و زيرک. هوشيار. تيزنظر. دقيق. فطن..ظريف بين. پر از فراست‚ ظرافت. کسي که در حرکات بستگان ودوستان دقيق مي شود و جزئيات را ديده دلتنگ مي گردد / يارو وارد سن شد: وارد صحنه شد / شامورتي: لفظ ارمني و دشنام است. || ظرفي با سوراخي چند در اطراف‚ محتوي آب که حقه بازان دارند و هرگاه خواهند از اوآب ريزد و چون منع کنند باز ايستد. / مسحور[102] بازي او بودند: مجذوب و شيفته ي بازي او بودند / اشباح: ج شبح. کالبدها. شخصهايعني بدنها و جسمها|| سايه ها. || سياهي ها که از دور ديده مي شود. || سياهي و هياتي که از دور بنظر آيد /
مهملي: ياوگي ،بيهوده كاري / ولنگاري: )از: ول + انگار) در تداول‚ لاابالي. بي قيد. بي تربيت. هرزه. ويلان. الت و عمل ولنگار. لاابالي گري.سهل انگاري. بي قيدي
استر: قاطر .در سانسکريت “اسوتره» که جزء اول آن «اسو»به معني اسپ است. چارپائي بارکش و سواري که پدر او خر و مادرش اسب است. حيواني که از خر نر و ماديان زايد. از دواب مشهور است‚ گويند اين تصرف رافرعون کرده است. چارپائي است معروف ميان خر و اسب. حيواني که از جفتي خر نر و اسب ماده پيدامي شود و بهندي خچر گويند. / لنگر مي انداختند: توسعا متوقف شدن در هر جا. دير در خانه کسان ماندن چنآن كه چند روزي. توقف نسبتا طويل کردن.خانه نزول شدن در خانه ديگران دير ماندن.پوست تخت انداختن / سمساري: عمل و شغل سمسار. || دکان سمساري /سمسار: دلال و در عرف‚ آن كه اجناس مختلفه مردم فروشد.
دريادل بود: دارنده دلي همانند دريا در بخشندگي. کنايه از سخي و کريم جوانمرد || دلير. شجاع. پردل /
حراف: در تداول فارسي زبانان‚ تيززبان.طليق اللسان. فصيح. گويا از کلمه حرف عربي که در تداول فارسي به معني سخن است اي ن وصف ساخته شده. اينجا به معني پرگو و پرحرف است. / فضول: فضول در فارسي به معني فضولي در عربي به کار رود; آن كه بي جهت در کار ديگران مداخله کند. فضول بر وزن «حلول»را معمولا به معني ياوه گو و «فضولي» را به معني ياوه گويي استعمال کنند; ولي در زبان عربي درست برخلاف اين است‚ يعني فضول به معني ياوه گويي و فضولي به معني ياوه گو است. در تداول فارسي زبانان‚ به معني کسي است که در اموري دخالت کند که حد يا حق او نيست.
كيف[103] ما به راه بود: اسباب لذت ما فراهم بود / رودرباسي نداشت: در تداول عامه‚ مأخوذيت به حيا. حالت شرم از گفتن گفتاري يا کردن کرداري بملاحظه حرمت شخص حاضر که اين گفته يا کرده خلاف حفظ احترام اوست / زادالمعاد: توشه ي آخرت، نام كتابي ديني است / كتاب جودي:كتابي است درباره ي شهيدان كربلا از شخصي به نام جودي / بقچه: باقچه. بقچه به معني صره يا بسته اي است‚بخصوص بسته اي درهم ها را در آن پيچند. بسته خرد / پيرزن كذا[104]: پيرزن موصوف، پيرزن گفته شده / نخ قند: قسمي نخ محکم که از الياف کنف سازند و چون سابقا آن را دور کله هاي قند مي پيچيدند به نخ قند يا نخ قندي شهرت يافته است. /
قلا كردم: شيطنت كردن ناقلايي كردن(ناقلا : در تداول عامه‚ گربز. محتال. زرنگ. حقه. جربز. متقلب. ناراست. حقه باز.) / ريخت[105] مضحك: شكل خنده آور / سر به سر گذاشتن: کسي را آزار دادن با گفتار. / دهن كجي كردن: لوچه پيچک. عملي که کودکان کنند استهزاء کسي را با کج کردن دهان و بعض پاره هاي روي. ادا. شکلک.عمل والوچانيدن کسي را. دهان و خطهاي روي را بر کسي کج کردن به نشانه اينکه تو بدين صورت و شکلي.- دهن کجي کردن به کسي ; خود را به طور استهزا شبيه او نمودن.شبيه او ساختن. شکلک او را در آوردن.- || عکس العمل مخالف نشان دادن کسي را; به رغم ميل و خواست کساني يا کسي رفتار کردن. /
چلاندن: در تداول عامه‚ به معني فشردن وفشاردن. و فشار دادن چيزي. يا چنآن كه جامه شسته را براي کم شدن آب آن‚ يا هندوانه را براي تميز دادن کالي يا رسيدگي آن يا غوره انگور را براي گرفتن و جدا کردن آب آن‚ و غيره فشردن / بشكن زدن: انگشت زدن. برآوردن آواز بقصد شادي از گذرانيدن سرانگشت انسي ابهام بر سر انسي ميانين بسختي وشدت. و رجوع به بشکن و انگشتک زدن شود. /
ني قليان: ني از چوب تراشيده که به ميانه پيوندند. آن جزء از قليان که يک سر آن را به ميانه و يا به خود قليان نصب کرده و سر ديگر آن را در دهان گذاشته و مي کشند. / ملنگ: بيهوش و مست الهي را گويند. مست سرخوش بانشاط. /
اُرُسي: روسي. اهل روسيه. از روسيه: قند ارسي. || کفش. پاپوش. چموش. قسمي کفش پاشنه دار. نوعي از کفش که ازچرم دوزند. || قسمي در که عمودي باز شود. قسمي در که گشودن وبستن آن به بربردن و فرودآوردن است برخلاف درهاي عادي که بيکسوي بدو سوي يمين و شمال باز و فراز شود. در که وقت گشادن به سوي بالا کشند و گاه بستن فرودآرند. دري از اطاق که درگاه آن روبصحن باشد و داراي چارچوبي بود که اين در در جوف آن حرکت کرده بالا و پائين رود. مجازا ً به اتاق داراي دري چنين نيز ارسي اطلاق مي شود. / اعياني: منسوب به عين. در تداول حقوقي بنا و ساختمان را گويند. مقابل عرصه. - اعياني خانه ; بناهاي خانه|| منسوب و متعلق به اعيان. /
حاصل سن[106] زده: محصول آفت زده
رجحان: ترجيح ، برتري / سوء ظن: بدگماني / كاسه اي زير نيم كاسه باشد: فريب کسي ظاهر ساخته و عجائبات مشاهده نمودن.
موقع رامغتنم شمردم: قدر وقت را دانستم.
يغور: )ترکي‚ ص) يغر. از مصدر يغورماق(خمير کردن) ترکي. در تداول عامه‚ ستبر و عظيم الجثه / قوز بالا قوز: به معني مشکل بالاي مشکل. رنج و تعبي بر رنج و تعبي /
بر و بر: خيره خيره /
دست انداختن: کنايه از تمسخر نمودن. / قوال: مغني. خواننده. آوازه خوان. مطرب. سرودگوي. سرودخوان اينجا به معني بازيگر يا دلقك / صورتك: )اسم مصغر) مصغر صورت. صورتهاي خرد. تصويرهاي کوچک. مجسمه هاي خرد اينجا به معني نقاب /
تعرض: اعتراض و مخالفت. ملامت. نکوهش /
مهيب: مهوب. مرد که از وي ترسند. ماده هيب. سهمگين. سهمناک. ترسناک. آن كه هرکس از او بترسد و او راشکوه دارد. / هر وهر: نام آواي خنده ممتد ، پيوسته خنديدن. خنده ممتد و بيهوده کردن يا خنديدن بطوري که ديگران را ناراحت کند / قهقهه: خنده به آواز بلند. /
عينك كذا: عينك موصوف، عينك مذكور /
اردنگي: ضربه با نوک پاي از پشت به نشستنگاه کسي. تيپا. /
كميسيون: فرانسوي ، مجمعي که جهت تحقيق و مطالعه در باره طرحي يا مسئله اي تشکيل گردد. / چانه زدن: سخن بيجا و زياد گفتن در خريد و فروش. (ناظم الاطباء). اصرارمشتري در کم کردن بهاي جنس. تقاضاي خريدار کم کردن بهاي متاعي را از فروشنده به اصرار. پرگوئي فروشنده با خريدار درباره قيمت جنس. تخفيف خواستن مشتري از بايع و زياده خواهي بايع از مشتري.چانه زدن در معامله. پرگوئي در امر خريد و فروش. || زنخ زدن. پرگفتن. سخن گفتن نه بقصد نتيجه اي. وراجي کردن. ور زدن. شروورگفتن.
آخرين درس
عتاب: خشم گرفتن. || خشم گرفتن همديگر را. || نازکردن. || خشمگيني پيدانمودن. || ياد کردن خشم را. (منتهي الارب) || ملامت کردن.
درس و بحث مدرسه را بگذارم و راه صحرا پيش گيرم:
بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گير چه جاي مدرسه و بحث كشف و كشاف است
وسوسه: بد انديشيدن. در دل افکندن شيطان و نفس چيزي بينفع و بيخير. وسواس، آنچه شيطان به دل مردم افکند از انديشه هاي بد. اغوا و ترغيب نفس و شيطان
چشم مي داشتم: توقع و اميد داشتن ،اميدوار بودن و انتظار کشيدن. / رعب انگيز: ترس آور،ترسناك / دل به دريا زدم: خطر کردن. هر چه باداباد گفتن. / ابهت: ] اب ب ه [بزرگي. بزرگواري. شکوه. عظمت / ستبر: گنده و لک و پک و غليظ. ستبر با طاي حطي‚ معرب آن است. )برهان(. گنده و غليظ / اعلان كردن: هر مطلب مهمي که جهت اشتهار و اطلاع عموم مردم بر پارچه هاي کاغذ نوشته و در گذرگاه هاي عامه بچسبانند و يا در روزنامه ها بنويسند / ملال انگيز: به ستوه آورنده. آنچه ملال و دلتنگي آورد. آنچه موجب ضجرت و آزردگي خاطر گردد / متنبه: ] م ت نب به [ خبردار و آگاه. بيدار و هوشيار و آگاه و خبردار. آگاه شده. .
- متنبه ساختن ; آگاه کردن. خبردار کردن : هرگاه حضرت شاه از اين حکايت تحاشي مي نمايد او را متنبه سازد
- متنبه شدن ; با خبر شدن. آگاه شدن
اهتمام ورزيدن: اهتمام کردن. کوشيدن. سعي نمودن / رخصت دادن: اذن دادن. (ناظم الاطباء) دستوري دادن. امکان عمل دادن. اجازه دادن. مقتضي کردن / مقهور: مغلوب و مغلوب شده و چيره شده بر وي و منهزم و شکست خورده. قهرشده. شکسته. بشکسته. آن که بر اوچيره شده باشند / تحرير : نوشتن. نوشتن و کتابت کردن‚ با لفظ کردن و نمودن استعمال مي شود.
كتابت: کتابة. نبشتن. خطاطي /اهتزاز: به اهتزاز آوردن ; به حرکت و جنبش و نشاط آوردن. / - در اهتزاز آوردن ; بجنبش در آوردن. در حرکت در آوردن. به لرزه انداختن / ترنم: ] ت رن ن [سراييدن. وبرگردانيدن آواز. سرود. غنا‚ خواندن نيکو و خوش گردانيدن صدا. / غرس كردن: نشاندن درخت را. نشاندن. بنشاندن. کشتن و کاشتن درخت. / مُعَمّر: طويل العمر و مسن. آن كه عمر زياد کرده باشد. داراي عمر بسيار. سخت سالخورده.بسيارسال. دراززندگاني. آن كه سن بسيار دارد. ج‚ معمرين / مهابت: مهابة. ترس و پرهيز.بيم و ترس. || بزرگي و شکوه و شأن و توقير و شوکت و وقار و هيبت و عظمت. بزرگي. فارسيان به معني شکوه و شأن آرند.
جلي: هويدا و آشکار.ضد خفي. || بلند و درشت و ستبر
درس 27 جهاد
· بند اول : گزيده ي دوستان = دوستان برگزيده ؛ تشبيه جهاد به زره استوار و سپر محكم / واگذاشتن : ترک کردن. بازگذاشتن. رها کردن. يله کردن / نا خوشايند: منفي خوشايند ؛ خوشايند: مقبول. دلپذير. موافق. پسند. محبوب. پسنديده. مطبوع. .موردپذيرش. موردپسند||.تملق. || بانوازش. دلنواز. || بامزه. لذيذ / جامه خواري ، فوج بلا و پرده هاي گمراهي اضافه ي تشبيهي اند- فوج: گروه. ج‚ فووج‚ افواج. جماعت مردم يا جماعتي که بشتاب گذرد- در اين بند در اواخر جمله ها سجع به كار رفته است: محكوم و محروم و ...
· بند دوم : تيره روان: نامتعادل. سست عقل. بيمايه. کودن|| تيره راي. بدانديش. تيره باطن / نكوشيدن : از كوشيدن به معني جنگيدن / خوارمايگي: حالت خوارمايه داشتن. بي ارزشي. بي قدري. بي اعتباري - تاخت آوردن: حمله کردن. هجوم کردن / غامدي : منسوب يه غامد قبيله اي از اعراب / خلخال: حلقه اي را گويند از طلا و نقره و امثال آن که در پاي کنند. / پشتواره: آنچه از بار که يک تن بر پشت دارد. باري کوچک بر پشت کسي. کوله بار. بار / خسته: مجروح. زخم خورده || درمانده. کوفته. در تداول امروز: مانده/كرامت : کار خارق عادت. اعجاز. معجزه||. کرامة. بزرگي ورزيدن. || سخاوت و جوانمردي ونواخت و احسان و بزرگواري و بخشندگي و داد و دهش و بزرگوارداشتن کسي || سرافرازي. ارجمندي. بزرگواري. رفعت /
· بند سوم: آماج: خاک توده کرده که نشان تير بر آن نصب کنند. || توسعا ‚ نشان. نشانه. غرض. هدف. || پرتاب. تير پرتاب.تيررس. بيست و چهار يک فرسنگ. قريب پانصد قدم / دست گشادن : كنايه از آماده ي اقدام بودن - خشنودي: رضايت ، شادماني - بلاد : ج بلد ، شهر ، زمين ، ناحيه - آخته : كشيده ، بيرون كشيده، برآورده -
· بند چهارم: نه مردان : نامردان ، معادل اشباه الرجال در نهج البلاغه ناز پرورد: مرخم نازپرورده / بميراناد: فعل دعايي بميرد شبيه به دهاد و باديد در همين درس / دون :پست ، فرومايه ، سفله / فروگذاري : كوتاهي كردن ، مضايقه كردن ، ترك كردن ؛ فروگذاري جانب: كوتاهي در دوستي و ياري، حمايت نكردن / معركه : ميدان جنگ ، رزمگاه ، ج معارك / سررشته : سرنخ،روش كار ، طريقه ي عمل؛سررشته را از دست دادن: قدرت ضبط امور را از دست دادن، سراسيمه و گيج شدن
· هجرت :
· شمال و غرب و جنوب : مجاز از همه ی جهان به جز شرق / تاج ها : مجاز از پادشاهی ها / امپراتوري: مجموعه ممالكي تحت تسلط امپراتور است ، شاهنشاهي كردن - دوزخ : اینجا استعاره از غرب / نسيم روحانيت ، بزم عشق ، اضافه ي تشبيهي اند/ آب خضر[107]: آب زندگاني ،آب حيات ، / نشيب و فراز:ترکيب عطفي‚ پست و بالا. دشت وکوه. سهل جبل|| سختي و سستي. خوب و بد. پست و بلند / دلکش: کشنده دل. رباينده و کشنده دل به سبب زيبائي و دل فريبي و خوشي و کشي و جز آن. صفت زيبا و نيکو و کش و فريبا. مرغوب و مطبوع. جذاب. مطلوب. محبوب. پسنديده.مرغوب. دل ربا. خوشآيند. گيرا. دلاويز. مفرح. دل پذير/ در آمیزم :همنشینی کنم دوست و همدم شوم /کاروان مشک و ابریشم : نماد مشرق زمین / تا اختران آسمان را بیدار کند... :مناسبت دارد با این بیت حافظ:
ز رقیب دیوسیرت به خدای خود پناهم مگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدا را
· اعتراف :
· پرده دري:افشاي راز ، رسوا كردن / ضمير: باطن ، اندرون /هرچه عاشق در رازپوشی بکاهد باز نگاه دو دیده اش از سر ضمیر خبر می دهد: رنگ رخساره خبر می دهد از سر ضمیر / بفرسايد: از فرسودن به معني کاسته شدن. کم شدن. مقابل افزودن|| پير شدن. از ميان رفتن. نابود شدن|| فرسوده شدن. ساييده شدن. از ميان رفتن. پوسيدن|| سودن. ساييدن. به تدريج از ميان بردن. نابود کردن /دربند: آن که در بند است. محبوس. مقيد. اسير ؛ دربند کسي يا چيزي بودن ; در قيد و گرفتار و دلبسته و در فکر اوبودن/ لاجرم : به معني لابد. لامحاله.لاشک. ناچار. ناگزير. بدون شبهه. ناچار وضرور. ضرورة. بالضرورة. از اينرو. بنابراين. لاعلاج.
· تقليد:
· ريزه کاري: باريک بيني. دقت.|| زيرکي.وقوف داري. || خوشکاري. ظرافت. لطافت. ترسيم دقيق اشکال و نقشهاي ظريف با ارائه کوچکترين اجزاي شي دريک اثر هنري )نقاشي‚ مجسمه سازي‚ خطاطي‚ رقص و غيره)/ هیچ کلامی را دوبار در قافیه نیاورم... : اشاره به جناس تام / شورانگيز: ايجادکننده شوق و وجد و حال و جنون|| غوغابرپادارنده. ولوله اندازنده فتنه انگيز.فتان. محرک. / تب و تاب:ترکيب عطفي‚ از اتباع؛ تف و تاب. تاب و تب. رنج وسوز. سوز و گداز/ تلاطم: برهم خوردگي. آشوب. شوريدگي. شورش ]در دريا؛ تلاطم امواج ; برهم خوردن موج ها. بر يکديگر زدن موجهاي دريا./ مريد: نعت فاعلي از مصدر ارادة. || اراده کننده. خواهنده. صاحب اراده. || نزد اهل تصوف به دو معني آيد. يکي به معني محب يعني سالک مجذوب(معني مقصود متن)‚ دوم به معني مقتدي/ همچنان که جرقه ای برای سوختن شهر امپراتوران کافی است...: اشاره به سوختن شهر رم به دست امپراتور دیوانه رم نرون / آتشی بر دلم نشسته که سراپای مرا.... : تقلیدی زیبا از این بیت حافظ:
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر وه که با خرمن مجنون دل افکار چه کرد
پرتو ضعيف مهتاب انگار مي چكد [108] / شبتاب[109] با آن نور اندك مي درخشد / لحظه اي نيست كه خواب در چشم مردم بشكند[110] اما / غم غفلت زدگي اين جامعه ي خفته / خواب را در چشمانم مي شكند.
سحر همراه من نگران و مضطرب ايستاده / صبح از من مي خواهد/ تا ازنفس مسيحايي اولا اقل خبري براي اين گروه خفتگان كه جان به تاريكي باخته اند بياورم[111]/ اما خارغم خواب آلودگي جامعه در اين سير ذهني براي رسيدن به آرزوها در جانم فرو مي رود[112]/ ساقه ي نازك و ظريف گل آرزو [113] / كه آن را با جان پرورش داده ام/افسوس كه در كنارم مي شكند
به جستجو دست مي سايم[114] / تا دري از درهاي بسته را باز كنم / بيهوده منتظرم / كه كسي از در بيرون بيايد / در و ديوار خرابشان بر سرم مي ريزد و رنج مرا سبب مي شود.[115]
پرتو ضغيف مهتاب انگار مي چكد / شبتاب با آن نور اندك مي درخشد/ بر آستان دهكده مردي تنها كه با پاي آبله زده از سفري دور و دراز آمده است در حالي كه كوله بار بر دوش و دست بر در بسته دارد با خود مي گويد غم غفلت اين مردم خواب را در چشمم مي شكند[116]
درس 29 خوان هشتم[117]
خوان هشتم : خوان مرگ ، سفر مرگ ؛شبيه تعبيراتي چون ساعت صفر ،ساعت بيست و پنج ، فصل پنجم و ...
سورت سرماي دي بيدادها مي كرد: شدت سرماي زمستان بيداد مي كرد. [118]
بادبرف : برفي كه با باد همراه باشد ،از تركيبات زيباي ساخت شاعر است.
گرچه بيرون[119] تيره بود و سرد همچون ترس: تشيبه محسوس (بيرون ) به معقول(ترس)
قهوه خانه[120] گرم و روشن بود همچون شرم : " " """"""""""""""""""""""""""""""
همگنان را خون گرمي بود = همه خونگرم و صميمي بودند[121]
مرد نقال آتشين پيغام :قصه گوسخني گيرا و تأثير گذار داشت[122]
راستي كانون گرمي بود: به راستي جمع صميمانه اي بود [123]
آن صدايش گرم نايش گرم : آميختن دو حس شنوايي(صدا) و لامسه(گرم)[124]
و دمش چونان حديث آشنايش گرم :نفسش( لحنش) مانند قصه اش گيرا بود[125]
چوب دستی منتشا مانند در دستش : چوب دستی ساده و بی پیرایه داشت . [126]
گرد بر گردش به كردار صدف بر گرد مرواريد: مردم دور او جمع شده بود ند(مشبه)همان طوري كه صدف مرواريد را فرا مي گيرد(مشبه به )، تشبيه مركب، مروارید و صدف مراعات نظیر دارند ، مروارید استعاره از سخنان ارزشمند مرد نقال نیز هست.
پاي تا سر گوش :با دقت تمام گوش مي كردند . [127] پاي تا سر مجاز از تمام وجود
هفت خوان را زاد سرو[128] مرو / يا به قولي ماخ سالار [129] آن گرامي مرد / آن هريوه خوب و پاك آيين روايت كرد:داستان هفت خوان را آزادسرومروي يا به قولي ماخ سالار آن مرد ارجمند آن هراتي خوب و پاك دين روايت كرد، هريوه:اهل هرات .
ماث: م + ا+ ث = مهدي (م)اخوان (ا) ثالث (ث)
اين عيار مهر و كين مرد و نامرد است: اين قصه سنجشگر عشق مردان و كينه نامردان است [130]، مهر مرد و كين نامرد : لف و نشر مرتب
بي عيار و شعر محض خوب و خالي نيست : اين شعر تقلبي و صرفا زيبا اما بي معنا نيست .محض: هر چيز خالص. خالص. بي آميغ. بي غش. بي آلايش. مجرد. صاف. ويژه.صريح. صافي.
هیچ همچون پوچ عالی نیست[131] : اصلا ً عالی نیست چنان که بعضی شعرهای پوچ چنین اند.
اين گليم تيره بختي هاست/ خيس خون داغ[132] سهراب و سياوش ها/ روكش تابوت تختي هاست: قصه ي خوان هشتم گليم بدبختي ايرانيان است كه از خون گرم امثال سهراب و سياوش خيس شده است و هنوز تازه است ؛شعر خوان هشتم روكش تابوت پهلوانان شهيدي مانند تختي است؛تشبيه قصه ي خوان هشتم به گليم تيره بختي و روكش تابوت تختي
اندكي استاد و خامش ماند : استاد مخفف ايستاد ؛ خامش مخفف خاموش
با صدايي مرتعش ، لحني رجز مانند:با صدايي لرزان و لحني حماسي [133]؛
عماد: چوبي که خانه بر آن استوار شود. ستون، رکن. آنچه بدان تکيه شود.عمود. ج‚ عمد ،عماد تكيه : تكيه گاه
هول: ترس از کاري که راه آن دريافته نشود. ترس. خوف. بيم.هراس. رعب. وحشت. هيبت|| . (ص) هايل. بيم آور. ترس آور؛ ناوردهاي هول: نبردهاي هايل جنگ هاي ترسناك
جهان پهلو: جهان پهلوان[134] .
آن خداوند و سوار رخش بي مانند / آن كه هرگز چون كليد گنج مرواريد گم نمي شد از لبش لبخند:آن صاحب و سوار و رخش بي همتا آن كه لبخند از لبش همچون كليد گنج مرواريد (تشبيه)دور نمي شد [135]
كين: به معني کينه است که عداوت و دشمني باشد. بغض وعداوت|| انتقام. انتقام جويي. قصاص. خون خواهي
سوگند: در اوستا « ونت سوکنتا»(گوگردمند) ‚داراي گوگرد اقرار و اعترافي که شخص از روي شرف و ناموس خود مي کند و خدا يا بزرگي را شاهد گيرد. قسم به خدا‚ رسول‚ امامان و بزرگان
ايرانشهر: پهلوي: « ارانشتر» کشور ايران. در عهدساسانيان بکشور ايران اطلاق مي شد. سرزمين ايران
تهمتن: از« تهم» + «تن» به معني دارنده بدن قوي. قوي. نيرومند. شجاع. دلير.
گرد: در پهلوي« گورت» ظاهرا از ريشه «وورت» و پارسي باستان «ورتا» ‚ بلند‚ بلندي. || مبارز و دلاور. بهادر و شجاع
سجستاني: سيستاني [136]
كوه كوهان مرد مردستان/ رستم دستان : بلندترين كوه و مردترين مرد رستم پسر زال ؛ كوهان:كوه + ان (پسوندجمع) ؛مردستان: مرد + ستان(پسوندمكان)؛ دستان: نام زال پدر رستم چرا که به افسون مشهور بود که سيمرغ پيش او حاضرمي شد
تگ: بمعني ته و بن و پايين باشد همچو ته حوض و بن چاه وامثال آن. بن و پايين چيزي چون تگ حوض و تگ درخت. قعر چاه و ته و پايين و بن چون ته حوض و بن چاه و عمق. قعر دريا. ته و در اصل بمعني پايان است. || بمعني دويدن و تک و دو هم هست. (البته نه در اینجا )
در بن اين چاه آبش زهر و شمشير و سنان گم بود: در ته اين چاه كه به جاي آب زهر شمشير و نيزه داشت گم شده بود. به طور ضمنی زهر و شمشیر و سنان را به آب تشبیه کرده است
تزوير:فريب و مکر و دروغ و دورويگي و نفاق و غدر و حيله و ريو. تلبيس || دروغ بستن به کسي. || تهمت زدن بر کسي.
غدر: بيوفائي کردن. نقض عهد و خيانت[137]‚
بتر: مخفف بدتر. نکوهيده تر‚ و آن را بتر (با تشديد تاء) نيز خوانده اند.
طاق: مقابل جفت. معرب است از تا و تاي و بعقيده صاحب غياث قاف در آخر آن افزوده اند يا صورت و تعريبي از تک است و در اين معني طاق نعل‚لنگه کفش معني دهد; يکتا. فرد‚ طاقي بود. تو. ته. لنگه. بي جفت. بي مانند. مقابل زوج. يگانه. تنها. اوحد. وتر. وتر. بي نظير. فريد. وحيد
تا: بمعني نظير‚ عديل‚ لنگه‚ ترکي نيست براي اين که در همتامي آيد|| » تا» تنها بود و در «يکتا» بمعني يگانه‚ وحيد‚ فريد است
رخش: آميختگي رنگ سرخ و سفيد. رنگ سرخ و سپيد به يکديگر آميخته و بور ابرش را به اعتبار آن که رنگ سرخ و سپيد و درهم است نيز رخش خواندندي و اسب سواري رستم را که بدين رنگ بوده است.
رخشنده: تابان. رخشان. درخشان. پرتوانداز. درخشنده. تابنده.
كليد گنج مرواريد: اينجااستعاره از لبخند است، تركيب گنج مرواريد نيز به تنهايي استعاره از دندان است
شغاد: نام برادر ناتنی رستم زال بود که رستم را با رخش در چاه انداخت و خود هم به يک تبر رستم کشته شد.کلمه نابرادر در اینجا ایهام دارد 1- برادر ناتنی 2- آن که شایسته ی برادری نیست
چاهسار گوش: تشبيه گوش (مشبه )به چاهسار(مشبه به) ؛ چاهسار: چاه. چاهسر . گودي عميق. گودالي ژرف. || دهانه چاه. سرچاه. لب چاه.
هي نوازش كرد: هي: پيوسته. پياپي. مدام. دائم. هميشه. همواره
ضجه: بانگ و فرياد مردم..ناله. غوغا. شيون. خروش. فغان. ضج. ضجيج / ضجه می بارید استعاره مکنیه است
نگاهش مثل خنجر بود: نگاهش مثل خنجر دل را مي شكافت و به درد مي آورد.
كمند: ريسماني باشد که در وقت جنگ در گردن خصم انداخته به خود کشند و گاهي شخصي يا چيزي را از جاي بلند نيز بر آن انداخته به خود مي کشند . خم کمند : حلقه و پيچ و تاب کمند.شصت خم : بلند ، کمندی شصت بار دور دست تاب می خورد/
فرازآيد:از فراز آمدن: بالا آمدن
می توانست او اگر می خواست لیک ...: رستم پیروزمندانه مرگ را پذیرفت . او مرگ را بر زندگانی که در آن به راحتی برادر کشی می شود ترجیح داد
درس30 شكوفه ي اشك
1- تو به من وفا نكردي اما من وفا كردم تواز من ستم نديدي اما من از تو ستم ديدم تو پيمان را شكستي اما من نشكستم تو از من بريدي اما من از تو نبريدم(وفا ، جفا =جناس / تضاد بين فعل هاي نكردي و كردم و.../ ايجاز در بيت )
2- اگر از مردم سرزنش شنيدم و اگر از كردار خود رنج پشيماني را كشيدم فقط به خاطر تو بود(لف و نشر مشوش/ واج آرايي حرف ش)
3- من كيستم ؟ اشكي هستم كه مانند شكوفه از چشم عاشق نالان روييدم و بر چهره دلداده ي شاكي جاري شدم( تشبيه من به شكوفه اشك / تشبيه اشك به شكوفه / چشم ناله و روي شكوه اضافه استعاري «تشخيص»)
4- با وجود شادي همه جهانيان غم قسمت و روزي من شد زيرا كه من خود از ميانهمه ي نعمت هاي دنيا عشق تو را برگزيدم (عالم مجاز از عالميان ، مردم)
5- مانند شمع تنها به روز بدبختي من خنديدي و مانند بخت زماني كه موي من سفيد شد(پيري)خود را به من نشان دادي(تشبيه به شمع و بخت / روزسياه كنايه از بدبختي / موي سفيد كنايه از پيري)
6- از ميان همه ي كارهاي عالم وفا و توجه تو را تجربه نكردم اما چه پشيماني ها و سرزنش ها و...كه تجربه كردم(معني كتاب نيز كافي است)
7- از تو چاره اي[138] نداشتم اين سان كه بار اندوه را با شكايت و ناله تحمل كردم(تشبيه غم دل به بار / دست شكوه و دوش ناله اضافه استعاري «تشخيص»)
8- جواني بر اسب شتاب مي رفت و من مانند گرد به دنبالش دويدم اما نرسيدم (تشخيص در اسناد فعل به جواني / تشبيه شتاب به سمند / تشبيه شاعر به گرد )
9- گاهي مانند اشك بر چهره بخت جاري شدم و گاهي مانند رنگ از چهره عمر به هوا پريدم (لف و نشر / روي بخت و چهر عمر اضافه استعاري «تشخيص» / تشبيه شاعر به اشك و رنگ / ايهام در رنگ 1- لون ، رنگ 2- بز كوهي / كنايه در رنگ پريدن)
10-تو به من وفا نكردي اما من كردم تو عهد خود را با من به پايان نبردي اما من بردم؛ اي نور اميد پايداري مرا در عهدو پيمان ديدي
درس30 پيش از تو [139]
1. پيش از آن كه تو بيايي قطره معني دريا شدن را از دست داده بود ؛ شب دير مانده بود و جرأت[140] صبح شدن نداشت. (مانند قطره ي آب كه تا با قطره هاي ديگر يكي نشود نمي تواند تبديل به دريا شود پيش از قيام امام تك تك مردم چون با هم متحد نبودند نمي توانستند قيام كنند )
2. در آن برزخ[141] كبود رودهاي بسيار جريان داشتند اما افسوس جرأت به هم پيوستن و دريا شدن نداشتند. ( برزخ كبود استعاره از شرايط پيش از انقلاب)
3. در آن كوير داغ و سرزمين بي بهار حتي علف اجازه نداشت كه برويد و زيبايي خود را نشان دهد.(همان طوري كه در كوير يا در غيبت بهار حتي علف نمي تواند سبز شود در شرايط پيش از انقلاب هيچ كس نمي توانست زيبايي حضور و رشد خود رانشان دهد )
4. بهار در عمق زمين پنهان شده بود اما بدون تو زمينه ظهور و پيدايي نداشت. ( همان طور كه استعداد بهار در زمين وجود دارد اما بدون فراهم شدن شرايط نمي تواند خود را نشان دهد ؛ استعداد انقلاب در باطن مرم وجود داشت اما زمينه ظهور آن پيش از امام وجود نداشت)
5. دل ها مانند آيينه صاف بود اما از ترس سنگ رغبتي به نشان دادن صافي و روشني خود نداشت.( در دل ها انديشه ي انقلاب و دگرگوني بود اما ترس و خفقان سبب شده بود كه هيچ كس رغبت خود را به آن نشان ندهد)
6. سخن عشق مانند عقده اي [142] بابغض[143] در دل مانده بود و گويي اين عقده تا ابد قصد باز شدن نداشت.
[1]- گلو پر زباد کردن کنایه از آواز خوانی است/ سنجاب استعاره از پرهای نرم و لطیف / مشک استعاره از سیاهی گوش /مراعات نظیر
[2] - بلبلک و قمریک اسم مصغرند / مشک استعاره از لکه سیاه گلبرگ لاله (داغ) / مراعات نظیر
[3] - تشبیه سوسن به کافور،زمین به بهشت ،گلبن به گوهر فروش / گوهر استعاره از گل و شکوفه/کافور ماده ای خوشبو که در ادبیات بیش تر مظهر سفیدی است
[4] - دربیان علت سیاهی بال های زاغ حسن تعلیل به کار رفته است/ غالیه:ماده ای معطر با رنگ سیاه / تشخیص
[5] - اسب سیاه استعاره از ابر /لؤلؤ استعاره از باران
[6] - مشک استعاره از داغ لاله /در ثمین استعاره از قطره باران /لف: ریخته و بیخته ؛ نشر: درثمین و مشک سیاه /جناس ناقص اختلافی ریخته و بیخته/ تشخیص
[7] - حسن تعلیل در بیان سفیدی پر مرغابی / جامه استعاره از پر مرغابی / کبک دری : کبکی که در دره و کوه زندگی می کند و از کبک های معمولی دو برابر بزگ تر است./ تشخیص
[8] - لشکر چین استعاره از سبزه ها / ایهام د رگنج فریدون : 1- نام نوایی درموسیقی2-گنجی منسوب به فریدون/تشخیص و مراعات نظیر
[9] - تشبیه لاله به خرگاهی سرخ /خرگه :سراپرده ی بزرگ مرجع آن لشکر چین (سبزه) و مرجع این لاله است/ تشخیص
[10] - دیو سپید استعاره از دماوند و وجه شبه بزرگی جثه است. سپیدی اشاره به برف سر کوه دارد / تلمیح در دیو سفید / پای در بند کنایه از ثابت و پابرجا / گنبد استعاره از دماوند / تشخیص و اغراق
[11] - سیم استعاره از برف ؛آهن استعاره از سنگ /مراعات نظیر
[12] - حسن تعلیل در بیان پوشیدگی / مراعات نظیر / «ت » در « نبیندت روی » مضاف الیه « روی» است
[13] - حسن تعلیل در بیان بلندی / ستور استعاره از مردم فرومایه است.
[14] - با بیت بالا موقوف المعانی است. / شیر سپهر مجاز از آفتاب چون برج اسد خانه ی اوست / اختر سعد کنایه از مشتری
[15] - تشخیص / آوند :آویزان در اینجا پریشان و درمانده می تواند باشد
[16] - تشبیه دماوند به مشت / دماوند نماد اعتراض ملت شمرده شده است
[17] - مشت زمین استعاره از دماوند / تشخیص / مردم را تشویق به اعتراض می کند
[18] - چون مردم ستورمانند اعتراض نمی کنند شاعراز تشبیه خود پشیمان می شود
[19] - تشبیه دماوند به قلب زمین / حسن تعلیل در بیان شکل برآمده ی دماوند در مصراع دوم
[20] - کافور استعاره از برف / حسن تعلیل در بیان وجود برف بر قله / برف اشاره به چاره گری ها برای فروکش کردن اعتراض مردم دارد
[21] - دل زمانه استعاره از دماوند / آتش استعاره از خشم و اندوه / شاعر از دماوند می خواهد آتشفشانی کند.
[22] - تضاد / خطاب به همه مردم است که قیام کنند
[23] - آتش درون استعاره از خشم است / سوخته جان منظور خود شاعر است
[24] - برای رعایت وزن «جانت »دوم به صورت یک بخشی خوانده می شود
[25] - «دهانت » به خاطر رعایت وزن دو بخشی خوانده می شود / فن : بند مکر وحیله /تشبیه سپهر به دیو / ژرف دهان اشاره به دهانه دماوند است و از سوی دیگر نشانگر آن است که مردم حرف های زیادی برای گفتن دارند.
[26] - جناس تام« بند» مصراع اول و« بند» در مصراع دوم (مفصل) / بند از بند گشودن :کنایه از کشتن و نابود کردن
[27] - برق استعاره از سخنان اعتراض آمیز / منظور آن است که با سخنان خود همه را به اعتراض وامی دارم
[28] - نزدیک در اینجا حرف اضافه به معنی نزد و پیش است/ مرجع این بیت قبل است
[29] - تشبیه به دیو
[30] - نور و کجور تا نهاوند مجاز از همه ی ایران
[31] - البرز تا الوند مجاز از همه ی ایران / تنوره :دهانه ،دودکش
[32] - مادر سر سپید استعاره از دماوند ؛ سپیدی سر به اعتبار برف روی قله /فرزند سیاه بخت کنایه از خود شاعر/ تضاد رنگ ها
[33] - سپید معجر استعاره از برف قله / اورند مجاز از قدرت و شکوه / معجر بر سر کنایه از ضعف / نشستن بر اورنگ کنایه از قدرت و شکوه
[34] - تشبیه در مصراع اول و دوم / گرزه : نوعی مار سمی بزرگ سر / شرزه : زورمند / ارغند : خشمگین
[35] - اساس تزویر استعاره از حکومت قاجار است.
[36] - بنا در مصراع اول استعاره از حکومت است / بنای ظلم اضافه ی تشبیهی است
[37] - تضاد / واج آرایی حرف «د»
[38] - عاصي. (اخ) نام نهر حماة و حمص است معروف به ميماس که از درياچه قدس سرچشمه مي گيرد و به درياچه انطاکيه مي ريزد.در لغت به معني گناهکار و نافرمان. ج‚ عصاة
[39] - جمع بلد و بلده به معني شهرها || اين کلمه درترکيب اسماء امکنه براي افاده مفهوم مملکت و کشور بکاررود‚ مثلا بلادالعرب‚ به عربستان و بلادالروم به مملکت روميان اطلاق شود
[40] - قدري باشد معين از راه وآن به مقدار سه ميل است و هر ميلي چهارهزار گز باشد و طول هرگزي به قدر بيست وچهار انگشت دست باشد که به عرض در پهلوي هم گذارند و آن شش قبضه است يعني شش مشت. (برهان). فرسنگ ايراني قديم برابر با چهارهزار و چهارصد و سي وسه يا سي ودو گز بوده است. (از ايران باستان پيرنيا جدول اندازه ها در ج 1 ص 166) هرفرسنگي سه ميل باشد و هر ميلي چهارهزار و پانصد ارش به ذراع مرسل و سه هزار ارش به ذراع سلطان و هر ذراعي سي وشش انگشت که هر يکي به مقدار شش جو از پهنا به هم برنهاده. (مجمل التواريخ والقصص).
[41] - و آن نامي يوناني است بمعني سه شهر. (دمشقي) لغت شاميه و اصل آن اطرابلس بهمزه‚ يا لغت رومي است معني آن سه شهر. (منتهي الارب)(آنندراج) شهريست ساحلي و عاصمه طرابوزان شهريست مشهور برساحل درياي شام‚ بين لاذقيه و عکا. (معجم البلدان ج 1 ص 283(.
[42] - حلب. شهر بزرگي است از شام‚ خرم و آبادان و بامردم و خواسته بسيار و يکي باره دارد که سوار بر سر وي گرداگردوي بگردد. (حدود العالم) شهري بزرگ است که هوايي خوش و آبي سالم و گوارا دارد. اين شهر در آغاز قصبه «جند قنسرين» بوده است.گويند حضرت ابراهيم در اين مکان روزهاي جمعه گوسفندان خود رامي دوشيد و شير آنها را بفقرا و مستمندان صدقه مي داد و فقرا«حلب حلب» يعني «دوشيد دوشيد» مي گفتند از اين رو به اين نام خوانده شد. به اين وجه تسميه‚ اعتباري نيست‚ زيرا حضرت ابراهيم و مردم شام در زمان وي عرب نبودند. گروهي ديگر گويند که حلب و حمص وبرذعه سه برادر از فرزندان عمليق بودند و هر يک شهري را بنيادگذاردند که بنام خود آنها ناميده شد..نام اين شهر در وثائقي که بهزاره دوم پيش از ميلاد برمي گردد آمده است. و از آنجا که در راه کاروانهايي قرار گرفته که از سرزمين شام به عراق مسافرت مي کنند‚ اهميت و شهرت کسب کرده است. اين شهر مرکزکشور حيثيان بود و تا اوان حکومت بيزنطي اعتبار و اهميت آن ادامه داشت. عربان در قرن هفتم هجري و سلجوقيان ترک در قرن يازدهم هجري بر آن مستولي گرديدند. و صليبيها در 1124 م. آن را محاصره کردند و صلاح الدين ايوبي 1138 و مغولها در 1260 - 1401 م. وعثمانيها در 1517 - 1832 و 1840 - 1920 م. و مصريها در 1832 - 1840 م. بر اين شهر استيلا يافتند. مهمترين محصولات اين شهر ابريشم و پارچه هاي پنبه اي است و پشم و پوست و ميوجات ازکالاهاي بازرگاني آن بشمار مي رود. از مهمترين آثار باستاني آن قلعه مشهور و مسجدجامع و برج و باروي شهر و ساختمانهاي چندي است مربوط به دوره ايوبيان و مماليک. (الموسوعةالعربية الميسرة)
[43] - گاه بمعني‚ برابر‚ مقابل‚ بر‚ و تقابل‚ آيد (غياث) (آنندراج):
با هنر او همه هنرها يافه با سخن او همه سخنها ترفند. فرخي.
[44] - به حد کمال و خوبي رسيدن. (منتهي الارب) (ناظم الاطباء) || حد چيزي و نهايت آن. (از اقرب الموارد). || || همچنين مبلغ نيزبمعني کامل و جيد است; و اين لفظ اکثر در انشاء صفت زر نقد واقع مي شود‚ مگر اين صفت قبل از موصوف مي آيد. چنانچه مبلغ ده روپيه يعني چنين روپيه ها که سازنده آن را جيد و کامل به صفات خودش ساخته است و ناسره و غير جيد نيست. و بعضي نوشته اند مبلغ مصدرميمي است که در صفت زر نقد بمعني اسم مفعول واقع مي شود. (غياث).فارسيان در مال و زر نقد استعمال کنند. (آنندراج). نقد و زر و پول حاضر و قيمت و بها و نوعا در حساب اين کلمه را بر زر نقد مقدم ذکرمي کنند. چنآن كه مي گويند مبلغ ده اشرفي و مبلغ مرقوم يعني نقدي که درپيش نوشته شده. (ناظم الاطباء) نقد از دراهم. (از ذيل اقرب الموارد) ج‚ مبالغ. از آن کنايه به دراهم و دنانيرکنند. :
مبلغ عشق تهيدستان ندارد هيچ وزن مدعي چربيد بر من مبلغ و مقدار داشت. نورالدين ظهوري
|| مقدار. (مهذب الاسماء) اندازه. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا).مقدار و بلنج و شماره و جمع و جمله. (ناظم الاطباء). مقدار در مورد پول و نقد و جز آن :
در ورقي ديدم نبشته به فرمان اميرالمومنين نزديک اميرابوالفضل... برده آمد از زر چندين وز فرش چند... مبلغش سي بارهزار هزار درم بود. (تاريخ بيهقي چ اديب ص191)
[45] - حصار.(برهان) ديوار و حصار و آن را باره نيز گويند || قلعه. (برهان) ومجازا در قلعه هم استعمال مي شود که داراي حصار است. (فرهنگ نظام) || برج. (ناظم الاطباء) || کنگره ديوار.(ناظم الاطباء(.
[46] - بر رفتن:مص مرکب( بالا رفتن. برشدن. صعود کردن. بردويدن. به بالا بر شدن. بر فراز چيزي برآمدن. ارتقاء:
و پيادگان بدان قوت ببرج بر رفتن گرفتند بکمندها... (تاريخ بيهقي)
[47] - (غياث اللغات)آرش. باع. قولاج. قلاج. باز. بوع. رش. شاه رش. و آن مقداري باشدمعين از سر انگشت ميانين يک دست تا سر انگشت ميانين دستي ديگرچون کسي دستها را از هم گشاده دارد. || يا از سر انگشت ميانين تامرفق که بندگاه ساعد و بازو است و مولف برهان گويد اين اصح است. و در منتخب آمده مقدار هر دو دست آدمي که برابر قامت آدم است. (غياث). ذراع
[48] - لفظ عربي است که براي ترقي و اضراب آيد‚ و فارسيان اکثر به زيادت کاف در آخر استعمال کنند. (غياث اللغات).کلمه ايست که در ترقي چيزي يا در اعراض و اضراب از چيزي استعمال کنند و فارسيان اکثر به زيادت کاف بيانيه بر آن افزوده با وصف استعمال به معني اصلي به معني شايد آرند. (آنندراج). که. شايد. بلکه.اما. مخصوصا. البته.(يادداشت مولف(.
[49] - چشمه آب. || مغاکچه برسوي ران اسب تا شکم که استخواني نپوشد آن را. (منتهي الارب) بعضي گويندکه صيغه مبالغه است از فور به معني جوشيدن‚ ليکن در عربي مستعمل نيست و از تصرف فارسيان مستعرب باشد. (غياث از سراج). لوله اي آهنين که به منبعي در محلي مرتفع متصل است و از دهانه آن آب فوران کند. (فرهنگ فارسي معين(
[50] - )ص نسبي) منسوب به برنج (فلز). ساخته شده از برنج.)(اظم الاطباء). برنجي.
[51] - )ا مصغر) از: پا‚ رجل + چه‚ ادات تصغير پاي از زانو تا بسرپنجه. کراع. پايچه. (مهذب الاسماء). || پاي خرد(مطابق معیارهای امروز ی اسم ساده محسوب می شود همین طور است نایژه)
[52] - نايژه(ا مصغر ) از: ناي + ژه = چه‚ پسوند تصغير نايزه.نايچه. (حاشيه برهان قاطع چ معين). ني کوچک. (فرهنگ نظام) اين لغت در اصل نايچه بود يعني ني کوچک وچون ژاي پارسي با جيم تبديل مييابد‚ مانند کژ و کج‚ نايژه شده.(انجمن آرا ) || نيزه. (ناظم الاطباء). || ني ميانخالي. (برهان قاطع ) || لوله کوچک.(فرهنگ نظام). لوله ابريق و لوله هر چيزي ديگر را نيز گويند. (برهان قاطع). لوله. لوله ابريق و آفتابه و جز آن. (ناظم الاطباء)
[53] - مشهد. [م ه ] (ع ا) جاي حاضر آمدن مردمان. (منتهي الارب) ( آنندراج).جاي حاضر شدن. (غياث). جاي گرد آمدن. ج‚ مشاهد. (مهذب الاسماء).محضر مردم. (از اقرب الموارد). محضر. محضر مردمان و مجمع آنان.جاي حضور مردم. ج‚ مشاهد. (يادداشت مولف). || حضور. پيش. مقابل.پيشگاه. پيش رو. پيش چشم : اين جواب به مشهد من که عبدالغفارمداد. (تاريخ بيهقي چ اديب ص127).
مامون را گفت: نذر کرده بودي به مشهد من... وليعهد از علويان کني. ( تاريخ بيهقي ايضا ص135). درخواهد تا آن شرطها و سوگندان را که در عهدنامه نبشته آمده استبتمامي بر زبان براند به مشهد حاضران. (تاريخ بيهقي ايضا ص212).وقت بستن عهد با خانيان آنچه رود به مشهد وي باشد. ( تاريخ بيهقي ايضا ص684).|| جاي اثبات دعوي به مهر و گواهي اهالي. (منتهي الارب) ( آنندراج). || شهادتگاه و قبرستان شهيدان. (غياث) (آنندراج).جاي استشهاد شهيد. (از اقرب الموارد). آنجا که شهيدي شهيد شده است. شهادتگاه. شهادتجاي. مقبره. گورگاه. تربت. قبر. گور. روضه.محل شهادت. ج‚ مشاهد. (يادداشت مولف) :
رسيده آفت نشبيل او به هر کامي نهاده کشته آسيب او به هر مشهد. منجيک.
از آن جمله آن كه مشهد عليبن موسي الرضا (ع)... آبادان کرده بودسوري در آن زيادتهاي بسيار فرموده بود. (تاريخ بيهقي چ اديب ص420). و او را هم در پهلوي هارون الرشيد دفن کردند. و آنجامشهد است. (مجمل التواريخ و القصص ص352(.
از کشتگان زنده زآن سو هزار مشهد وز ساکنان رهرو زين سو هزار معشر
. خاقاني (ديوان چ سجادي ص188(.
پس به کوفه مشهد پاک اميرالنحل را همچو جيش نحل جوش انسي و جان ديده اند. خاقاني.
بر تربت هر دو زار ناليد در مشهد هر دو روي ماليد. نظامي.
نهاد آن مهد را بر دوش شاهان به مشهد برد وقت صبحگاهان. نظامي.
مضي احمدبن فارس في صفر سنة 395 بالري و دفن بها مقابل مشهدقاضيالقضاة ابي الحسن عليبن عبدالعزيز. (معجم الادباء ج2 ص12).عضدالدوله در بغداد در سنه... به صرع درگذشت و به مشهداميرالمومنين علي رضي الله عنه مدفون شد. (تاريخ گزيده ص224(.
- مشهد حائري ; روضه حضرت امام حسين عليهالسلام :
... گورحسين بن علي المرتضي سبط رسول الله (ص) را خراب کرد چنآن كه زمين را شخم زدند و مردم را از زيارت کردن و مجاور شدن منع نمودند وآب در صحرا افکندند تا گور بکلي باطل گردد چندآن كه گور بود آب بازايستاد و بدانجا نرسيد‚ بدين سبب او را مشهد حائري خواندند.( تاريخ گزيده ص324.)
[54] - در نظر گذشتگان هریک از پدیده های طبیعت برای خود خدایی داشتند که به آن رب النوع اطلاق می شود . مانند الهه های یونان و ایزدان دین زرتشت
[55] - تعريض. [تَ] (ع مص) سخن سربسته گفتن. بکنايه سخن گفتن. خلاف تصريح. متعد بالباء و باللام. و از اين معني است معاريض در گفتار و آن توريه است بچيزي از چيزي و درمثل است که در معاريض گريزگاهي است از دروغ گفتن.(منتهي الارب( دلالتي را در گفتار تضمين کردن که لفظي در آن براي آن دلالت نباشد. چنانکه گوئي زمستان رفت و روسياهي به زغال ماند;بدي تو بر ما گذشت و تو خجل ماندي. سخني نامصرح که شنونده بدان مراد گوينده را داند. (از تعريفات جرجاني). و رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون شود:ا با وزيران دراين باب سخن گفته آيد هم بتعريض. (تاريخ بيهقي چ اديب ص685).خبر مگر خويش مي داد بر تعريض و ايشان نمي دانستند. (قصص الانبياءص 233). يکي از علما خورنده بسيار داشت و کفاف اندک. با يکي ازبزرگان... بگفت. روي از توقع او در هم کشيد و تعريض سوال از اهلادب در نظرش قبيح آمد. (گلستان). و حسن جايها گفته است چه بتعريض و چه بتصريح که همچنان که در دور شريعت اگر کسي طاعت و عبادت نکند. (جهانگشاي جويني). وقت وقت بتعريض و گه گاه بتصريح‚ چنان فرانمودي. (جهانگشاي جويني). بتعريض... نقش آن معني را‚ در دلديگر پسران کالنقش في الحجر مي نگاشت.(جهانگشاي جويني). || گوشه زدن. (فرهنگ فارسي معين). سرزنش گونه سخن گفتن : و حاسدان ودشمنان ما که به حيلت و تعريض اندر آن سخن پيوستند. (تاريخ بيهقي چ اديب ص214(.
بتعريض گفتي که خاقانيا چه خوش داشت نظم روان عنصري. خاقاني.
چون سايه شده به پيش من مست تعريض مرا گرفته در دست. نظامي.
|| پهن نمودن چيزي را. || تعميه نمودن کاتب نبشته را و بيان ناکردن. || چيزي را عرض چيزي ساختن.
[56] - از نظر شكل نوعي زندگي نامه است كه با محتواي نقد ادبي و تاريخ ادبيات عجين شده است .شيوه نثر نويسنده نيز به عنوان نمونه ي ويژه اي از نثر تحقيقي معاصر قابل توجه است.
[57] - گاهی برای تأکید بیش تر «نه نفی»را جداگانه در جمله می آوردندمانند : نه هرچه به قامت مهتر به قیمت بهتر / جمله استفهام تأکیدی دارد.
[58] - عنوان این درس و حتی کلمه تبتل برگرفته از این بیت مثنوی است:
از مقامات تبتل تا فنا پله پله تا ملاقات خدا
تبتل به معنای انقطاع کلی و ترک تعلق از خلق و عالم است .اصل تعبیر برگرفته از قرآن است: واذکـُر اسم َربک و تـَبَـتـّل الیه تبتیلا ً
[59]- رسيدن به كمال اگرچه ناممكن به نظر مي آيد صرف جستجوي كمال سبب دوري از نقص و كاستي است.
[60] - دوست دارد یار این آشفتگی کوشش بیهوده به از خفتگی
[61] - درويشي : وارستگي از خواهش ها ، بي تعلقي ، زهد ورزي بي طمع بهشت /درويش: خواهنده از درها. گدا. سائل يعني گدائي که با آوازي خوش گاه پرسه زدن شعر خواند. فقيران که گدائي کنند و درآن گاه به آواز خوش شعرخوانند و تبرزين بر دوش و پوست حيواني چون گوسفند و شير و امثال آن بر پشت دارند و موي سر دراز و آويخته و موي ريش و سبلت ناپيراسته و ژوليده دارند. کلمه در اصل درويز بود« زا» را به شين معجمه بدل کرده اند‚ و درويز در اصل درآويز بوده به معني آويزنده از در‚ چون گدا به وقت سوال از درهامي آويزد يعني درها را مي گيرد لهذا گدا را درويش گفتند. و بعضي محققان نوشته اند که درويش در اصل دريوز بود در ميان ياء و واو قلب مکاني کردند درويز شد بعد زاء را به شين بدل کردند‚ و يوز صيغه امر است از يوزيدن که به معني جستجو کردن است. ||زاهد. تارک دنيا. گوشه نشين. قلندر. صوفي. آن که بي اعتنا به رسوم و تجملها و مال و نظاير آن باشد.بي اعتنا به دنيا و مال و قواعد و قوانين بشري‚ شبيه به فيلوزف فرنگيان. فضلا و بزرگان با اخلاق. فقير صوفي که غالبا از متعلقات دنيوي به اندک مايه قناعت مي کند يا لامحاله از قيد تعلقات کناره مي جويد و حتي گاه ازباب تحقير و تهذيب نفس و نه به داعيه حرص مال يا عدم توکل‚ و آن هم براي رفع ضرورت‚ به دريوزگي و سوال نيز تن در مي دهد. اصل لفظ درويش نيز بموجب بعضي قرائن ظاهرا با لفظ دريوزه مربوط است. اخوان طريقت و سالکان طريق و تمام اعضاي سلاسل صوفيه نيزعموما بنام درويش خوانده ميشوند و نيز اين لفظ در اول نام بعضي از مشاهير صوفيه بمنزله يک عنوان استعمال مي شده است (مثل درويش کمال‚ د رويش ناصر و غيره) بهرحال استعمال اين لفظ در حق صوفيه مخصوصا از جهت اهميتي است که اين فرقه براي فقر قائل بوده اند.گذشته از اين در مقام اطلاق نيز اين لفظ در ادب فقير و سائل تداول دارد. لفظ درويش در اين معني سابقه دراز دارد و در آثار خواجه عبدالله انصاري و ساير قدماي صوفيه مکرر آمده است‚ در قصه هاي عاميانه درويش غالبا فرستاده غيبي‚ مظهر رحمت الهي و در بعضي موارد واقف به رموز سحر و جادو شناخته مي شود
[62] - سعدی می گوید: مرا در نظامیه ادرار بود شب و روز تلقین و تکرار بود
[63]- در بخشيدن نعمت هاي دنيا به خانواده كوتاهي نمي كند از اين كه خانواده اش به دنياپرستي دچار شوند جلوگيري مي كند
[64] - جنگ هاي صليبي:جنگهاي صليب به اردوکشي هائي که اقوام نصاراي اروپاي غربي درطي سده ي يازدهم‚ دوازدهم و سيزدهم کرده اند اطلاق مي شود. مقصود از اين اردوکشي ها نجات بيت المقدس و تربت عيسي از دست مسلمانان بوده. مناسبت کلمه صليبي اين بود که هر کس عازم اين جنگ مي شد بر شانه راست صليبي از پارچه سرخ مي دوخت. در جنگهاي اول صليب تميز نژاد‚ اقوام‚ دول و ممالک برخاست و فرانسوي و آلماني وايتاليايي همه به نام امت عيسي قوم واحد تشکيل مي دادند; به اين لحاظ جنگهاي صليب را جنگ خارجي نصاري نام نهاده اند. جز در جنگ پنجم وششم ملت فرانسه در کليه جنگهاي صليب مقام اول را حائز بود از آنجاکه جنگ اول صليب را يکي از وعاظ فرانسه برانگيخت و عمده اردو نيز از آن مملکت به راه افتاده و براي رضاي خدا به جنگ رفت. گيبردونوژان اين جنگها را کار خدا مي داند که بدست فرانسويان انجام يافته است.جنگهاي صليب سکنه و ثروت را بوضع شگفت آوري جابجا کرد و ملل اروپاي غربي را با امپراطوري يوناني و بيزانس و مسلمانان مشرق زمين آشنا نمود. از اين حيث جنگهاي صليب اهميت بزرگ سياسي دارد در بسط تمدن و فرهنگ بسيار موثر بوده است.
[65] - يکي از اصول نظريه داروين و پيروان او‚ وجود تنازع بقا در دنياي موجودات زنده است وآن عبارت از قبول وجود يک کشمکش دائم ميان موجودات زنده مي باشد که به انتخاب انسب (= مناسب تر)منجر مي گردد. آقاي دکتر سياسي آورده است:پايه ي نظر داروين و پيروان او( درباب تغيير شکل موجودات) روي دو اصل بزرگ «تنازع بقا» و «انتخاب انسب» قرار دارد و خلاصه اين است که افراد يک خانواده از همه حيث با هم مساوي نيستند بلکه بعضي ازآنها تصادفا نسبت به ديگران داراي مزيت يا مزايايي مي شوند که درتنازع بقا کاميابي آنها را تضمين مي کند در صورتي که فقدان آن درافراد ديگر سبب مغلوبيت و از ميان رفتن آنها مي گردد.
[66]- تنگ عيشي براي گاندي نيز مانند مولانا نوعي رياضت نفساني بود ودر خط سيري روحاني خويش همواره دعوتگر انسان به طريق سلم و دوستي و بيرون آمدن از قلمرو حيواني تنازع بقا بود.
[67] - مولانا بينش مندي را برتر می داند ؛ زيرا دانش صرف دانستن علوم است كه شايد به مرور به فراموشي سپرده شوداما بينش دريافت و فهم علوم به صورت شهودي و غريزي است و به اصطلاح در ذهن ملكه مي شود و ماندگار است
[68] - یادآور «واذا مَرّوا باللـَّغو مروا کراما ً»
[69] - به هنر سهل و ممتنع بودن سخن سعدی اشاره دارد.
[70] - منظور جفت واژه های متضاد تشرع و عرفان و... و همین طور جمله های متناقض نمای پیش از این تعبیر در همین بند است . از قبیل : شیخ همیشه شاب ، چشم عقاب و لطافت کبوتر و....
[71] - تحليل: شايسته انسان دانا نيست كه همان طوري رفتار كند كه نادانان با او مي كنند.
سگي پاي صحرانشيني گزيد به خشمي كه زهرش ز دندان چكيد
شب از درد بيچاره خوابش نبرد به خيل اندرش دختري بود خرد
پدر را جفا كرد و تندي نمود كه آخر تو را نيز دندان نبود؟
پس از گريه مرد پراكنده روز بخنديد كاي مامك دلفروز
مرا گرچه هم سلطنت بود و بيش دريغ آمدم كام و دندان خويش
محال است اگر تيغ بر سر خورم كه دندان به پاي سگ اندربرم
توان كرد با ناكسان بد رگي وليكن نيايد ز مردم سگي
از بوستان
[72] - گاهی فعل و «ی»نکره بین هسته و صفت فاصله ایجاد می کند . در این صورت نقش نمای اضافه حذف می شود: یکی روبهی دید بی دست و پای = یکی روباه بی دست و پایی دید
[73] - جوانه های تخیل : اضافه ی استعاری / نسیم استعاره است.
[74] - تشبیه ذهن به سراچه / آماس می کرد: باد می کرد ، بزرگ می شد
[75] - فوران تخیل اضافه ی استعاری / فوران بر وزن «فـَعـَلان » است. بعضی از مصدر ها با این وزن در فارسی بر وزن «فـعـلان» تلفظ می شوند . مانند : جریان ،شریان ،دوران ، جولان ،
[76]- لکه رفتن. نوعي از حركت کردن اسب و شتر ميان يورتمه و قدم. قسمي از رفتار اسب و اشتر. در اينجا كنايه از هيجان و شادماني است.
[77] - پالیز : باغ و بوستان . در اینجا استعاره است
[78] - آفتاب آمد دلیل آفتاب گر دلیلت باید از وی رخ متاب
[79] - آغوز اولین شعری است که از گاو و گوسفند تازه زاییده به دست می آید . معروف است که این شیر در شکل گیری استخوان بندی و عضلات نقش مهمی دارد. نویسنده با این تشبیه قوت سخن خود و درک ادبی خود را مرهون تغذیه از سعدی می داند.در مازندرانی به آغوز «مک» گفته می شود.
[80] - کورمال کور مال در تداول عامه یعنی با احتیاط و دست مالیدن به اطراف در تاریکی حرکت کردن .
[81] - سرخود: خود سر ،خودرای ،خودمختار، مستقل، آن که به گفتار بزرگتران عمل نکند /
[82] - بیت از قصیده سنایی است با مطلع :
مکن در جسم و جان منزل که این دون است و آن والا قدم زین هر دو بیرون نه نه اینجا باش و نه آنجا
سنایی در بین مندرج در کتاب از کارهای گذشته ی خود به ویژه باده گساری ها و شادخواری های ایام جوانی اظهار پشیمانی می کند .
[83] - شاعر هفت اورنگ از صوفیان نقش بندی است . نقش بندیه نام يکي از سلسله هاي صوفيه است که منسوب و پيرو خواجه محمد بهاءالدين نقشبند بودند. این طریقه به بایزید بسطامی می رسد. هنوز در هند و چین و ترکستان و ترکیه و کردستان پیروانی دارد.
[84] - واعظ.: ناصح. پند دهنده. اندرزگو. نصيحت کننده. || مذکر. مساله گو.مجلس گوي
[85] - سخنور: شاعر. سخندان || گوينده. متکلم. ناطق
[86] - وعظ: عظة. موعظه. پند دادن به سخنان دل نرم کننده. پند دادن.|| درتداول‚ بيان کردن روايات و احکام شرعي بالاي منبر.
[87] - سايه گستر: سايه افکن. گسترنده سايه || التفات کننده و متوجه. || ملجاء. مامن. پناهگاه
[88] - نكته: سخن پاکيزه که پوشيده باشد يعني هرکس آن را نداند. (غياث اللغات). مساله لطيفي که با دقت نظر و امعان فکر کشف و ادراک شود.(از تعريفات). موضوع دقيق و مهم که دريافتن آن محتاج دقت باشد :
اي نکته مروت را معني اي نامه سخاوت را عنوان. فرخي
[89] - خاطرافروز: روشن کننده خاطر. مهيج. محرک.شادي بخش.
[90] - محنت: آفت. بليه. مقابل منحت. گرفتاري. فتنه. ج‚ محن || سختي. مشقت. بدبختي. نکبت. خواري. تعب. دشواري. درماندگي. مقابل راحت. مقابل دولت || غم. غصه. درد. رنج. اندوه
[91] - جور: ستم کردن در حکم. || ميل کردن از راستي در راه.|| زنهار خواستن. || ستم. مرادف جفا و با لفظ کشيدن و بردن و کردن و رفتن مستعمل./ بتان استعاره از معشوق زیبارو
[92] - ستوده: مدح کرده شده يعني کسي که او را مدح کنند و نيکويي او را بگويند. صفت کرده شده. به نيکويي ذکر شده. محمود. ممدوح. نيک. نيکو
[93] - بهر: حصه. نصيب. حظ. بهره. قسمت. بهره. بخش
[94]- در مصراع (خر گم شده را بخواند كاي يار) منظور از خر همان چارپاي معروف است و در مصراع ( اينك خر تو بيار افسار ) خر استعاره از نادان و احمق است . / اينک: اکنون. اين زمان. الحال:
ز دينار گنجي ترا ده هزار فرستادم اينک برسم شمار. فردوسي.
گر تيغ ميزني سپر اينک وجود من صلح است از اين طرف که تو پيکار ميکني. سعدي
|| همين دم. الساعه :
رخت او هر چه بود دربستم و اينک اينک گرفته در دستم. نظامي (هفت پيکر ص211(.
|| مصغر اين است که اشارت به قريب و نزديک باشد. اين است. (فرهنگ فارسي معين):
بدو گفت اينک سر دشمنت که او بد سگاليده بد بر تنت. فردوسي.
گفت مرا مردي مي بايد که غرفات و محلات گرگان را همه شناسد بياوردند و گفتند اينک. ابوعلي دست بر نبض بيمار نهاد. (چهارمقاله).گفت کدام است اين شفيع تو که باز نتوان زد کنيزک دست از وي برداشت
و روي بدو نمود و گفت هذا شفيع‚ اينک شفيع من. (نوروزنامه).
[95] - بعضی ا ز ویژگی های این متن عبارت اند از : بیان داستانی ،بیان جزییات در وصف (طرز مشق کردن و وصف مرغان )،بهره مندی از طنز ملایم (مثلا وصف مرغ ها)، وصف ها ی زیبا از اشخاص و اماکن ....، کاربرد واژگان گفتاری مثل چرت زدن ،سر وازدن و...
[96] - ور رفتن: بازي کردن و دست زدن بسيار به چيزي.
[97] - پاچه: لبه تحتاني شلوار.
[98] - شوربا:آش شور کلمه “با» در فارسي به معني خورش و در ترکيب شوربا و کدوبا و ماست با و غيره آمده بمعني چند نوع طعام را يک نوع ساختن. آش نمکدار‚ زيرا که «با»در پارسي بمعني آش است و اين لغت پارسي صرف است
[99] - چهارپاداري. مال به کرادهي. مسافربري. بارکشي. || منسوب به چاروادار.
[100] - حمل كردن: بردن. کشيدن. بار کردن. برداشتن. ||نسبت کردن. اسناد کردن. اسناد دادن. فرض کردن. احتمال دادن
[101] - دشت: دستلاف. || پيشمزد. سفته. || در تداول عاميانه‚ فروش اول هر کاسب. نقد نخست که فروشنده از مشتري ستاند در اول روز يا اول شب يا اول هفته يا ماه يا سال‚ و با کردن صرف شود
[102] - مسحور: نعت مفعولي از سحر. رجوع به سحر شود.سحرزده. آن كه او را سحر کرده و فريب داده باشند.. جادوي کرده. جادوئي شده. آن كه بر او سحرکرده اند. آن كه عقلش بشده باشد.
[103] - کيف: نشئه و بيهوشي‚ و چيزي که نشئه و بيهوشي آرد‚ مجاز است. مستي. درتداول فارسي زبانان‚ حالت حاصله از شراب يا الکل يا مخدرات چون ترياک و بنگ و مانند آن. سکرگونه اي که از ترياک و بنگ و حشيش پيداآيد.
- کيف کسي کوک بودن ; در تداول عامه به قدر کافي مسکر يا مخدرصرف کرده بودن. || لذت. لذت که از غذايي خوشمزه يا تفرجي ومانند آن حاصل شود‚ و با کردن و بردن صرف شود.|| عيش و عشرت ومسرت و خوشحالتي. خوشي. مسرت. - سر کيف بودن ; خوشحال و شادان بودن. - کيفت کوک است؟ دماغت چاق است؟ ; عباراتي است که به هنگام احوالپرسي گويند. معادل «خوبي؟‚ خوشي؟‚ اوضاع بر وفق مراده ست؟» و جز اينها. - کيفش کوک است ; در تداول عامه خوشحال و شنگول است.- کيف کسي کوک بودن ; در تداول عامه تمول يا عايدي بسيار داشته بودن. مالدار بودن. || چگونگي احوال. - کيف شما چون است؟ ; يعني حالت شما چگونه است؟ (.|| معجوني مرکب از افيون (ترياک) و بعضي اجزاء ديگر که پاره اي مادران نادان همه شب به شيرخواره مي دادند تا به شب بيدار نشود ومادر آسوده بخوابد. منومي که شب به طفل شيرخوار مي دادند چون شربت کوکنار يا حبي معجون از افيون و بعضي ادويه ديگر. حبي مرکب از افيون و بعضي ملينات که مادران همه شب به شيرخوارگان مي دادندتا خسبند و کمتر گريه کنند.(از يادداشت به خط مرحوم دهخدا(.
[104] - کلمه اي است مرکب از «ک» تشبيه و «ذا» اشاره بمعني مثل اين و چنين.
[105] - ژست. هيات. شکل. هيکل. قيافه. صورت. و در آن نظر به تمام حجم نيز هست: چرا به اين ريخت درآمده ايد؟
[106] - سن: حشره اي است که رطوبت ساق خوشه هاي گندم و جو بمکد و آن را خشک يا نزار کند
[107] - طبق روایات نام چشمه ای است در ناحیه ای تاریک از شمال موسوم به ظلمات که آشامیدن آب از آن زندگی جاودان می بخشد. اسکندر به طلب آن رفت و نیافت ولی خضر از آن آشامید و ابدی شد.
آبی که خضر حیات از او یافت در میکده جو که جام دارد
[108] - تراويدن : چکيدن و تراوش کردن و ترشح نمودن ورشحه رشحه خارج شدن آب و شراب و جز آن/ فعل تراویدن برای مهتاب اشاره ای ضمنی به شدت تاریکی دارد که سبب می شود نور مهتاب مثل آب که از ظرف می تراود به دشواری به چشم برسد وضعیف به نظر برسد.(استعاره مکنیه)
[109] - شبتاب : جانوري است کوچک و پرنده اي شبيه به پروانه که دنباله آن جانور در شب مانند اخگر مي درخشد. گوينداين روشنايي از فضله اوست و او را به عربي ولدالزنا مي گويند. چون ستاره سهيل طلوع کند آن جانور مي ميرد. کرم شب افروز. پرنده اي کوچک شبيه به پروانه که دنباله آن در شب ماننداخگر مي درخشد ،ابنده در شب. شبتاب. آنچه در شب مي درخشد. || ماه را گويند و به عربي قمر خوانند. ماه وقمر. || چراغ. قنديل. || شمع. || در این شعر نمادکسانی است که تنها در یک جامعه جهل زده درخشش دروغین دارند ودر مقابل مهتاب (نماد روشنگری) نوری و فروغی نارند.
جای آن است که خون موج زند در دل لعل زین تغابن که خزف می شکند بازارش
مهر فروزنده چو پنهان شود شب پره بازیگر میدان شود
[110] - خواب در چشم شکستن کنایه از بیدار شدن است
[111] - نگران ایهام دارد :1- نگاه کننده 2- مضطرب / تشخیص در اسناد افعال به صبح / کلمه ی «قوم» ،«مبارک دم »،«خبر آوردن» فضایی مقدس به شعر می بخشد گویی شاعر در موقعیت یک «پیامبر » قرار می گیرد و «صبح » نماد «حق » است که شاعر را مأمور ابلاغ رسالت به قومی می کند که جان و روح حقیقت جوی خود را باخته اند .اما سحر همچنان با او نگران ایستاده است و کلمه ی «بلکه »حاکی از ناامیدی و تردید است ؛تردید به این که آیا خفتگان تأثیر خواهند پذیرفت و بیدار خواهند شد.
[112] - خار در جگر شکستن : کنایه از رنج و اندوه بسیار تحمل کردن ،جگرخون شدن
[113] - تن ساق گلی که از بس ظریف و لطیف است ظریف و لطیف را هم می آراید. تن ساق گل خود استعاره ازامید و آرزو ها و خواسته هاي شاعر يا به روايتي ديگر شعر شاعر/
[114] - دست ساييدن :كنايه از جستجو ؛ معادل تعبير مازندراني دست ِ سو ها كردن
[115] - شاعر از روی ناامیدی بر دروازه دست می ساید تا مگر دری برای ورود بگشاید و انتظار می کشد مگر یک تن ار خفتگان بیدار شود تا در به روی او باز کند اما انتظار عبثی می کشد . نا امیدی مثل در و دیوار ویران این قوم بر سر او می ریزد
[116] - بند آخر بازگشتب به بند اول شعر است و تصویر مردی ناامید و خسته را نشان می دهد . این شعر در سال 1327 سروده شده است و شرایطی را نشان می دهد که آزادی خواهان واقعی ناامید انه برای حفظ دستاوردهای انقلاب مشروطه دست و پا می زدند که آن هم از بین رفت.(توضیحات این شعر به نقل از دکتر تقی پور نامداریان است)
[117] - این شعر ضمن بیان مرگ رستم در قالب اسطوره ای نوین با عنوان خوان هشتم سوگواره مرگ جهان پهلوان تختی است. خود اخوان ثالث می گوید :«من می خواستم بگویم خوان هشتمی پدید آمده برای شهادت جهان پهلوان کسی که رستم زمانه ی ما بود ،قهرمان ملی را در تختی دیدم و پا گذاشتنش را به خوان هشتم که مرگ بود مطرح کردم »
[118] - سورت : تيزي. حدت. تندي هر چيز || شدت سردي و شدت تب.|| ظلم وخشم./ فضاسازی آغاز شعر با کلماتی چون شب ،سرما و ... فضای تلخ و ناخوشایندی را تداعی می کند که از حادثه ای غم بار خبر می دهد . به این نوع فضاسازی براعت استهلال گفته می شود .
[119] - نماد جامعه
[120] - نماد سنت و اصالت
[121] - همگنان: جمع همگن (= همگينان‚ ج همگين(. در پهلوي هموگن يا همغن به معني همه است و بنابراين کساني که اين کلمه را به ضم کاف تازي تلفظ کنند در اشتباه اند. گروه وجماعت حاضر. || همه و مجموع. || همجنسان و همچشمان و همکاران. کساني که با همرتبه و درجه برابر دارند. خون گرم: مقابل خونسرد. ||مهربان. رؤوف. باعاطفه. بامهر. مهرورز. ||انس گيرنده با همه. با همه جوش. آن که با همه بجوشد. آن که زود الفت گيرد. خونگرم ; کسي که با مردم بسيار معاشرت کند. مفرد این کلمه در متون فارسی دیده نشده است/ شاعر در اینجا به خون گرمی و مهربانی ایرانیان اشاره می کند که در پناه سنت ها و ارزش های ملی شکست های پی در پی تاریخی را بر دوش دارند.
[122] - آتشين: آتشي ، مجازا ً‚ سخت خشمگين و غضبناک. سخت به هيجان آمده. سخت تيز و تند شده. و فعل آن آتشي شدن و آتشي کردن است. آتشين پيغام : گوينده ي سخن گيرا و تاثيرگذار نقال: فرس نقال; اسب که زودزود بردارد پاها را. اسب که به سرعت قدم بردارد. منتقل. مناقل. || آن که چيزهارا از موضعي به موضع ديگر نقل کند. .نقل کننده. از جائي به جائي برنده. || آن که خبر را ازجائي به جائي مي برد. || در فارسي‚ افسانه گو. قصه خوان.کسي که قصه و حکايت بيان مي کند. افسانه سراي. سمرگوي که در قهوه خانه ها و مجامعي از اين قبيل‚ داستانهاي حماسي و سرگذشت پهلوانان و عياران را به آهنگي خاص نقل مي کند.
[123] - کانون: بمعني آتشدان باشد مطلقا اعم از گلخن يا منقل آتشي. کانون در عربي و سرياني بمعني آتشدان است و نيز به دو ماه کانون اول و کانون دوم اطلاق شده‚ و در اصل کلمه سامي است‚ و آن از عصر اکدي بدين دو ماه اطلاق گرديده.در زبان اکدي کانونو (آتشدان) است و به هر يک از دو ماه مزبور هم گفته شده بدين اعتبار که در آن دو سرماي زمستان ظاهر گردد و مردم باضطرار در کانون آتش افروزند. امروزه بيشتر به معني جمع و حلقه و گروه به كار مي رود.
[124] - گرم : مقابل سرد. || شتاب و تعجيل. جلد و شتاب. جلد و تيز و مفرط. || سختي. شدت. مقابل رخا. سرد || تند. تندخو. مستبد || محکم. سخت. بنيرو || سخت. شديد || خوب. بامحبت. دوستانه. باحرارت. بالطف. بامهرباني || جزم.بيتخلف || تيز. پرمشتري. بارونق. روا - آب گرم ; اشك ،- بازار گرم ; بازار بارونق. بازار پرمشتري - پذيرايي گرم ; پذيرايي مهمانان با لطف و محبت.- پيغام گرم ; پيغام بامهر‚ بامحبت‚ دوستانه - خونگرم ; کسي که با مردم بسيار معاشرت کند.- دلگرم ; مستظهر. قويدل.- دم گرم ; دهن گرم. گفتار شيرين. زبان چرب.- سخن گرم ; گفتار گيرنده. سخن دلپذير‚ نغز - گفتار گرم ; سخن گرم- مجلس گرم ; مجلس دوستانه.- هنگامه گرم ; ازدحام. شلوغي/ شاعر در این چند سطر با کلمه ی گرم بازی می کند . در این میان صدای گرم حس آمیزی دارد و جز در قهوه خانه ی گرم که صفت است و گرم گفتن بودن که قید است در بقیه موارد کاربرد مجازی دارد
[125] - دم :- نفس. نفس و هوايي که به واسطه حرکات آلات تنفس در شش داخل مي شود و از آن خارج مي گردد. || افشاي راز نمودن. کنايه از حرف زدن و به تکلم درآمدن است. به حرف آغازيدن. به سخن درآمدن. لب به سخن گشودن گرم دم ; که دمي گرم دارد. که نفس وي گرم و گيراست.- || مقلوب دم گرم. نفس گرم و گيرا حديث آشنا: قصه ي آشنا ، در متن منظور قصه هاي شاهنامه است/ آوردن صفت های ساده و گیرا برای سکوت آشنایی زدایی است و پارادوکس ایجاد کرده است
[126] - منتشا نام شهری است و عصای منتشا عصایی مخصوص بود از چوب ستبر و گره دار که درویشان و قلندران با خود داشتند
[127] - پاي تا سر :سراپا. از: سر+« ا» واسطه + پا(. سراپاي. )(. همه و تمام. سرتاپا و همه و تمام.تمام از اول تا آخر .
[128] - زادسرو: آزادسرو ، همان آزادسرو سيستاني مولف اخبار رستم
[129] - ماخ. (اخ) مرزبان هرات. (از فهرست ولف). که فردوسي قصه هرمزد ونوشيروان را از او شنيده و بنظم کشيده است. در شاهنامه در داستان جلوس هرمزد پسر نوشيروان گويد: که پيري بود مرزبان هري جهانديده و سخندان و نام او ماخ بود. در مقدمه شاهنامه ابومنصوري درباره جمع آوري روايات شاهنامه و راويان آن داستانها چهار نام ذکر شده است. ساح يا سياح پسر خراسان هراتي ويزدان داد پسر شاپور سيستاني و ماهوي خورشيد پسر بهرام و شادان پسر برزين. بنابحدس «نلدکه» ساح يا سياح تحريف ماخ است زيرا شاهنامه هم او رااز هرات مي داند و نسبتش را به خراسان مي دهد. (از فرهنگ لغات شاهنامه ص042) :
يکي پير بد مرزبان هري پسنديده و ديده از هر دري
جهانديده اي نام او بود ماخ سخن دان و با فر و با برز و شاخ
بپرسيدمش تا چه دارد بياد ز هرمز که بنشست بر تخت داد
چنين گفت پير خراسان که شاه چو بنشست بر نامور پيشگاه... (فردوسي.)
[130] - عيار: اندازه نمودن پيمانه را و يکديگر اندازه کردن هر دو را و ديدن کمي و بيشي آنها را. مقايسه کردن پيمانه وترازو و امتحان کردن آن با ديگري‚ تا درست بودن آن معلوم گردد. راست کردن پيمانه ها و ترازوها با يکديگر
[131] - شاعر در اینجا تعهد اجتماعی خود را در شاعری نشان می دهد و اعلام می کند که شعر برای او مانند شاعران مکتب پارناس (هنر برای هنر) هدف نیست بلکه وسیله است.
[132] - داغ ایهام دارد به 1- گرم 2- سوگ / از «همچنان می رفت ...» تا «روکش تابوت تختی هاست »تکرار ،تضاد ،تلمیح ،متناقض نما و واج آرایی دیده می شود.
[133] - رجز: || شعر کوتاه گفتن. اشعاري که در معرکه در مقام مفاخرت و شرافت خود مي خوانند.شعر حماسي ،
[134] - جهان پهلوان. پهلوان جهان. بزرگترين پهلوان دنيا: جهان پهلوان بزرگترين مرتبتي بوده است از بعد شاه و از فرود آن پهلوان و سپهبد بر آن سان که اکنون امير گويند.(مجمل التواريخ والقصص ص 024(. / ناوردهای هول ، پور ،چونان ،جهان پهلو ساخت قدیمی دارند و از گرایش اخوان به سبک خراسانی حکایت می کنند.
[135] - خداوند: مالک. صاحب|| لقبي بوده که پادشاهان مشرق بتقليد سلوکيها براي خود انتخاب ميکرده اند. مشيرالدوله مي گويد: پادشاهان مشرق پس از اسکندر وسلوکيها القابي اختيار مي کردند و بعضي خودشان را بتقليد از سلوکيها
خداوند مي خواندند|| رب. نامي ازنامهاي الهي. خدا. خداي. پروردگار. الله تعالي
[136] - سجستان: سگستان. سگزستان. (معرب از: سگ‚ سک‚ سکه (قوم)+ ستان‚ پسوند مکان( نام قديم آن زرنگ بود پس از مهاجرت سکه ها (سکا‚ اسکوت‚ اسکيث‚ سيت)در زمان فرهاد دوم اشک و اردوان دوم بطرف جنوب گروهي از آنان در زرنگ مستقر شدند از اين زمان زرنگ به نام آنان سکستان خوانده شده
[137] - غدر: وگويند غدر براي معني اخلال در چيزي و ترک آن وضع شده و معني نقض عهد از آن ماخوذ است. ضد وفا يا ترک وفا. پيمان شکني. زنهارخواري. زينهارخواري. به سر نبردن پيمان و دوستي. || در نثر و نظم فارسي به معاني مکر وحيله و فريب و خيانت آمده
[138] - گزير: چاره ،علاج
[139] - اين شعر غزلي نمادين است كه عناصر مثبت در آن نماد انقلابيون و تفكر انقلابي و عناصر منفي نماد شرايط خفقان و استبداد پيش از انقلاب است.
[140] - - زهره: کنايه از دليري و شجاعت بود. دليري و شجاعت و قوت و قدرت. جرات. دل. شجاعت. جسارت. جگر.يارا. دليري ؛زهره داشتن ; دل و جرات داشتن. شهامت داشتن. . || پوستي است کيسه مانند چسبيده به کبد و محتوي زردآب (صفرا). کيسه زرداب. و در اصطلاح پزشکي‚ مايعي لزج و کشدار و قليايي و تلخ ومهوع و زردرنگ که از سلولهاي کبد ترشح مي شود و به وسيله مجراي کبدي از جگر خارج مي گردد و بواسطه مجراي سيستيک بدرون کيسه صفرا رفته انبار مي شود و ضمنا در آنجا مقداري از آب خود را از دست مي دهد و غليظ مي گردد و در موقع هضم غذا به تناوب از کيسه صفرا خارج مي شود و از راه مجراي «کولدوک» در محل« آمپولواتر» به اثني عشر مي ريزد
[141] - برزخ : بازداشت ميان دو چيز. || حائل و بازداشت ميان دو چيز ، چيزي که ميان دو چيز ديگر حايل باشد. || حايل ميان دنيا و آخرت و آن از زمان مرگ تا زمان قيامت باشد وهرکسي که مي ميرد داخل برزخ مي گردد. || قطعه باريکي از خشکي که دو خشکي بزرگ را به هم متصل مي سازد و دو قسمت آب را از هم جدامي کند مانند برزخ پاناما
[142] - عقده : عقدة. گره || کنايه از هر چيز مشکل و دشوار|| در اصطلاح پزشکي ناراحتي هاي رواني و فکري وتالم و رنج هاي حاصل از اميال سرکوفته.
[143] - بغض: گرفتگي گلو از غصه و عروض مصيبتي.|| غم شديدي که منجر به گريه متوالي مي شود || دشمني و خصومت و عداوت و کينه. نفرت. خلاف حب. کين. ؛ - بغض کسي ترکيدن ; از شدت تاثر بگريه افتادن. بغض کردن: در تداول عوام تنگي در گلو پيداآمدن مقدمه گريستن را.