نی نامه (شرح موسی نثری)

1.      بشنو از نى چه مى‏گويد؟ و چگونه از جدائيها و روزهاى هجران شكايت كرده قصه ی جدايى خويش را با آهنگ غم انگيز حكايت مى‏كند.[1]

2.      مى‏گويد از همان وقت كه مرا از نيستان بريده و از اصل و ريشه خويشم جدا كرده‏اند آه و ناله سر كرده از نفير آه و تأثير ناله‏هاى جان گدازم زن و مرد بناله در آمده با من هم آواز و هم نفس شده‏اند.[2]

3.      من براى اينكه درد جان گداز اشتياق را شرح دهم همدمى مى‏خواهم كه چون من سينه‏اش از درد فراق چاك چاك شده باشد.[3]

4.      آرى آن كه از موطن و مركز اصلى خويش دور افتاده كوشش او فقط براى همين است كه روزگار گذشته و ايام وصال خود را دو مرتبه بدست آورد.[4]

5.      من (براى اينكه هم دمى پيدا كرده راز دل خود را بگويم) در ميان هر جمعيتى راه يافته در مجالس شادى و غم ناله كنان قرين افراد هر محفلى بوده‏ام. [5]

6.      و هر كس به گمان خود همراه و هم راز من شده ولى از اسرار درونيم كسى آگاه نگرديده است.[6]

7.      گو اينكه رازهاى درونيم در ناله‏هاى من نهفته و از آن جدايى ندارد و بگوش همه كس مى‏رسد ولى چشم را آن بينايى و گوش را آن شنوائى نيست كه سر نهفته مرا ببيند و بشنود.[7]

8.       بلى تن و جان بهم پيوسته‏اند و هيچ يك از ديگرى جدا و پنهان نيست ولى ديدن جان براى كسى ميسر نيست.[8]

9.      آرى اين نغمه‏هاى غم انگيز نى اگر چه به ظاهر از بادى است كه در آن مى‏دمند ولى در واقع آتشى است كه از عشق سرچشمه گرفته است نابود باد كسى كه داراى اين آتش جان گداز نباشد. [9]

10.  عشق بلى عشق. آتش عشق است كه بجان نى افتاده و زبانه‏هاى آن بگوش مى‏رسد و جوشش عشق است كه مى را بجوش و خروش آورده است. [10]

11.  نى هم دم كساني است كه از يار خود دور افتاده پرده‏ها و نغمات شور انگيز آن، پرده اسرار ما را دريده غمهاى خفته را بيدار و دردهاى نهفته را آشكار مى‏سازد.[11]

12.  كسى هم دم و دمسازى مثل نى كجا ديده است كه شريك غم و شادى بوده هم زهر هم ترياق باشد و در عين اينكه غم انگيز است مطبوع و دل كش باشد. [12]

13.  نى از راه پر خطرى سخن مى‏گويد كه سرتاسر آن پر از خون كشتگان عشق است نى براى شما از قصه‏هاى غم انگيز عشق مجنون و آوارگيهاى وادى جنون حكايت مى‏كند[13]

14.  محرم رازهاى نهانى و درك كننده اسرارى كه در نواهاى جان گداز نى پنهان شده جز كسانى كه از هوش و دانش خود صرف نظر كرده براى درك حقايق به نغمات جان بخش آن گوش كنند نخواهد بود زيرا كه فقط گوش خريدار زبان است و سامعه از قوه ناطقه پذيرايى مى‏كند و آن كه از خود چيزى گفتنى دارد گوش نيست و شنيدن نتواند.  اگر ناله‏هاى نى فقط ارتعاشات صوتى بوده و ثمرى نداشت از اثر نغمات آن اين همه جوش و خروش و فعاليت و نشاط زندگى جهان را پر نمى‏كرد.[14]

15.  در غم و رنج فراقى كه در دل ما است چه روزها كه بشام رسيد تا ايام عمر با سوز و گداز سپرى گرديد. [15]

16.  اگر ايام عمر گذشت و رفت بگو برود، تو. تو. اى كسى كه جز تو حقيقتى نيست فقط تو بمان كه هر چه را از دست بدهيم وجود تو جبران آن خواهد بود. [16]

 

 

17.  ما هرگز از تو سير نخواهيم شد و كسى از آب سير مى‏شود كه ماهى نيست گذشتن ايام عمر و سپرى شدن آن چه اهميتى دارد كسى كه نصيبى از وصال تو ندارد روزگارش دير بپايان مى‏رسد. [17]

18.  به هر حال هيچ رهرو خامى نمى‏تواند از حال مردان پخته با خبر شود پس بهتر آن است كه دم فرو بنديم و سخن را كوتاه كنيم.[18]

 

مناجات

  1. ای پادشاه وجود ،خدا، تنها ستایش تو را می گویم که تو پاکی و خدای منی ؛ جز به همان راهی که تو به من نشان می دهی نمی روم[19]
  2. تنها  درگاه بزرگی تو را جست و جو می کنم تنها در پی فضل و بخشش تو هستم ؛ تنها ذکر یگانگی تو را می گویم چراکه سزاوار هستی[20]
  3. تو دانا و بزرگ و بخشنده و مهربانی ؛تو نشان دهنده فضل و بخششی و شایسته ستایش هستی[21]
  4. وصف تو را نمی توان گفت چرا که در فهم بشر جای نمی گیری؛شبیه تو را نمی توان یافت چرا که به تصور خیال بشر در نمی آیی.[22]
  5. تو ارجمندی و شکوه و دانش و یقین محضی ؛ تو نور و شادی و بخشش و جزای محضی [23]
  6. تو همه ی نهانی ها را می دانی تو همه ی عیب ها را می پوشانی ؛ تو همه ی افزونی ها را کم می کنی تو همه ی کمی ها را زیاد می کنی[24]
  7. همه وجود سنایی با لب و دندان ذکر یگانگی تو را می گوید امید که برای او  از آتش رهایی باشد.[25]

 

کاوه ی داد خواه

 

  1. چون  به آفریدگار غرور نشان داد شکست خورد و بدبخت شد[26]
  2. آن سخنگوی باشکوه و هوشیار چه نیکو گفت  وقتی پادشاه شدی برای بندگی تلاش کن[27]
  3. هر کس که به خداوند کفر ورزید و ناشکری کرد از هر سمت بیم و ترس به دلش راه می یابد[28]
  4. روزگار بر جمشید سیاه شد و فری که جهان از آن روشن بود از او دور شد[29]
  1. راه و رسم دانایان ایرانی به فراموشی سپرده شد و نام دیوصفتان در جهان زبانزد شد[30]
  2. هنر بی ارج و ارزش شد و جادوگری عزیز و ارجمند – راستی و پاکی به خفا رفت و بدی آشکار شد[31]
  3. دیو صفتان  به بدی و زشتی دست دراز کردند  و از نیکی و خوبی جز در خفا سخنی نبود[32]
  4. ضحاک جز بدآموزی و کشتن و غارت و سوزاندن چیزی نمی دانست

************

  1. همان لحظه ناگهان از کاخ شاه فریاد ستم کشیده ای عدالت خواه بلند شد
  2. فرد ستمدیده را نزد ضحاک خواندند و او را در کنار بزرگان نشاندند
  3. پادشاه با چهره غمگین و خشمگین به او گفت بگو از چه کسی ستم دیدی؟
  4. فریاد کشید و از ظلم و ستم شاه دست بر سر خود زد و گفت ای شاه من کاوه ی دادخواهم
  5. من آهنگر بی آزاری هستم که از شاه ستم های بسیار بر من وارد شد
  6. اگر تو شاه هستی یا پیکری چون اژدها داری(ماردوشی) باید در این باره قضاوت کنی
  7. اگر شاهی هفت کشور از آن توست چرا رنج و سختی برای ما مردم بیچاره است؟
  8. لازم است که در این باره به من حساب پس بدهی تا مردم جهان شگفت زده شوند
  9. تا از محاسبه ی تو آشکار شود که چگونه نوبت به فرزند من رسید
  10. آیا ماران تو در هر انجمن  تنها مغز فرزندان مرا باید بخورند؟[33]
  1. وقتی کاوه همه ی متن استشهادنامه را خواند فورا ً به سوی بزرگان کشور نگاه کرد
  2. فریاد زد ای یاران ضحاک دیو صفت که از خدای جهان نمی ترسید
  3. همه ی شما به سوی جهنم روی کرده اید و دل ها را به سخنان ضحاک خوش کرده اید
  4. من این استشهادنامه را امضا نمی کنم و هرگز از خشم پادشاه نمی ترسم
  5. فریاد کرد و لرزان از خشم از جای خود برخاست استشهادنامه را پاره کرد و زیر پا انداخت
  6. در حالی که فرزند عزیزش (هجدهم) پیش روی او حرکت می کرد از کاخ شاه فریاد کنان به سمت بازار بیرون آمد
  7. وقتی کاوه از نزد شاه بیرون آمد مردم شهر دور او جمع شدند[34]
  8. کاوه خروش و فریاد می کرد  و مردم را به عدالت و داد می خواند
  9. چرمی را که آهنگران هنگام کوبیدن پتک پشت پا را با آن می پوشانند [35]
  10. بر سر نیزه کرد و در همان لحظه بر اثر ازدحام مردم گرد و خاک بلند شد
  11. فریادکنان در حالی که نیزه به دست داشت می رفت و می گفت ای بزرگان خداپرست
  12. هر کس آرزوی فریدون دارد باید از اطاعت ضحاک سرپیچی کند
  13. برخیزید که این پادشاه شیطان است و در دل دشمن خداوند است[36]
  14. با آن چرم بی بهای و ناچیز دوست از دشمن شناخته شد
  15. مرد دلاور به پیش می رفت و سپاهی بزرگ دور او جمع شد
  16. کاوه خود می دانست پناهگاه فریدون کجاست حرکت کرد و مستقیم به آن سو رفت
  17. بر  پشت بام   و دروازه  هر کس از مردم شهر که چیزی از جنگیدن می دانست جمع شده بودند
  18. از دیوارها خشت و از بام ها سنگ – از کوچه شمشیر و تیر ..
  19. مانند قطره ی باران از ابر سیاه به سوی دشمن می بارید [طوری که] برای هیچکس جای ایستادن باقی نمانده بود

38.  در شهر همه ی جوانان مانند پیران ماهر در جنگ

39.  به سوی لشکر فریدون رفتند و از جادوی ضحاک آزاد شدند

سیاوش

  1. روحاني مشاوردر امور سلطنت به كاووس چنين گفت كه اين درد تو(رسوايي وتهمت سودابه به سياوش )پنهان نمي ماند.[37]
  2.   موبد گفت اگر مي خواهي حقيقت آشكار شود بايد به آزمايش وامتحان سياوش يا سودابه بپردازي.[38]
  3. هرچند فرزند(سياوش)عزيز وارج منداست اما بدگماني نسبت به او دل شاه را آزرده خواهد كرد.[39]
  4. واز طرف ديگر شاه (كاووس) از سودابه (دختر شاه هاماوران)نگراني خاطر داشت.[40]
  5. وقتي كه سخن اينگونه رايج وشايع شد،گذشتن يكي از آن دو(سودابه وسياوش) از آتش لازم است
  6. راه ورسم روزگارچنين است كه بربي گناهان درگذشتن از آتش آسيبي نمي رسد[41]
  7. كي كاووس،سودابه را نزدخود خواند واورا با سياوش روبرو كرد[42]
  8. كاووس گفت دل وروح من از جانب هيچ يك از شما دونفر آسوده نمي شود وبه هردوي شما بدگمان ومشكوك هستم.[43]
  9. باشد كه آتش سوزان،موضوع را روشن ومشخص سازد وگناهكارراهرچه سريعتر رسوا كند.[44]
  10. سودابه فورا اين چنين جواب دادكه من درگفتار خودحقيقت را بيان مي كنم وراستگوهستم .[45]
  11. بايد سياوش را اصلاح وتنبيه كرد (جمله از زبان سودابه است)زيرا كه او بدكرده است وتباهي خود راخواسته است.[46]
  12. كي كاووس به پسرجوان (سياووش)گفت كه راي ونظرتو دراين موردچيست وچه دفاعي ازخود داري؟[47]
  13. سياوش در پاسخ به پدرش چنين گفت كه اي پادشاه با اين سخنان وتهمت ها عبور از آتش دوزخ براي من آسان گشت(تحمل آتش دوزخ از تحمل اين تهمت ها آسان تراست)[48]
  14. اگر قرار باشد از ميان كوهي از آتش بگذرم گذشتن ازاين آتش برايم آسان است.[49]
  15. وجود كاووس شاه از سوي فرزند خود وسودابه ي نيك نژاد مضطرب وناراحت شد.[50]
  16. اگر از اين دو نفر(سياوش وسودابه)يكي مرتكب كردار زشت وناشايست شده باشد بعد ازاين چه كسي مرا پادشاه مي نامد؛البته بعد از اين كسي مرا پادشاه نمي خواند(استفهام انكاري)[51]
  17. وقتي فرزند مثل خون من وزن مثل مغز من باشد هر دو مهم وحياتي وچنين كاري بكنند ديگر براي چه كسي كار خوب تمام مي شود؟(هيچ كس)[52]
  18. بهتر است كه از اين كار زشت وانديشه ي ناپسند دوري گزينم واز اين ماجراي دل آزارخودم را برهانم[53]
  19. آن فرمانده نيك گفتار چه خوب گفت كه با بي اعتمادي وسوظن پادشاهي كردن،كار درستي نيست[54]
  20. كي كاووس به وزير فرمود تا شتربان صدگله ي شتر از دشت بياورد.[55]
  21. شتران باركش به هيزم كشيدن مشغول شدند وهمه ي مردم ايران همه به تماشاي آنها رفتند[56]
  22. ساربان به سرعت وبا شتاب با صدكاروان شتر سرخ موي،هيزم آورد[57]
  23. هيزم زيادي به اندازه ي دوكوه در دشت قرار دارند ومردمان زيادي دسته جمعي به تماشا رفتند.[58]
  24. گذرگاه بين دوكوه هيزم به اندازه اي تنگ بود كه چهارنفر سوار به زحمت مي توانستند ازميان آن عبور كنند[59]
  25.  درآن زمان ،راه ورسم شاهان در تشخيص خطاكار از درست كاراينگونه بود‍زيرا به اعتقادآنان،آتش پاك ومقدس بود وهرگز انسان هاي پاك را نمي سوزاند.[60]
  26. وسپس شاه (كي كاووس)به موبد دستور داد كه برروي چوب ها نفت سياه بريزند.
  27. دويست مردآتش افروز آمدند وبه هيزم ها آتش زدند ودرآن دميدند ودودزيادي بلند شد انگار كه روز به شب تاريك تبديل شد[61]
  28. با اولين دميدن درهيزم ها،همه جا بوسيله ي دودسياه وتاريک شد وبلافاصله پس از دود،شعله هاي آتش ،شعله ور گرديد.
  29. براثر شعله هاي آتش ،زمين از آسمان روشن تر ونوراني تر گشت ومردم جهان مي خروشيدندوآتش شعله ور مي شد.
  30. همه مردم حاضر در دشت غمگين شدند ودلشان به حال سياوش سوخت وبرچهره ي متبسم وشاداب او (سياوش)گريستند[62]
  31. سياوش درحاليكه كلاه خودي زرين برسرنهاده بودبه حضور پدركي كاووس آمد
  32. سياوش با آگاهي وبا پيراهني سفيد ولبي خندان ودلي پرازاميد،نزدپدر آمد
  33. سياوش براسب عربي سياه رنگ وتندرو سوار شده بود[63]
  34. همان طور كه رسم است بركفن،كافور پاشند سياوش نيزبرخودكافور پاشيده بودوخود را آماده مرگ كرده بود
  35. درآن موقع كه سياوش پيش كاووس باز آمد از اسب پايين آمد وبه او تعظيم كرد[64]
  36. سياوش صورت پدرش را شرمگين ديد (كاووس خجالت زده است) ومتوجه شدكه با او به نرمي وملايمت سخن مي گويد.[65]
  37. سياوش به او (كاوس ) گفت ناراحت واندوهگين مباش زيرا كه كار دنيا وروزگارچنين است.
  38. وجود من پر از شرم وحياست وانديشه اي كه در سردارم با ارزش است،اگر بي گناه باشم كه هستم براي من رهايي وجود دارد.
  39. واگر چنان چه براي من گناهي وجود داشته باشد. گناهكار باشم خداوند جهان آفرين مرا حفظ نمي كند (درآتش مي سوزم)[66]
  40. با ياري وكمك خداوند بخشنده ونيكي دهنده كه از اين آتش بزرگ همچون كوه،ترس واضطرابي نخواهم داشت[67]
  41. از مردم حاضر در دشت وشهر فرياد وخروش بلند شد ونصيب مردم جهان از اين كار غم واندوه شد[68]
  42. سياوش اسب سياه خود را به سرعت به حركت در آورد وناراحت وآزرده دل نشد وخود را براي جنگ با آتش (رفتن به درون آتش) آماده كرد.
  43. آتش از هر طرف شعله ور بود وزبانه مي كشيد وهيچ كس كلاه خود واسب سياوش را نمي ديد(هيچ اثري از سياوش نبود)
  44. مردم حاضر در دشت با چشمان پرازخون منتظر بودند كه سياوش چه زماني از آتش بيرون مي آيد[69]
  45. هنگامي كه سياوش را ديدنداز اين كه از آتش سالم بيرون آمد فرياد وخروش مردم بلند شد
  46. اسب ولباس سياوش چنان سالم وبي آسيب از آتش بيرون آمد كه گويي به جاي آتش گل ياسمن دركنار داشته است .بي گناهي سياوش با گذر از آتش برهمگان ثابت شد
  47. زماني كه لطف وبخشش خداوند پاك،شامل حال كشي باشد تاثير آتش وآب يكسان مي شود وآتش مثل آب سرد ودلپذير مي شود[70]
  48. زماني كه سياوش از آن همه آتش سالم بيرون آمد وبه دشت قدم نهاد همه ي مردم حاضر در دشت وشهر فرايد شادي سردادند
  49. سواران لشكر به هيجان آمدند وسياوش را تشويق كردند وهمه مردم حاضر در دشت به پاي او پول وسكه نثار مي كردند
  50. درميان مردم آن محل اعم از بزرگان وخردسالان شادماني بسياري وجود داشت. شادي مردم به خاطر سالم بيرون آمدن سياوش از آتش بود
  51. مردم به هم ديگر مژده مي دادندكه خداوند عادل سياوش بي گناه راموردعفو خودقرار داد.
  52. سودابه از شدت خشم وناراحتي موي سرش را مي كند واشك ازچشمان خودمي ريخت وبا ناخن هاي خود صورتش را مجروح مي كرد.[71]
  53. معنی  وقتي سياوش بي گناه به پيش پدر رفت ،اثري از دود وآتش وسوختگي وگردوخاك دراو وجود نداشت.
  54. كاووس ،سياووش را صميمانه ومحكم درآغوش گرفت واز رفتار وتصميم ناشايست خود عذرخواهي كرد.[72]
  55. كاووس شاه از اسب پايين آمد وبه محض پياده شدن كاووس،سپاهيان نيز از اسب هاي خود به نشانه ي احترام پايين آمدند

 

دریای کرانه ناپدید[73]

  1. عشق او مرا گرفتار کرد و تلاش فراوان برای رهایی از عشق او سودمند نشد.[74]
  2. عشق مانند دریایی بی نهایت است . ای انسان عاقل بدان که نمی توانی در دریای عشق شنا کنی. [ زیرا ساحل ندارد و راه عشق با عقل طی نمی شود][75]
  3. اگر مایلی عشق را به مرحله ی کمال برسانی و در عشق موفق باشی باید ناملایمات بسیاری را تحمل کنی .[76]
  4. در راه عشق ،زشتی ها ،بدی ها، تلخی ها را  باید زیبا و شیرین تصور کرد .[77]                  
  5. مانند اسب سرکش ،عصیان و نافرمانی کردم و نمی دانستم که تلاش برای رهایی باعث گرفتاری بیشتر می شود و کمند عشق تنگ تر می شود .[78]

مناظره ی خسرو با فرهاد

  1. نخست خسرو به فرهاد گفت : اهل کجایی؟ / فرهاد جواب داد : از پایتخت عشق و دوستی.
  2. خسرو گفت : در شهر شما مردم به چه صنعت و حرفه ای مشغول اند ؟  / جواب داد : اندوه عشق را به قیمت جان می خرند
  3. خسرو گفت : فروختن جان مرسوم نیست / جواب داد از عاشقان این کار عجیب نیست.
  4. گفت آیا تو از صمیم دل این گونه عاشق شده ای / جواب داد تو می گویی از دل اما من  از جان عاشق شده ام .
  5. خسرو گفت  عشق شیرین بر تو  چگونه است ؟ / گفت از جان شیرینم ارزشمندتر است. [79]
  6. خسرو گفت آیا او را هر شب مانند مهتاب تابنده و درخشان می بینی ؟/  گفت آری اگر خواب به چشم آید ولی خواب کجا بود؟[80]
  7. چه زمانی دل از محبت او پاک می کنی (فراموش می کنی ) / گفت زمانی که در خاک گور خوابیده باشم .
  8. اگر به خانه ی او راه پیدا کنی چه می کنی ؟ / گفت سر خود را به زیر پایش می اندازم .(جانم را فدایش می کنم )[81]
  9. اگر چشم تو را زخمی کند چه می کنی ؟ / گفت چشم دیگر خود را تقدیم او می کنم .[82]
  10. اگر کسی او را پیش از تو بدست آورد تو چه می کنی ؟ / گفت اگر مانند سنگ محکم باشد تیشه خواهد خورد (اورا به رنج و زحمت می اندازم ؛بد می بیند )[83]
  11. اگر تو به او نرسی (راهی به سوی او نیابی) چه می کنی ؟ گفت او مانند ماه است و شایسته است او را از دور تماشا کرد .[84]
  12. دوری از معشوق شایسته نیست ؟گفت انسان دیوانه بهتر است که از ماه دور باشد .[85]
  13. اگر او همه آن چه را که داری(تمام دارایی ات را) از تو بخواهد چه می کنی ؟گفت من با دعا و زاری این را از خدا می خواهم
  14. اگر او را با هدیه گرفتن سر خود خشنود ببینی  چه می کنی ؟گفت سر و جان من وامی است در نزد من که آن را به زودی ادا خواهم کرد.[86]
  15. خسرو گفت عشق محبت شیرین را از دل و طبع خود دور کن گفت از عاشقان و وارستگان این کار ساخته نیست.
  16. خودت را راحت کن چرا که  این عشق تو  بیهوده و نسنجیده است / گفت راحتی و آسایش در عشق  برای من حرام است .[87]
  17. برو و در درد عشق صبر و شکیبایی پیش گیر گفت شیرین جان من است و من بدون جان  چگونه می توانم شکیبایی کنم .[88]
  18. خسرو گفت کسی از صبر و شکیبایی دچار سر افکندگی نشده است / گفت : دل می تواند صبر و شکیبایی پیش گیرد حال آن که من دل خود را از دست داده ام .[89]
  19. خسرو گفت کار تو با این عشق و آشفتگی بسیار سخت و دشوار است گفت از عاشقی و مشتاقی چه کاری دل پذیرتر  است.
  20. خسرو گفت جان خود را در راه عشق از دست نده همین که دلت گرفتار اوست بس است جواب داد دل و جان من بدون معشوق برای من حکم دشمن است.
  21. خسرو گفت عشق شیرین را از دل خود دور کن فرهاد گفت شیرین جان من است من بدون جان چگونه می توانم زندگی کنم .[90]
  22. شیرین از آن من شد دیگراز او یاد مکن / جواب داد فرهاد بیچاره نمی تواند چنین کاری کند(از شیرین یاد نکند)
  23. اگر من به نظر عنایت به او نگاه کنم تو چه میکنی ؟ گفت جهان  را با آه نفرین خواهم سوزاند .[91]
  24. وقتی خسرو از مجاب کردن فرهاد ناتوان شد بیشتر پرسیدن را به مصلحت  تشخیص نداد .
  25. به یاران خود گفت ازمیان موجودات خاکی و آ بی کسی را به این حاضر جوابی ندیده ام .[92]

 

اکسیر عشق

  1. وقتی به کاشانه ی من آمدی از دیدنت چنان از خود بیخود شدم که احساس کردم جان می دهم .[93]
  2. منتظر بودم که کسی خبری از دوست برایم بیاورد . خود دوست آمد و با دیدنش ،از خود بیخود شدم[94]
  3. می پنداشتم که اگر او را ببینم ،درد اشتیاقم تسکین پیدا می کند . او را دیدم اما اشتیاقم بیشتر شد .[95]
  4. من هم چون شبنمی ناچیز در مقابل خورشید بودم و به مدد گرمای عشق توبه والاترین مرتبه رسیدم.[96]
  5. برای من میسر نشد که به پیش دوست بروم ،مدتی راه رسیدن و نزدیکی به دوست را با پا پیمودم ،مدتی هم این راه را از سر شوق گویی با سر پیمودم .[ بهر صورت تلاش من حاصلی نداشت ][97]
  6. سراپای وجودم چشم و گوش شد تا رفتن و سخن گفتن او را ببینم و بشنوم .[ منظور :تمام توجهم به معشوق بود][98]
  7. من نمی توانم لحظه ای محبوبم را نبینم ،بی توجهی به او و توجه به غیر او برایم غیر ممکن است زیرا او بود که چشم دل مرا برای دیدن حقیقت وزیبایی ،بینا کرد .[99]
  8. اگر در زندگی ام یک روز ،نه ،حتی یک لحظه ،بی یاد تو آرامش خاطر داشته ام ،می پذیرم که نسبت به تو وفادار نبوده ام [ لحظه ای تو را از یاد نبرده و جز به یاد تو آرامش نداشته ام][100]
  9. هم چون کسی که نیاز به شکار ندارد و صید ،خودش را به دام صیاد انداخته من هم خودم می خواستم که به محبوب دل ببازم[101]
  10. به من می گویند تو پیش از این سلامت بودی چرا بیمار و اندوهگین شدی ؟در پاسخ آنها می گوییم که پیش از این چهره ام مانند مس ،سرخ بود ولی بی ارزش بودم ،اکنون از اثر عشق ،هم چون زر ،زرد روی اما به راستی ارزشنمد شده ام[102]

 

دولت یار

  1. روز جدايي و شب دوري از يار به پايان رسيد فالي زده ام ستاره مساعد بود و كار به انجام رسيد.[103]
  2. آن همه ناز و افاده فصل پاييز عاقبت براثر آمدن باد بهار به پايان رسيد.[104]
  3. خدارا شكر كه به يمن بخت و اقبال گوشه ي كلاه گل تكبر و خودنمايي باد دي و جلال و قدرت خار به پايان رسيد.[105]
  4. صبح اميد را كه در پرده ي غيب منزوي بود بگو بيرون بيا كه كار شب سياه تمام شد.[106]
  5. آن آشفتگي و غم و اندوه دل كه  در شبهاي دراز با آن دست به گريبان بودم همه در سايه لطف و محبت گيسوي يار به پايان رسيد.[107]
  6. از بي وفايي روزگار هنوز باور ندارم كه به ياري بخت و اقبال دوست داستان غصه ما به پايان رسيده باشد.
  7. ساقي محبت كردي آرزو دارم هميشه قدحت پرشراب باشد زيرا با فكر و چاره انديشي تو حال پريشاني خمار به پايان رسيد.
  8. گرچه كسي حافظ را به حساب نياورد و به او اعتنايي نكرد شكر كه آن غم و اندوه فزون از شمار به پايان رسيد.

 

اشارت صبح

  1. برق در مقایسه با اشتیاق من جرقه ای بیش نیست/ شعله هم طفل ضعیفی است که بر نی سوار شده است.[108]
  2. آرزوي قدرت و ثروت  وشوكت  دو جهان  و تمام آرزو هاي دو عالم  در نظر من  هم  چون  غباري  بي ارزش است.[109]
  3. گل سرخ و لاله به دلیل خمیازه کشیدن (شکفته شدن ) زخمی (پرپر)می شوند . خوشی های این جهان جز خماری زودگذر چیز دیگری نیست .
  4. تا کی به زیبایی عاریه ای و ناپایدار این دنیا  می نازی؟ / ما و من (وجودهای عاریتی ) آیینه دارانی هستند که حسن محبوب ازلی را نشان می دهند و خود ناپایدارند.
  5. صبح، زود می گذرد و با رفتن خود به این حقیقت اشاره می کند /  که این گلستان دنیا   ، مثل خنده زودگذر و ناپایدار است .
  6. چون  اسیر دریای توهم  هستیم ،  تصور  می کنیم که به   حقیقت هستی دست یافته ایم ، در حالی  که هنوز  به ساحلی  بیشتر  نرسیده ایم. [110]
  7. ای شرر من و تو نباید  از هم غافل باشیم . چون  فرصت  و مجال  زندگی  کردن ما  کوتاه است.

8.                  ای بیدل ! انسان های  سست همت به عزت و مقام این دنیا بسیار فخر می کنند در حالی که جز ننگ چیزی نیست

مجنون و عیب جو

  1. روزی  شخص  عیب  جو و ظاهر بینی به  مجنون گفت :  که برای  خود زیبا رویی بهتر از لیلی پیدا  کن .[111]
  2. هر چند لیلی در نظر تو بسیار زیبا است  ولی در هر  عضو از اعضای زیبای او عیبی  وجود دارد .[112]
  3. مجنون  از سخنان  شخص   عیب  جو و ظاهر بین خشمگین شد و گفت .[113] 
  4. اگر با نگاهی  عاشقانه  به لیلی بنگری تنها زیبایی    لیلی به  چشمت می آید .  و عیب  او را نمی بینی . [114]
  5. تو که به  زلف و چهره ی لیلی می نگری  و ظاهر بین  هستی کیفیت  حسن  او را درک  نخواهی کرد .[115]  
  6. تو قد و قامت  لیلی را می بینی  و به ظاهر او توجه  می کنی  و لی مجنون  شکوه و  جلوه  ی ناز و کرشمه ی او را می بیند .[116]
  7. تو با  ظاهر بینی  به گیسوان  لیلی نگاه می کنی  ولی  مجنون   پیچ  و تاب  گیسوان او را می بیند .[117] 
  8. دل مجنون  از خنده ی شیرین  لیلی خون است و لی تو تنها لب و  دندان اورا می بینی ،  چگونه است . [118]
  9. آن  کسی که تو نام اورا لیلی نهاده ی   آن لیلی نیست  که آرام  و قرار  دل مرا ربوده و مرا  عاشق کرده . [119]

 

قلب مادر

  1. معشوقه به عاشق پیام داد که مادر تو با من سر ستیز دارد
  2. هر کجا مرا ازدور می بیند از خشم چهره درهم می کشد و اخم می کند[120]
  3. با نگاه خشمگینانه بر دل نازک من تیر می زند [121]
  4. مانند سنگی که از فلاخن پر تاپ شود مرا از در خانه دور می کند [122]
  5. تا زمانی که مادر بی رحم تو زنده است خوشی های زندگی در کام من و تو تلخ است [123]
  6. تا زمانی که قلب او را از خون رنگین نسازی با تو هم دل و همراه نمی شوم [124]
  7. اگر می خواهی به وصال من برسی باید همین لحظه بدون هیچ مکث و درنگی بروی و سینه تنگ او را بشکافی و قلب او را در حالی که گرم و خونین است نزد من بیاوری تا این که زنگ آینه قلب من زدوده شود (خیال من آسوده شود؛ عقده ام خالی شود )[125]
  8. عاشق نادان سنت شکن نه بلکه آن فاسد نا پاک دامن  احترام مقام مادری را از یاد برد و در حالی که مست از شراب و  بی خود از تریاک بود رفت و مادر  را به زمین انداخت سینه اش را شکافت و قلب او را بیرون آورد
  9. در حالی که قلب مادر مانند نارنج در دستش بود قصد رفتن به جای معشوق کرد [126]
  10. اتفاقا در آستانه در به زمین خورد و آرنجش کمی زخمی شد[127]
  11. آن قلب گرم که هنوز جان داشت از کف آن انسان بی ادب افتاد
  12. وقتی دوباره از زمین بلند شد قصد کرد قلب را بگیرد [128]
  13. شنید که از  آن قلب خون آلود ه آهسته  آهسته این نوا بیرون می آید
  14. آه دست پسرم خرا شیده شد / وای  پای پسرم به سنگ خورد

 

کیش مهر

  1. بارها گفتم باز می گویم که آیین من عاشقی است.[129]   
  2. در آیین عشق ورزی پرستش زمانی میسر است که انسان از یاد خدا مست باشد و از این گروه عاقلان خارجند و مفهوم بیت بیانگر تقابل عقل و عشق است .[130]              
  3. عاشقان به شادی و آسایش و آرامش و خواب خود کار ندارند و همیشه در رنج و سختی هستند .[131]
  4.  در کوی عاشقان میان دل و مقصود (آرزو) جدایی انداختند.(میان عاشق و آرزو جدایی وجود دارد).[132]
  5.   چه بسیار عاشقانی مانند فرهاد در کوه ها جان باختند و چه عاشق هایی همانند حلاج ها بر سر دار جان باختند.( عاشقان کشتگان معشوق اند).[133]
  6.  ارزش این دنیا فقط به دل و عشق به خداست .جز این، آنچه در دنیا است فقط پندار ها و تصورات باطل است.(به دل و مهر یار اهمیت داده شده)[134]
  7. عارفان هرگز به چیزهای بی ارزش توجهی نمی کنند.[135] مصراع دوم : کنایه از ترک هواهای نفسانی و دلبستگی های دنیوی
  8.  بزرگترین عاشقان که آزاده اند جان و روح خودشان را از هرگونه دلبستگی و آلودگی های پاک می کنند .  مفهوم : والا ترین مرتبه ی عاشقان ، وارستگی و ترک تعلقات مادی است.
  9.  چه بسیار عاشقان خدا؛ در جویبار این دنیا به خون خود آغشته ، کشته شدند و رفتند.[136]
  10. در فصل بهار بوسیله ی رگبار ها بر روی بوته های گل (گلشن) آسمان باران می ریزد.[137]
  11.      در فصل بهار سبزه وسایل زندگی اش را به دشت می آورد (دشت سرسبز می شود)و گل در باغ اقامت می کند(باغ پراز گل می شود ).[138]
  12.  گل بوته های کنار جویبار چهره ی خودشان را در آینه آب نشان می دهند[139]
  13.  نیلوفر به دور دو شاخه ی گل سرخ می پیچد و با صد نازوعشوه گلهای انار به رقص درمی آیند.[140]مفهوم : عناصر طبیعت سرمست از جذبه ی عشق و دلدادگی است .
  14.           نسیم سحری غنچه را شکوفا می کند و بلبل آواز خوش می سراید .[141]     مفهوم : عناصر طبیعت سرمست از جذبه ی عشق و دلدادگی است .
  15.                     به یاد ابروی خمیده ی زیبا رویان در محفل عاشقان شراب عشق الهی را بنوش وبا عاشقان مشورت کن .[142]      مفهوم:تو هم با دیدن زیبایی های آفرینش و طبیعت ، شراب معرفت و عشق الهی را بنوش.
  16.       مشکل را از راز دنیا حل کن (یعنی حقیقت های دنیا را آشکار کن ) زیرا که شراب سختی ها را آسان می کند.[143]    دنیا قصه و افسانه و نیرنگی بیش نیست که چه بسیار پادشاهان قدرتمندی مانند خشایار را فریب داد.[144]
  17.   آگاه باشید و فریب دنیا را نخورید . زیرا که به دنبال هر راحتی سختی است.[145]
  18.  شراب را پشت سر هم بنوش و مشغول باش و مست و پر نشاط باش بگذار تا افراد نا اهل از تو خرده بگیرند (کار به کار آنها نداشته باش ).[146]  مفهوم: به عشق معنوی بپردازید.

 

رنج بی حساب

  1. در این رنج بی اندازه با قلبی پاره، پاره و سینه سوخته یعنی پر از رنج ما را به حال خود رها کنید .[147]
  2. عمرم در اندوه دوری از معشوق حقیقی (خداوند) سپری شد . من مانند مرغی در آتش و ماهی خارج از آب   هستم این ها مرا خواهند کشت (دوری از معشوق )[148]
  3. پس ازجوانی پیری من همراه با سستی وضعف فرا رسید،ازاین رنج و اندوه زندگی چیزی نصیب من نشد [149]                                                           
  4. آگاه باش ای عزیز،  قدرِ روزگار جوانی را بدان زیرا که در پیری از تو هیچ کاری به غیر خواب برنمی آید.[150]
  5. این نا دانان که ادعای راهنمایی می کنند در لباس شان (وجود) چیزی جز خود خواهی وجود ندارد .[151]( یادآور جمله مشهور امام:این قدر مَن مَن نکنید که در مکتب ما، من از آن شیطان است)
  6. ما عیب و ایراد خود و خوبی و زیبایی دیگران را مانند پیری در پس رنگ ها (حنا) پنهان کردیم .[152]
  7. خاموش باش و حرف های بیهوده را رها کن تا کی می خواهی کلام بیهوده و سخن نادرست بگویی.[153]

 

رباعی و دوبیتی دیروز

 

  1. معنی:هر سبزه و گیاهی که بر کنار جوی آبی روییده است مثل این است که از لب زیبا رویی نیک سيرت روییده است. مواظب باش که از روی خواری و حقارت پابر سر سبزه نگذاری،زیرا که آن سبزه از خاک انسان زیبا رویی روییده است. [154]
  2. معنی: خدا کند که دل خالی ازعشق،پر از غم و ماتم باشدو آن کس که وفا ندارد از روی زمین محو نابود شود. دیدی که هیچ کسی از من یادی نکرد(همه مرا فراموش کردند)به غیر از غم عشق که هزاران درود و آفرین بر او باد. [155]
  3. معنی:کاری نکن که اعمالت موجب رنج و عذاب تو شود و دنیا با این همه وسعت برای تو تنگ و کوچک شود و وقتی که در روز قیامت،فرشتگان نامه اعمال را می خوانند تو از خواندن نامه ی اعمالت شرمنده شوی. [156]

رباعی و دوبیتی امرز

مرغ نغمه خوان

  1. معنی:سحرگاه،پرنده خوش آوازی بر روی شاخه درختی در بوستان چه زیبا می گفت:هر چه در دل داری آشکار کن وبا هر سرود،ناله،آه،فغان و حرف دل خود را بیان کن.[157]

گم کرده ی دیرین

  1. معنی:ای دل بیا از این دنیا سفر کنیم و راه خانه آخرت را پیش بگیریم و سراغ معشوق ازلی را از شهید به خون خفته بگیریم. (نظر به این شهید زنده است و در نزد پروردگار خود روزی داده می شود پس می توان نشانی معبود ازلی را از شهید پرسید).[158]

نشان سر فرازی

  1. معنی:شاعر خطاب به شهید می گوید:هیچ کس مثل تو ایثار و جان فشانی نکرد و کسی مثل تو با زخم،مدال و نشان سر فرازی و افتخار نگرفت. ای دلاور،پیش از این هیچ کس این گونه شگفت انگیز،آبروی مرگ را به شوخی و بازی نگرفت.(تو از مرگ ترسی نداشته و آن را مسخره می کردی و نشان افتخارت،زخم های پیکر توست).[159]

پرورده گویی

  1. اگر مثل کوه گوشه گیری کنی و در یک جا ثابت و ساکت بنشینی در شکوه و بلندی به بالاترین مقام دست می یابی . (سکوت مایه ی عزت و سربلندی است ).[160]
  2. ای انسان آگاه ،سکوت اختیار کن زیرا که در روز قیامت ،بی زبان از نظر گفتار بازخواست و مواخذه نخواهد شد . [161]
  3. اهل معرفت و انسان های آگاه فقط برای  گفتن سخنان با ارزش دهان باز می کنند همان طور که صدف فقط برای بیرون آوردن مروارید دهان باز می کند . [162]
  4. شخص پر حرف ،گوشش سنگین و ناشنوا است و فرصت شنیدن سخنان دیگران را ندارد و نصیحت فقط در انسان خاموش و ساکت تاثیر دارد .[163]
  5. اگر بخواهی پیوسته و دم به دم سخن بگویی (پر حرفی کنی ) بی شک نصیحت  و سخن دیگری را نخواهی شنید . (گویی و بشنوی)[164]
  6. نباید نسنجیده و نیندیشیده سخن گفت همان طور که برش پارچه بدون  اندازه گرفتن شایسته نیست . [165]
  7. کسانی که در خوب و بد و یا درست و نادرست بودن سخن خود درنگ و اندیشه می کنند بهتر از یاوه گویان حاضر جواب هستند . [166]
  8. سخن گفتن نشانه ی کمال انسان است . پس تو خود را با پر حرفی و سخن نسنجیده، بی ارزش و خوار مکن . [167]
  9. هرگز شخص کم سخن  و سنجیده گوی را شرمنده نمی بینی / یک ذره مشک معطر بهتر از یک توده گل بی ارزش است . [168]
  10. از افراد نادان پرحرف که به اندازه ی ده تن سخن می گویند دوری کن مثل افراد دانا کم گوی و گزیده گوی. [169]
  11. بسیار سخن گفتی و پر گویی کردی و تمام آنها خطا و اشتباه بود اگر انسان خردمند هستی کلامت را کوتاه ولی درست بیان کن . [170]
  12. چرا انسان در نهان سخنی را بگوید که اگر آشکار شود شرمنده شود ؟[171]
  13. در کنار دیوار هم از کسی غیبت و بدگویی نکن ممکن است که کسی پشت دیوار،دزدانه  به سخنان شما گوش دهد .[172]
  14. سر و راز در درون دل تو زندانی است مواظب باش تا با سخن گفتن بی جا راز دلت آشکار نشود . [173]

15.             انسان دانا بدان علت سکوت کرده است که می بیند شمع به خاطر داشتن فتیله (زبان) می سوزد و اگر این زبان را نداشت نمی سوخت .[174]



[1] - ني :نماد انسان آگاه / حكايت و شكايت: جناس اختلافي در حرف اول /تشخيص : ني شكايت مي كند و حكايت مي كند

[2] - نيستان : استعاره از عالم معنا / نفير : فرياد و زاري به صداي بلند / مرد وزن : مجاز از همه ي انسان ها

[3] - سينه : مجاز از صاحب سينه ،همدم و هم صحبت / شرح و شرحه : جناس ناقص افزايشي در حرف آخر / شرحه : پاره گوشتي كه از درازا بريده باشند ،شرحه شرحه : پاره پاره

[4] - كاو : كه + او /  باز جستن : جستجو كردن / اصل و وصل : جناس ناقص اختلافي در حرف اول

[5] - جفت: همنشين ،همراه و مونس،قرين /بدحالان و خوش حالان : تضاد

[6] - ظن: پنداشت ،گمان ، درجه  نزديكتر از شك به يقين / جستن: يافتن

[7] - نسبت دادن نور به گوش : حس آميزي / نور و دور : جناس ناقص اختلافي در حرف اول

[8] - بيت تمثيل است براي بيت قبلي / مستور و دستور : جناس ناقص اختلافي در حرف اول / ديد : ديدن ،مصدر مرخم / جان : آرايه ي تكرار / دستور : اجازه ،دستوري

[9] - بانگ ناي آتش است : حس آميزي / ذوقافيتين : نيست باد / جناس تام: نيست نيست؛باد باد

[10] - تشبيه : آتش عشق / كاندر = كه + اندر / ني و مي : جناس ناقص اختلافي در حرف اول /

[11] - حريف : همدم ،همنشين/ پرده : نغمه ،آهگ ،لحن / پرده دري : كنايه از افشاي راز ،رسوا كردن /  / پرده و پرده : جناس تام

[12] - ترياق : ترياك ،معرب ثرياكا يوناني به معني پادزهر / زهر و ترياق : تضاد / متناقض نما : ني هم زهر است هم ترياق

[13] - حديث كردن و قصه كردن : داستان گفتن قصه گفتن

[14] - بي هوش محرم هوش : متناقض نما / فك اضافه : زبان را مشتري = مشتري زبان / مصراع دوم تمثيل براي مصراع اول است

[15] - روزها  و سوزها : جناس ناقص اختلافي در حرف اول

[16] - گو : بگو / رو : برو

[17] - دير شدن روز : كنايه از ملالت و خستگي / روزي و روز : جناس ناقص افزايشي / ماهي استعاره از عاشق / آب استعاره از عشق

[18] - تضاد : پخته و خام / منظور از پخته : مولانا ،خام منظور مخالفان او

[19]-  توام راهنمایی : تو راهنمای منی ؛ تو راه را به من می نمایی

مَلِک : پادشاه .ا ز صفات خداوند است  .اینجا کنایه از خدا ؛جمع آن ملوک/ مَلـَک: فرشته؛جمع آن ملائک / مِلک: دارایی؛جمع آن املاک / مُلک:پادشاهی

[20] - جویم و پویم :جناس اختلافی و قافیه میانی

[21] - تو موصوف به صفات حکمت ،عظمت ،کرم و رحمت هستی

[22] - فهم : قوه دریافت ، ادراک، تصور شی ء از لفظ مخاطب /وهم:تصور ،گمان ،قوه وهمیه از حواس باطنی که شأن آن ادراک معانی جزییه متعلق به محسوسات است/ فهم و وهم آرایه جناس اختلافی و کل بیت آرایه ی موازنه دارد.

[23] - جزا : مکافات خواه خیر خواه شر، عوض نیکی یا بدی ،پاداش نیکی و کیفر بدی / واج آرایی در مصوت کوتاه ـُـ

[24] - اشاره به صفت علام الغیوب و ستار العیوب /عیب و غیب: جناس اختلافی /در بیت کلمات بیشی، کمی ،بکاهی  و فزایی تضاد دارند.

[25] - لب و دندان مجاز از وجود / روی داشتن : کنایه از امید داشتن

[26] - پيوستن کاري ; کردن آن

شکست اندرآوردن ; مغلوب شدن. شکست خوردن

 برگشتن کار ; بدبخت شدن. (يادداشت دهخدا).- || دگرگون شدن.نابسامان شدن. آشفته و درهم شدن :

همان نيز پيروز چون کشته شد/ بر ايرانيان کار برگشته شد.

[27] - بافر. ] ف [ )ص مرکب( )با + فر( باطمطراق. باشوکت. دارنده فر. باشکوه

 خسرو. ] خ ر / رو [ )ا( ملک. پادشاه. )زمخشري( )از برهان قاطع(. کسري. قيصر. )ج‚ اکاسره‚ قياصره(. هر پادشاه صاحب شوکت.

[28] - ناسپاس. ] س [ )ص مرکب( کافرنعمت. )آنندراج(. ناشکر. )انجمن آرا(.ناشکر. حق ناشناس. نمک بحرام. بيوفا. ناپسند. بي تميز. )ناظم الاطباء(.کنود. )ترجمان القرآن(. کافر. کفور. کفار. کناد. کنود. )منتهي الارب(ناحقگزار. حق ناگزار. نمک نشناس. که سپاسگزار نيست. که سپاسگزاري نکند

[29] - فر. [ ف / فرر ] (ا) شان و شوکت و رفعت و شکوه. فره. خره. فرهي. در فارسي جديد فرخ‚ فرخنده‚ فرخان و فرهي ازهمين ريشه است. (از حاشيه برهان چ معين). ... خورنه ‚ در زبان پهلوي خور و در فارسي فر شده است. (ايران در زمان ساسانيان ترجمه رشيد ياسمي ص167(.

خوره. [ خو / خ ر / ر [ (ا) نوري است از جانب خدايتعالي که بر خلايق فايز مي شود که بوسيله آن قادر شوند برياست و حرفتها و صنعتها‚ واز اين نور آنچه خاص است بپادشاهان بزرگ عالم و عادل تعلق مي گيرد. (برهان قاطع) اين کلمه در پهلوي خوره گرديد وهمين لغت بصورت فرنه در پارسي باستان ياد شده که در فارسي «فر« و «خره» گرديده است. از نخستين معني کلمه «هورنه» بنظر ميرسد«چيز بدست آمده‚ چيز خواسته» بوده است و سپس بمعني «چيز خوبخواسته» بوده است و سپس بمعني «چيز خوب‚ چيز خواستني‚ خواسته‚امور مطلوب» گرفته شده و بعدها يعني در عصرهاي متاخر نويسندگان زرتشتي «خوره»را بمعني دارائي (خواسته) گرفته اند و نيز بمعني نيکبختي و سعادت بکار برده اند. در اوستا دو گونه خوره ياد شده‚ خوره (فر)ايراني‚ خوره (فر) کياني‚ نخستين از چهارپايان و گله و رمه وثروت و شکوه برخوردار و بخشنده خرد و دانش و دولت ودرهم شکننده غيرايراني است و دومين موجب پادشاهي و کاميابي سران و بزرگان کشور است.

[30] - فرزانه. [ ف ن / ن ] (ص)حکيم. دانشمند. عاقل. (برهان). بخرد. فرزان.فيلسوف. مقابل ديوانه. (يادداشت به خط مولف). در زبان پهلوي فرزانک در هندي باستان پر‚ پيشوند به معني پيش + جان يا جانتي به معني شناختن و فهميدن. قياس کنيد با جان در زبان ارمني به معني دانستن. (از حاشيه برهان چ معين) :

ابله و فرزانه را فرجام‚ خاک/ جايگاه هر دو اندر يک مغاک(رودکي)

|| نزد محققين آن که مجرد و مطلق العنان باشد. (برهان). || شريف.پاک نژاد. محترم. || سعادتمند. || مبارک. خجسته. || بافراست. (ناظم الاطباء(/ متضاد دیوانه

[31] - هنر. [ه ن] ( ا) علم و معرفت و دانش و فضل و فضيلت و کمال. (زناظم الاطباء)(ادداشت مولف) کياست. فراست. زيرکي. (یادداشت ولف)اين کلمه در واقع به معني آن درجه از کمال آدمي است که شياري و فراست و فضل و دانش را دربردارد و نمود آن صاحب هنر را برتر از ديگران مي نمايد . اینجا در مقابل جادو قرار دارد.

[32] - دست دراز کردن : کنایه از اقدام به کاری ؛ دست درازی: کنایه از اقدام به بدی

[33] - انجمن:مجلس ،مجمع ||گروه و فوج مردم ||جمع و فراهم شده||دسته حمعی

[34] - بازارگاه: مجازا ً مردم حاضر در بازار

[35] - زخم :به معنی ضرب و ضربت عربی است اما امروز به جراحت که حاصل ضربه است اطلاق می شود.

[36] - مهتر :رئیس ،سردار ، پادشاه ||بزرگتر ||خدمتکار ستور

[37] - موبد:پيشواي روحاني زرتشتي /شاه جهان وسپهبد:منظور كاووس شاه/ نهان وجهان: جناس ناقص اختلافي/ مصراع دوم:مفعول براي فعل گفت

[38] - پيدا كردن گفت وگو:كنايه از آشكار شدن حقيقت/سنگ برسبو زدن:كنايه از آزمايش وامتحان كردن/سنگ برسبو زدن: معادل است با آبگينه به سنگ آزمودن/سنگ ، سبو: تضاد/چو:پيوند وابسته ساز درمفهوم شرط (اگر)/گفت وگوي:اسم مشتق مركب (مفعول)/پيدا كني: فعل مركب (مضارع التزامي)

[39] - ارج مند: عزيز ،صفت مشتق/ انديشه: بدگماني/ گزنديافتن: كنايه از آزرده شدن

[40] - دخترشاه هاماوران:سودابه همسركاووس شاه/ به ديگر كران: از طرف ديگر/ پرانديشه گشتن:آزرده خاطرشدن،نگران شدن

[41] - سوگند:راه ورسم وقانون،راه تشخيص مجرم از بي گناه/ چرخ بلند: استعاره از روزگار/

[42] - جهاندار: کنایه از كاووس/ همي نشاند: ماضي استمراري/ توضيحات: به گفتن نشاندن،روبرو كردن

[43] - دل، روان :مراعات نظير/ هر:صفت مبهم/ دوان:صفت جانشين اسم درنقش متمم

[44] - تيز: سوزان،شعله ور / مگر:باشد كه ،شايد،اميد است/ دربيت تشخيص به كار رفته است (به آتش شخصيت داده شده است)/ گنه كرده:صفت جانشين اسم درنقش مفعول (صفت مشتق ،مركب)

[45] - پيش،خويش: جناس ناقص اختلافي،قافيه/ چنين:قيد/ گفتار: اسم مشتق،اسم مصدر/ خويش: ضمير مشترك

[46] درست كردن: اصلاح وتنبيه كردن،كيفر دادن/ تباهي جستن: بدي كردن،فساد كردن

[47] - پور: پسر/ راي: نظر ،انديشه/ شاه زمين:كاووس                پورجوان:منظور سياوش است/ شاه ،زمين،راي: نهاد/ت: دررايت مضافه اليه/ چه:ضمير پرسشي درنقض مفعولي

[48] - اي : حرف ندا/ شهريار: منادا/ را:حرف اضافه

[49] - سپردن:طي كردن،گذشتن/ تنگ:صفت به جاي موصوف به كار رفته است /  آتش تنگ- آتش اندك ومحدود/ كوه آتش:آتش مشبه است .كوه مشبه به است/ بسپرم :درمعني مضارع اخباري

[50] - پرانديشه: بسيار ناراحت ومضطرب/ انديشه:نگراني واضطراب/ كي:پادشاه نيك پي: نيك نژاد، نژاد،اصيل/ كي پي:جناس ناقص اختلافي

[51] - دو، يكي: مراعات نظير/ كه:درمصارع اول پيوندوابسته ساز ودرمصارع دوم ضمير پرسشي نقش نهادي دارد./ اين:صفت اشاره/ دو:ضمير شمارشي درنقش متمم/ يكي:ضمير مبهم درنقش نهاد/ نابكار: صفت مشتق درنقش مسند/ آن پس: قيد/ م: درمرا مفعول/ مصرع دوم بيت جمله ي چهارجزيي مفعول با مسند است.

[52] - نغز: عجيب،شيرين/ نقض: شكستن/ مغزونغز: جناس ناقص اختلافي/ فرزند وزن:مراعات نظير/ خون ومغز: مراعات نظير/ م: مضاف اليه خون ومغز/ دربيت آرايه هاي تشبيه ولف ونشروجود دارد/ كه:ضمير پرسشي نقش متممي دارد

[53] - همان:ضمير اشاره درنقش نهاد/ به: مسند است به قرينه  ي معنوي حذف شده است/ زشت كردار:تركيب وصفي مقلوب/ دل شستن:فعل مركب ،كنايه از دوري جستن، منصرف شدن/ دل گسل:دل آزار

[54] - چه :ضمير،نقش قيدي دارد/ سپهدار:صفت جانشين اسم درنقش نهاد/ نيكو سخن:صفت مركب/ بد دلي: پريشاني،اضطراب روحي وسوءظن

[55] - دستور: وزير/ ساروان:شتربان/ هيون:اسب وشتر بزرگ(دراينجاشتر)/ ساروان،كاروان: مراعات نظير،جناس

[56] - هيونان: نهادان هيونان وند جمع است/ شدند:فعل غير اسنادي درمعني رفتند/ شهر ايران:كشور ايران،مجازا مردم ايران/ ديدن:نظاره كردن،مصراع دوم اغراق دارد

[57] - كاروان:قافله/ پرخاش جوي:ستيزه گر/ صد:صفت شمارشي/ كاروان:مميز/ پرخاش جوي: صفت جانشين اسم درنقش نهاد

[58] - جهان:مجازا مردم جهان/ هم گروه: دسته جمعي،جمع شده :قيد/ بيت داراي اغراق است

[59] - گذر: راه ،گذرگاه،معبر/ به تنگي: به سختي/ بود: فعل اسنادي/ گويي: قيد/ برفتي: مي رفت

[60] - گاه : وقت،زمان/ سوگند: راه ورسم/ شاه،راه: جناس ناقص اختلافي/  پرمايه شاه:تركيب وصفي مقلوب،شاه قدرتمند،شاه بزرگ

[61] - آتش فروز: آتش افروزنده،روشن كننده ي آتش/ شب آمد به روز:هوا تيره وتاريك شد/ شب،روز: تضاد / بيت اغراق دارد

[62] - دشت: مجازا مردم دشت/ بريان:گداخته برافروخته،كباب،سرخ شده (بريان شدن:كنايه ازغمگين وناراحت شدن)/ خندان،گريان:تضاد/ بريان،گريان:جناس ناقص اختلافي/ همه:صفت مبهم/ ش:مضافه اليه منظور سياوش است

[63] - تازي:عربي،دراينجا مقصوداسب عربي است(صفت جانشين اسم)/ برنشستن:سوار شدن/ برآمدن خاك نعل برماه:كنايه از تندرو بودن اسب وسرعت آن/ بيت داراي اغراق است (خاك زيرپاي اسب به ماه وآسمان رسيد)/ ش:مضاف اليه/ ماه:مجازاز آسمان

[64] - باره:اسب/ نماز بردن:تعظيم ونيايش كردن

[65] - شرم ،نرم:جناس ناقص اختلافي/ سخن،نرم،ديد: حس آميزي زيرا نرمي با حس لامسه وسخن گفتن با حس سامعه قابل درك است كه دراين مصراع درآميخته است/ ش:مضاف اليه

[66] - ور:مخفف واگر/ ايدون:اين چنين ،چنين ،چنانكه/ ايدر: اين جا،اكنون (ادبيات سال سوم)/ م درهستم: متمم است براي من گناهي هست/ م درجهان آفرينم: مفعولي است،جهان آفرين مرا نگاه ندارد

[67] - يزدان:خدا –آفريدگار/ دهش: بخشش (اسم مصدر)/ تپش: اضطراب ناشي از گرمي وحرارت/ كوه آتش: آتش مشبه،كوه مشبه به – اضافه تشبيهي/ نيكي دهش:صفت مشتق مركب

[68] - جهان،دشت،شهر:مجاز از مردم/ شهر،بهر:جناس ناقص اختلافي/ آمد:شد  فعل اسنادي/ را:فك اضافه

[69] - غو:داد وفرياد،خروش (نهاد)/ برخاست:ازنظر املايي اهميت دارد/ شاه نو:شاه جوان(کنایهاز سياوش)

[70] - بخشايش: اسم مصدر به معناي عفو كردن از مصدر بخشودن/ آب وآتش:مراعات نظير وتضاد/ پاك يزدان:تركيب وصفي مقلوب   / چو:پيوند وابسته ساز/ بخشايش:نهاد ارتباط معنايي دارد با بيت:

آتش كه شراب وصل تو نوش كند                         از عشق تو سوختن فراموش كند

[71] - موي كندن،ريختن آب،خستن روي:بيانگر ناراحتي وخشم آب: مجاز از اشك/ روي،موي:جناس ناقص اختلافي ومراعات نظير/ خستن:زخمي كردن،مجروح كردن

[72] - بر:آغوش،بغل/ بر،بد:جناس ناقص اختلافي/ كردار:رفتار،اسم مصدر/ تنگ در برگرفتن: محكم وصميمانه درآغوش گرفتن

 

[73] - تهیه کنندگان : درزی ،رسولی، فرزین ربیعی ، مرتضی ربیعی ،رزاقی ،سبحانی ،نجفی نیا و...

[74] - عشق او باز اندر آوردم به بند :تشخیص و کنایه از این که عشق او مرا گرفتار کرد / او:مضاف الیه / م :ضمیر متصل شخصی ،مفعول / بند: متمم / کوشش :اسم مصدر در نقش نهادی / نامد:در معنی «نشد»فعل اسنادی

[75] - تشبیه :عشق به دریایی بی پایان و بی حد و مرز و بی ساحل مانند شده است . / مراعات نظیر :دریا ،کرانه ،شنا / عشق :نهاد (فعل «است »محذوف می باشد )

کی :قید پرسش ، مفید نفی / مصراع دوم :استفهام انکاری / ارتباط معنایی دارد با ابیات :

بسا عقل زور آور چیره دست               که سودای عشقش کند زیر دست

دل چو از پیر خرد نقل معنی می کرد      عشق می گفت به شرح آن چه بر او مشکل بود

[76] - که :معادل«اگر»آمده است . /خواهی:فعل گذرا به مفعول / عشق را تا پایان بری :مفعول /بری :فعل مضارع التزامی (ببری) / بپسندید : فعل مضارع التزامی

مصراع دوم ارتباط معنایی دارد با مصراع :زهر باید خورد و انگارید قند /

 جمال کعبه چنان می کشاندم به نشاط                                              که خارهای مغیلان حریر می آید

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم                                                          سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور

فراز و نشیب عشق دام بلاست                                                     کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد

وصال دوست طلب می کنی بلاکش باش                                                          که خار و گل هم با یک دگر تواند بود

دوام عیش و تنعم نه شیوه ی عشق است                                                            اگر معاشر مایی بنوش نیش غمی

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش                                                          بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش

[77] - انگاریدن:تصور کردن،به حساب آوردن /زشت و خوب :تضاد / زهر و قند :تضاد /   باید دید:وجه مصدری= بن ماضی یا مضارع از مصادر+بن ماضی یا مصدر بایستن / ارتباط معنایی دارد با بیت :چه خوش گفت یک روز دارو فروش           شفا بایدت داروی تلخ نوش

[78] -توسنی: سرکشی ،عصیان (صفت اسب) / ندانستم همی:نمی دانستم / کمند :ریسمان ،نقش نهادی دارد . /مفهوم مصراع دوم با مفهوم ابیات زیر ارتباط معنایی دارد :

از قضا سر کنگیین صفرا فزود                            روغن بادام خشکی می نمود              (نتیجه ی عکس)

چون مرغ دلم به دام هستی در شد                        چندان که تپید ،بند محکم تر شد

[79] - شیرین در  دو مصراع جناس تام است / شیرین مصراع اول ایهام دارد به دو معنی 1- نام معشوق  2- گوارا و دل نشین / جان شیرین حس آمیزی است

[80] - در مصراع اول تشبیه دیده می شود : ش مشبه ؛ مهتاب مشبه به / در مصراع دوم پرسش تأکیدی به کار رفته است

[81] - سر و سرا جناس ناقص افزایشی / سر زیر پا انداختن کنایه از جان فدا کردن / جمله جواب شرط (پایه ) در مصراع اول حذف شده است . همین طور در شش بیت بعدی 

[82] - پیش داشتن کنایه از تقدیم کردن است .

[83] - آهن مجاز از تیشه

[84] - ماه در مصراع دوم استعاره از معشوق است . /در مصراع دوم حسن تعلیل به کار رفته است همین طور در بیت بعدی

[85] - مه در مصراع اول استعاره از معشوق است و ماه در مصراع دوم ایهام به معشوق نیز دارد.

[86] - از گردن افکندن وام  کنایه از ادا کردن پرداخت کردن است. / سر مجاز از وجود / ش در یابیش  مفعول است معادل او را

[87] - مصراع دوم اشتراک معنایی دارد با بیت : بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان ؛ مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم

[88] - جان استعاره از معشوق

[89] - مصراع دوم موهم این معنا نیز هست : دلی که بتواند این کار را انجام دهد دل نیست./ مرجع ضمیر «این» صبر کردن است

[90] - شیرین در مصراع اول ایهام دارد : 1- نام معشوق خسرو 2- گوارا و دل نشین / در مصراع دوم نیز شیرین می تواند ایهام تناسب باشد./ کاربرد  شیرین در مصراع اول و دوم جناس تام است.

[91] - آفاق جمع افق به معنی آسمان ها . در اینجا مجاز جهان

[92] - خاکی و آبی مجاز همه ی موجودات

[93] - از خود به در شدن :شیفته و بی قرار شدن ،از خود بیخود شدن / در واژه ی در آرایه ی تکرار وجود دارد ./ بین دو در جناس تام وجود دارد . / در «در آمدن و به در شدن» و «این جهان و جهان دگر» تضاد دارند ./ از این جهان به جهان دگر شدن :کنایه از مردن

[94]- گوش به راه بودن خبر:انتظار کشیدن برای شنیدن خبر / بیت با واژه ی «خبر» آرایه ی تکرار دارد - «صاحب خبر و بی خبر »  تضاد دارند /بی خبر شدن :از خود بیخود شدن .

[95] -«م» در مگرم ،نقش مضاف الیه دارد  مگر درد اشتیاقم / واژه های «ببینم و بدیدم » ،«اشتیاق و مشتاق» و «شود و شدم» اشتقاق دارند / ساکن شدن درد :تسکین یافتن درد / «ش» در ببینمش نقش مفعول دارد .

[96] -بُدم :بودم               / «م» در مهرم ،مضاف الیه کلمه ی «جان» است  مهر به جانم رسید / عیوق :نام ستاره ای است و در شعر ،مظهر روشنایی و بلندی و دوری است . / بر شدم :بالا رفتم /«اوفتاده بودن و بر شدن »و «شبنم و آفتاب » تضاد دارند .  / «مهر» ایهام تناسب دارد زیرا در معنی «محبت» با «جان» تناسب دارد و در معنی «خورشید » با «عیوق و آفتاب» متناسب است – در مصراع اول آرایه تشبیه وجود دارد . آرایه مراعات نظیر نیز وجود دارد . / منظور از مهر در عبارت بالا «گرمای عشق به معشوق» است .  /بیت فوق با مصراع زیر ارتباط معنایی دارد :

گویند روی سرخ تو سعدی که زرد کرد         اکسیر عشق بر مسم افتاد و  زر شدم

[97] - دست دادن کنایه از ممکن بودن است - «دست و پا و سر»مراعات نظیر دارند . «دست» ایهام تناسب دارد زیرا با «پا و سر» تناسب دارد ولی معنی حقیقی آن مورد نظر نیست.«دست و دوست» جناس افزایشی اند .  

[98] - بین واژه های «دیدن و گفتن و شنیدن و سمع و بصر » و «پا و سر» مراعات نظیراست / «تاو پا» و «رفتن و گفتن» جناس دارند . /بیت بالا آرایه ای لف و نشر دارد ./ لف و نشر :آوردن دو پا چند واژه است در بخشی از کلام که توضیح آنها در بخش دیگر آمده است . رابطه ای لف و نشر «مفعول و فعل» ،«فاعل و فعل » ،«مشبه و مشبه به» ،«مسندالیه و مسند» ،«اسم و متمم» «ام و هفت» و .... است . لف و نشر دو گونه است :

اگر نشرها به ترتیب توزیع لف ها باشند «مرتب» نامیده می شود و اگر چنین نباشد «مشوش» (به هم ریخته ) است .

به عنوان مثال :

چو آینه است و ترازو ،خموش و گویا ،یار              زمین رمیده که او خوی گفت و گو دارد. «مولوی»

[99] - نگاه داشتن« چشم از چیزی یا کسی کنایه از نگاه نکردن ،توجه نکردن » /   دیده ور : بینا / واژه ها ی «چشم و نگاه و نظر و دیدن و دیده ور» مراعات نظیر دارند .

[100] - بیزارم از وفای تو:خود را وفادار نسبت به تو نمی دانم / مجموع نشستن «آسوده خاطر بودن»

[101] - التفات:توجه و گرایش -«صید، اسیر و کمند » مراعات نظیرند / «خویشتن » بدل است برای «من» و برای تاکید است «کمند نظر» اضافه ی تشبیهی است  نگاه مانند کمندی است که دل را اسیر می کند

[102] - اکسیر :جوهری که ماهیت اجسام را تغییر دهد و کامل تر سازد ،هر چیز مفید و کمیاب اکسیر عشق در معنای دقیق تر  دلدادگی ناب و کمیاب – اکسیر عشق اضافه ی تشبیهی است .

[103] - گذشتن اختر: گذشتن ستاره از نصف النهار يا يكي از درجات منطقه البروج مثلا از درجه طالع شخص مفروض زيرا در آن وقت است كه به اصطلاح ساعت دارد و خواهش و دعاي شخص برآورده مي شود.خاقاني گويد:

من دست به شاخ مه مثالي زده ام                   دل دادم و پس صلاي حالي زده ام

او خود نپذيرد دل و مالم اما                             اختر بگذشته است و فالي زده ام

ستاره بخت مساعد است و كار به پايان رسيد

[104] - تنعم: به ناز و نعمت زيستن و در بيت مراد تفاخر و خودنمايي است و تنعم پاييز اشاره به اين كه فصل پاييز فصل محصول است. مي گويد باد بهار وزيد و همه ناز و افاده فصل پاييز را با خود برد/ در این شعر جفت واژه های متقابل استعاره اند . منظور از استعاره های مثبت شاه شیخ اسحاق و استعاره های منفی امیر پیر حسین می تواند باشد.

[105] - كلاه گوشه: كنايه از مقام و مرتبه و كله گوشسه گل اشاره به بگ هاي گل دارد/ شكر خدا را كه به بركت شكفتن گل سرخ بهار آمد و زمستان به آخر رسيد . باد سرد دي ماه را كه انسان را تهديد مي كند كنايه در معناي بادبروت و كروفر آورده و نيش خار را مايه قدرت و شوكت او گرفته است

[106] - معتكف:گوشه نشين كسي كه براي عبادت در مسجد يا خانقاه مقيم گردد /؛يعني اميد را كه همچون صبح در پرده شب تاريك پشت پرده عالم غيب پنهان بود بگو دوباره ظاهر شود زيرا شب تاريك به پايان رسيد؛كنايه از اين كه به آن كسي كه در انتظار رسيدن به حكومت است بگو دست به اقدام بزند زيرا كار اين دولت به آخر رسيد؛ به آن كه در خفا انتظار مي كشيد بگو اميدوار باشد كه روزگار عوض مي شود/ صبح امید اضافه تشبیهی است.

[107] - مقصود اين است كه گيسوي يار كه برحسب معمول نماد ظلمت و پريشاني است اكنون با ما بر سر لطف آمده و در سايه لطفش پريشاني و ظلمت شبهاي فراق به پايان رسيد

[108] - طفل نی سوار کنایه از ضعف و ناتوانی / شوق به طور ضمنی به برق و شعله تشبیه شده است ؛ برق به شرار و شعله به طفل نی سوار مانند شده است.

[109] - اشتراک مفهوم دارد بابیت : سرم به دنيي و عقبي فرو نمي آيد     تبارك اله از اين فتنه كه ار سرما ست

[110] - آگاهی های ما تنک مایه و کم عمق است

[111] - مجنون و لیلی :  مراعات النظیر/ نکو : صفت  جانشین اسم در نکش مفعول /                          پیدا  کن :  فعل امر و  مرکب و گذرا به  مفعول

[112] - قصور :  نقص و عیب/  حسن : زیبایی

[113] - عیب جو :  مضاف الیه 

[114] - دیده ی  مجنون : اضافه ی تعلقی / معنی : بیت بیانگر این است  که عشق به انسان دیدگاه  و بینش  تازه ای  می بخشید و  نحوه ی  نگرش  انسان تغییر  می یابد و ظاهر بینی  کنار رفته  و عمیق بینی  و توجه  به باطن جای آن را می گیرد ./ ارتباط  معنایی دارد با :  ای کاش  عظمت  در  نگاه  تو باشد  نه در چیزی که به آن می نگری

[115] - ارتباط  دارد  با بیت :  عابدان آفتاب از دلبر  ، غافلند          ای ملامت  گو خدا را ما رو ببین آن رو ببین

چشم برزلف و رو داشتن : کنایه از ظاهر بینی  /  تو کی می دانی : استفهام انکاری  / چون : صفت  تعجبی  /  مفهوم  : بیت ظاهر بینی را نکوهش  می کند 

[116] - ناوک  :  نوعی  تیر  کوچک آن ار در غلاف  گذارند و از کمال  سر دهند  تا دورتر رود . / ناوک  انداز  صفت  فاعلی مرکب  مرخم ./ مفهوم  :  بیت ظاهر بینی را نکوهش  می کند  و  عمیق نگری و باطن نگری  را توجه

[117] - مصراع  اول ضرب المثل  ست .  /  مفهوم : بیت ظاهر بینی را  نکوهش  می کند  و عمیق  نگری  را توجه  می کند . 

[118] - شکر  خنده : خنده ی  شیرین ، حس آمیزی  /  دل مجنون  خون است : کنایه از این که عاشق و بی قرار است

[119] - مفهوم : لیلی  که مجنون  عاشق  اوست با لیلی دی  دیگر تفاوت دارد.

ارتباط معنایی با بیت :

 معشوقم به چشم دیگران نتوان دید.               جانان مرا به چشم من باید دید.

[120] - آژنگ: چين و شكني كه به واسطه ي خشم به چهره وابرو و پيشاني افتاد/ چهره پر چين وجبين پر آژنگ: كنايه از اخم كردن وناراحت و خشمگين شدن/ چهره،چين،جبين،آژنگ: مراعات نظير/ چهره و چين: هردو مفعول

 

[121] - خدنگ: درختي است بسيار سخت كه از چوب آن تير ،نيزه و زين اسب سازند/تشبيه: نگاه مادر به تير خدنگ/مفهوم: مادرت با نگاهش مرا آزار ميدهد

 

[122] - طرد كردن:راندن/قلماسنگ:فلاخن/تشبيه:من به سنگ تشبيه شده است/تشخيص:به قلماسنگ شخصيت داده شده است/كنايه: بيت كنايه از بي ارزش شمردن است/مراعات نظير:سنگ و قلما سنگ

 

[123] - شهد: شيريني/شرنگ:زهر/سنگدل: كنايه از بي رحم/شهد وشرنگ: تضاد/شهد در كام شرنگ بودن :كنايه از ناكامي

 

[124] - يكدل ويكرنگ :كنايه از صميمي ومخلص بودن/دل را ازخون رنگين ساختن:كنايه از كشتن/تا:پيوند وابسته ساز\را : حرف اضافه

 

[125] - سه بیت  قبلی مو قوف المعانی اند. همچنین سه بیت بعدی/ آينه ي قلب : اضافه ي تشبيهي/زنگ زدودن از آینه ی قلب: كنايه از بين رفتن كدورت

 

[126] - نارنگ:نارنج/دل:مشبه/كف:مجاز ازدست

 

[127] - آرنگ:آرنج/را:فك اضافه؛ او را آرنگ = آرنج او

 

[128] - آهنگ:قصد/باز: قيد تكرار/پي: حرف اضافه

 

[129] - کیش:دین ، آیین ، مذهب (این جا) /کیش:تیر ان ،نوعی پارچه ای از کتان مهر:دوستی ، محبت ، خورشید ، آفتاب /دلدار: دلبر، معشوق /همی گویم : می گویم ،فعل مضارع اخباری /مهر و دلداری : مراعات نظیر /

[130] - جرگه :گروه ، زمره /هشیارها : استعاره از غیر عارفان/         ایهام :   1)آیین مهر ورزی و عشق 2)اشاره به مکتب میترالیسم (مهر پرستی) مست و هوشیار :تضاد

[131] - مصراع اول : مراعات نظیر / دل افگارها : کنایه از عاشقان /افگار: آزرده ، زخمی/ مفهوم : عاشقان کسانی هستند که ترک شادی و آسایش و تنعّم کرده اند . (بیانگر ریاضت عارفانه است )

[132] - دیوار کشیدن :کنایه از ممانعت کردن  / کوی ، دیوار، دل و کام : مراعات نظیر /صامت «د» : واج آرایی

[133] - حلاج : در لغت به معنی «پنبه زن » /«چه حلاج ها رفته بر دار ها »:هم مفهوم با «معراج مردان سردار است .» /تلمیح : به داستان فرهاد و حلّاج اشاره دارد. /چه : صفت تعجبی / ترصیع : کلمات دو مصراع در قرینه ی هم ، هم وزن هستند و در حروف آخر هماهنگ هستند .  /مرده ، رفته :فعل ماضی نقلی

[134] - چه دارد جهان : استفهام انکاری دارد ؛ جهان چیزی ندارد. / دل ، مهر ، یار : مراعات نظیر/چه : ضمیر پرسشی در نقش مفعول

[135] - نبازند :نمی پردازند ،توجهی نمی کنند/فعل مضارع اخباری /مردار:استعاره از دنیا و تعلّقات آن/ صفت مفعولی /تلمیح : به حدیثی از حضرت علی (ع) «الدنیا جیفه و انتم الکلاب » / مِهین :بزرگ ترین ،بزرگ/صفت عالی  /دام و تار :مراعات نظیر /دام جان :استعاره از جسم خاکی و تعلّقات مادّی

[136] - جوبار:استعاره از دنیا /گل های رنگین :استعاره از عاشقان شهید /به خون خود آغشته :کنایه از به شهادت رسیده

[137] - شاباش :شاد باش، طلا یا پولی که بر سر عروس یا داماد ریزند . در اینجا استعاره از باران است.   /شاباش ریختن سپهر : تشخیص /دامان گلشن : تشخیص /بهاران ،گلشن ، رگبار : مراعات نظیر /     بهاران : قید زمان(ان:پسوند زمان ) /با بیت بعدی موقوف المعانی است.

[138] - تشخیص :سبزه رخت می کشد و گل بارگه می زند . /رخت کشیدن : کنایه از کوچ کردن به جایی و اقامت گزیدن در آنجا  /بار گه زدن : کنایه از ساکن شدن / بارگه : کاخ و در بار پادشاه ، خیمه پادشاهی ،سراپرده / هامون : دشت ،صحرا /سبزه ، گل ،گلزار ،هامون و دشت : مراعات نظیر

[139] - مصراع اول : تشخیص ؛ نگاریدن(ش) به گلبن نسبت داده شده است /آیینه ی آب : آب به آیینه تشبیه شده است / رخسار ها : مفعول

[140] - نیلفر:نیلوفر، گیاهی است پیچنده با گل هایی شیپور مانند / گلنار : گل انار / تشخیص : رفتن شاخ گل ، رقصیدن گلنار  / مراعات نظیر : گل ،نیلفر ،گلنار

[141] - بام : بامداد ،صبحگاه / هَزار: بلبل یا پرنده ای از خانواده ی بلبل (هزار دستان) / نغز: دلنشین ،زیبا / نقض : شکستن  / نغز گفتارها : ترکیب وصفی مقلوب ؛ گفتار های نغز

باد ،بام : جناس ناقص اختلافی / باد پرده غنچه دَرَد: تشخیص و کنایه از شکوفا کردن و بازکردن گلبرگ ها / پرده دریدن : کنایه از فاش کردن راز / دَرَد: می دَرَد ، فعل مضارع اخباری

[142] - گل رخان :زیبا رویان / گل رخان ، خم ابرو: مراعات نظیر / می خوارها :استعاره از عاشقان و عارفان سرمست عشق الهی /  جام:مجازاً شراب / جام ، بزم ، می خوارها: مراعات نظیر /

[143] - گره از راز باز کردن : کنایه از حل کردن مشکل و گشودن اسرار / راز،باز : جناس ناقص اختلافی / آسان،دشوار: تضاد / دشوار ها : مفعول

[144] - تشبیه : جهان را به افسون و افسانه تشبیه کرده اند  / چشم بستن : کنایه از فریب دادن ،گمراه کردن / خشایار ها :افرادی مثل خشایار و تلمیح دارد به پادشاهی خشایار

[145] - زینهار:صوت و شبه جمله / فریب کار بودن جهان : تشخیص  / گل : استعاره از جهان و لذات و خوشی های آن/  گل : مضاف الیه  / پای گل : تشخیص /  خار:استعاره از مشکلات و رنج ها / گل و خار: تضاد و مراعات نظیر

[146] - بهل : بگذار، رها کن ، فعل امر که از دو مصدر1)هلیدن  2)هشتن  / جام : مجازاً از شراب عشق و معرفت الهی 

[147] - قلب و سینه: مراعات نظیر / مصراع دوم: گروه قیدی برای مصراع اول

[148] - آب و آتش: تضاد و مراعات نظیر[تمامی عناصر اربعه (آب ،آتش،باد و خاک)با یکدیگر ،مراعات نظیر دارند] / درون و برون :تضاد /مرغ و ماهی: مراعات نظیر /غم و هجران: مراعات نظیر /  مصراع دوم : کنایه از بی قرار بودن (ماهی بیرون آب افتادن_افتادن :کنایه از بی قراری ) / تشبیه : عاشق به مرغ و ماهی تشبیه شده است

«م»مرغم : مخفف«هستم»

[149] - بطالت:بیهودگی ،پوچی ، مهملی / شباب : جوانی / پیری و شباب: تضاد

[150] - جوانی ، پیری : تضاد / هان: صوت ،شبه جمله /عزیز:صفت جانشین اسم ، منادا /فصل جوانی : جوانی به فصل تشبیه شده که نقش قیدی دارد

[151] - خرقه:جامه ای که از تکه های گوناگون دوخته شده باشد.جُبّه مخصوص صوفیان و درویشان،پشمینه،در اینجا مجازاً جسم ،وجود . / تحفه: ارمغان ، هدیه ، سوغات  /                              منم:کنایه از غرور و خودخواهی / نادانی،ظاهر سازی و ریا،خودخواهی:اوصاف مدّعیان         شان :مضاف الیه

[152] - خِِِضاب: آنچه سر و صورت یا پوست را بدان رنگ کنند؛مانند وسمه ،حنا،گلگونه / تضاد: نقص،کمال / عیب،جمال / خویش،غیر / جمال ،کمال :جناس ناقص اختلافی / تشبیه: مصراع اول به پیری تشبیه شده است           عیب ،نقص ،کمال ،جمال : مفعول /  چو : حرف اضافه در نقش قیدی                        کل بیت: کنایه از ظاهر سازی و ریا کاری

[153] - ناصواب: نادرست، خطا                                     دم بر نیاوردن: کنایه از ساکت بودن / دفتر بیهوده پاره کردن:کنایه از کنار گذاشتن و از بین بردن نوشته های پوچ و بیهوده

دفتر،کلام،گفتار: مراعات نظیر                            دفتر: مجازاً ،نوشته ها / تا: حرف اضافه     /   کی: ضمیر پرسشی ،در نقش قید پرسشی/ بیت7 با عبارات زیر از دیباچه ی گلستان ارتباط معنایی دارد: «مصلحت آن دیدم که در نشیمن عزلت نشینم ودفتر از گفته های پریشان بشویم و من بعد پریشان نگویم ...»

[154] -فرشته خو:نیک سیرت ،پاک سرشت /رسته:روییده(از مصدر رستن)/ رسته:رها شده،آزاد شده /لب،فرشته خو:مراعات نظیر / جوی،خوی:جناس ناقص اختلافی/ سبزه و کنار جوی:مراعات نظیر / هر:صفت / مبهم/رسته است:فعل ناگذر،ماضی نقلی / گویی:قید تشبیه/ خواری:خوار کردن،حقیر پنداشتنتا:شبه جمله از نوع صوت،درمعنی «مواظب باش»،«زنهار» /سبزه:تشخیص/ کان:مخفف«که +آن»/پا،سر:مراعات نظیر /سبزه،خاک،لاله:مراعات نظیر / قالب شعر:رباعی؛شعری است که چهار مصراع دارد و قافیه در مصراع های اول ،دوم و چهارم رعایت می شود و در مصراع سوم اختیاری است و بر وزن مخصوص    «لاحول ولاقوه الابالله»است

[155] - غم، کم:جناس ناقص اختلافی / دل،وفا،غم و ماتم:مراعات نظیر/یاد،باد:جناص ناقص اختلافی  /  یاد کردن غم،آفرین برغم:تشخیص  / غم در مصراع اول:غم دنیا و مادیات (حالت منفی و ناراحت کننده غم موردنظر است). / غم در مصراع چهارم: غم عشق و عرفانی(حالت مثبت و خوب غم مورد نظراست). /قالب شعر: رباعی

باد:فعل دعایی(در مفهوم نفرین به کار رفته)

[156] -سنگ بر پا آمدن:کنایه از دچار مشکل شدن،مکافات دیدن / تنگ آمدن جهان فراخ:کنایه از تیره بختی و دشواری زندگی / سنگ،تنگ:جناس ناقص اختلافی  / فراخ،تنگ:تضاد/ فردا:مجازا روز قیامت / نامه خوانان:محاسبان روز قیامت،فرشتگان / قالب شعر:دوبیتی؛شعری است که از نظر شکل و قالب و قرار گرفتن قافیه با رباعی یکسان است با این تفاوت که وزن رباعی «مفعول،مفاعیل،مفاعیل،فعل یا لا حول الا قوه الا بالله»،و وزن دو بیتی «مفاعلین،مفاعلین،فعولن»است.  ساده ترین راه شناخت رباعی از دوبیتی:اولین کلمه رباعی با هجای بلند شروع می شود ولی اولین کلمه ی دو بیتی با هجای کوتاه شروع می شود.  / «ت»سنگت:ضمیر متصل ،مضاف الیه پا(پایت)/«ت»تنگ:ضمیر متصل،متمم / آیو:آید / چو:پیوند وابسته ساز(حرف ربط) / کار،نامه:مفعول/ نامه خوانان: صفت فاعلی مرکب مرخم،جانشین اسم در نقش نهادی

[157] - سحر،شاخسار،مرغ،نغمه خوانی: مراعات نظیر / سرود،ناله،آهی،فغانی:مراعات نظیر / قالب شعر:دو بیتی / نغمه خوان: صفت فاعلی مرکب مرخم / هر چه:ضمیر مبهم،مفعول /

[158] -دل:تشخیص/ این جا:منظور«دنیا» / کاشانه دیگر:منظور خانه آخرت / گم کرده دیرین:محبوب و معشوق(خداوند) / لاله پرپر:استعاره از شهید به خون خفته

پر بگیریم:کنایه از این که پرواز کنیم . به سوی عالم بالا برویم. / دیرین:صفت نسبی/ را:نشانه فک اضافه(سراغ گم کرده ی دیرین)/ سراغ:مفعول

[159] - مخاطب شاعر:شهید / تشبیه:زخم بدن شهید به نشان و مدال افتخار مانند شده است. / حیثیت مرگ:تشخیص/ قالب شعر:رباعی / پاک بازی:حاصل مصدر،مضاف الیه/ سر فرازی :حاصل مصدر/ دلاور:منادا

[160] - توضیحات 1:کنایه از گوشه گرفتن  / مصراع دوم :اغراق و کنایه از بدست آوردن مقام بلند و بزرگی  / کوه ،شکوه :جناس ناقص افزایشی / تشبیه :تو ، به کوه تشبیه است . / پا و سر :تضاد و مراعات نظیر / کوه:نماد ثبات و متانت و گوشه نشینی / پای در دامن آوردن کوه :تشخیص / ارتباط معنایی دارد با ابیات :

آشنایی خلق درد سر است                                                      معتکف باشی تا ندانندت

عزلت و انزوا و تنهایی                                                       برهانندت از هزار بلا

خانه سوز و آشیان پرداز می باید شدن                       با نسیم صبح هم پرواز می باید شدن

رخنه ی گفتار را سرمه می باید گرفت                       با لب خاموش سخن پرداز می باید شدن

[161] - زبان درکشیدن : کنایه از خاموش شدن ،سکوت اختیار کردن / فردا: مجازاًروز قیامت / بی زبان :شخص ساکت و کم سخن (اینجا )، لال / نبودن قلم بر کسی : کنایه از بازخواست قرار نگرفتن کسی/ مرد بسیار دان :ترکیب وصفی ،منادا / مفهوم : دعوت به سکوت و پرهیز از پرگویی / ارتباط معنایی دارد با ابیات :

سخن فروشی ،فرزند خود فروختن است                               کسی که لاف سخن زد ز اهل غیرت نیست

آن را که بود مغز و خرد ،خاموش است                                  از کاسه ی پر ، صدا نیاید بیرون

جان است و زبان است زبان دشمن جان است                          گر جانت به کار است نگه دار زبان را 

[162] - لولو : مروارید ،استعاره از سخنان با ارزش و گران بها  / تشبیه : گوهر شناسان به صدف تشبیه شده است . / صدف ،گوهر ،لولو: مراعات نظیر

گوهرشناسان راز :استعاره از انسان های آگاه و سخن شناس ،اهل معرفت / راز ، باز : جناس ناقص اختلافی / صدف وار : قید تشبیه (وار : پسوند مشابهت )/ مفهوم :انسان آگاه سنجیده و با ارزش سخن می گوید و بیهوده گویی نمی کند . (پرورده گویی) / با بیت زیر ارتباط معنایی دارد :

کم گوی و گزیده گوی چو در                              تا اندک تو جهان شود پر

سخن گوهر شد و گوینده غواص                          به سختی در کف آید گوهر خاص

چو دانا یکی گوی و پرورده گوی

[163] - نگیرد : تاثیر نکند  / آگنده گوش :کر ،ناشنوا (کنایه) / فراوان سخن ،خموش :تضاد / سخن ،گوش ،نصیحت :مراعات نظیر / فراوان سخن : صفن مرکب جانشین اسم ،نهاد/ مفهوم :انسان پر حرف ،نمی تواند از نصیحت دیگران تاثیر بپذیرد . (کم گوی و بشنو) / ارتباط معنایی دارد با بیت :

چو خواهی که گویی نفس بر نفس // نخواهی شنیدن مگر گفت کس  / آگنده گوش :صفت مرکب ،مسند / خموش : صفت جانشین است ،متمم / مگر :قید استثناء

[164] - توضیحات 3 : «مگر» به لحاظ ساخت ،از «مَه» علامت نفی و «اگر» کلمه ی شرط ساخته  شده است ؛ نه اگر ؛ بی شرط ،به تحقیق ،حتماً هر آینه (قیدتاکید )

 نفس بر نفس : دم به دم ،پیوسته ،در نقش قید / گفت :مصدر مرخم ،در نقش مفعولی / گفتن ،شنیدن :مراعات نظیر /مفهوم :بیت در تاکید کم سخن گفتن و نکوهش  حرفی است و انسان پر حرف نمی تواند از نصیحت دیگران تاثیر بپذیرد . (با بیت قبلی در یک مفهوم اند .)

ارتباط معنایی دارد با ابیات :

سلیم این پند را از من نگه دار                             سخن کم گو ولی بسیار بشنو

سخن بشنو و بهترین یادگیر                                              نگر تا کدام آیدت دل پذیر

[165] -ناساخته :نسنجیده ،صفت مفعولی در نقش قیدی  / نینداخته :اندازه نکرده ،صفت مفعولی در نقش قیدی / مصراع دوم تمثیلی است برای مصراع اول و آن را برای تاکید بر «سنجیده گویی و پرورده گویی » آورده است.  / مفهوم :معادل ضرب المثل «گز نکرده پاره کردن» است و مشابه مصراع «اول اندیشه وانگهی گفتار» و مصراع «نخست اندیشه کن آن گه سخن گو» است .  / ارتباط معنایی دارد با بیت بعدی و ابیات :

سخن پیش فرهنگیان سخته گوی                                                 به هر کس نوازنده و تازه روی

سخن بشناس و آنگه گو ،ازیرا                                            که بی نقطه نگردد خط ز پرگار

سخن را تا نداری پاک از رنگ                                          ز دل ها کی زداید زنگ و زنگار

به گفتار اگر در مشاند کسی                                                               خموش به بسیار از آن بهتر است

خردمند خاموش بود چون صدف                                        اگر خود درونش پر از گوهر است

بریدی تو ناکرده کز جامه را                                               نخواندی تو پایان شهنامه را

[166] -خطا و صواب :تضاد  / خاییدن :جویدن  / صواب ،جواب :جناس ناقص اختلافی / ژاژ :گیاهی است خاردار که شتر آن را از زمین می کند و می جود و نمی تواند آن را نرم کند . / ژاژ خاییدن :کنایه از بیهوده سخن گفتن ،یوه گویی / ژاژ خای :بیهوده گو ،یاوه گو (کنایه) / صواب :درست و شایسته (اهمیت املایی دارد ). / ثواب :پاداش  / فعل اسنادی : به قرینه ی معنوی حذف شده است .  / مفهوم : با درنگ اما سنجیده سخن گفتن بهتر از حاضر جوابی توام با بیهودگی است .

ارتباط معنایی دارد با ابیات :

هر آن کس که راند سخن بر گزاف                        بود بر سر انجمن مرد لاف کار

به گاهی که تنها شود در نهفت                            پشیمان بود ز آن سخن ها که رفت

تهتک در سخن گفتن زیان است                           تامل کن تامل کن تامل

[167] -کمال ،ناقص : تضاد  / نفس ،انسان ،سخن و گفتار : مراعات نظیر / گفتار :اسم مصدر (در این جا منظور پر حرفی و سخن نسنجیده است ) در نقش متمی

مفهوم :ارزش انسان به گفتار اوست . (سخن دو جنبه ی متفاوت دارد و موجب کمال یا نقصان می شود ) / ارتباط معنایی دارد با :

زنده به جز آدمیان نیست کس                                              کادمی از ناطقه زنده است و بس

پس چو چنین است سخن جان ماست                                   وانکه بدو زنده بود زان ماست

آدمی از دواب ممتاز است                                              که به لطف سخن سرافراز است 

[168] - مشک : استعاره از سخن با ارزش ،مفید و کم  / یک توده گل : استعاره از سخن بیهوده ،نا به جا و فراوان ،در نقش متممی / کم آواز :صفت جانشین اسم در نقش مفعول ،معنی آن «آدم کم حرف و کم صحبت » است .  / جوی : به اندازه ی یک دانه جو ، مقدار اندک (کنایه) / تضاد :مشک ،گل – جوی (یک جو ) ، توده

مصراع دوم :تمثیل ،فعل به قرینه ی معنوی حذف شده است . / که : حرف اضافه به معنی «از» / مفهوم :پرورده گویی و گزیده گویی بهتر از پر حرفی است وکم گو هیچ گاه شرمنده نمی شود . ارتباط معنایی دارد با ابیات :

سخن گر چه باشد چو آب زلال                            ز تکرار خیزد غبار ملال

همه وقت کم گفتن از روی کار                            گزیده است خاصه در این روزگار

بگویم گرت هوش اندر سراست                           سخن هر چه کوته بود بهتر است

یک دسته گل دماغ پرور                                   از خرمن صد گیاه بهتر

بدان کز زبان است مردم به رنج                          چو رنجش نخواهی سخن را بسنج

[169] - توضیحات 4 : کسی که به اندازه ی ده تن سخن بگوید . / حذر کن : پرهیز کن ،دوری کن .  / تشبیه : چو دانا یکی گوی . / دانا / نادان : تضاد / ده مرده گوی ،یکی گوی : تضاد / ده مرده گوی : صفت فاعلی مرکب مرخم  / چو : حرف اضافه ،قید تشبیه / پرورده :سنجیده : صفت مفعولی جانشین اسم در نقش مفعولی / مفهوم :پرورده گویی و بر حذر بودن از پرگویی و حرافی  / مفهوم بیت تناسب معنایی دارد با ابیات :

کم گوی و گزیده گوی چون در                            تا ز اندک تو جهان شود بر

در سخن در ببایدت سفتن                                 ورنه کنگی به از سخن گفتن

سخن پخته جوی و کوشش کن                             نفس از خام زد خموش کن 

[170] -مفهوم : کم گوی و گزیده گوی چون در (بر حذر بودن از پرگویی و حرافی). / تضاد : یک ،صد / خطا ،راست  / صد ،نماد کثرت است و یک ،نماد قلت و کمی

مصراع اول : کنایه از پر گویی و خطا گفتن / مصراع دوم : کنایه از کم و درست گفتن  / تیر : استعاره از سخن ،مفعول  / بیت در حکم تمثیل است ./ صد : اولی صفت برای تیر و دومی ضمیر شمارشی

[171] -خفیه :در نهان ،پنهانی / فاش : آشکار / خفیه ،فاش : تضاد / مرد ،زرد :جناس / روی زرد شدن : کنایه از شرمندگی و سرافکندگی / چرا : قید پرسش / مفهوم : بیت در مذمت و نکوهش غیبت است .  / ارتباط معنایی دارد با ابیات :

در پس آزادگان به هیچ طریقی                            پیش کسان بد مگو که نیک نباشد

سخن در نهان نباید گفت                                   که به هر انجمن نشایدگفت

پس کس نگوییم چیزی نهفت                               که در پیش رویش نیاریم گفت

مکن پشت دیوار غیبت بسی                                               بود کز پسش گوش دارد کسی

[172] - پیش و پس :تضاد / بسی ،کسی :جناس ناقص اختلافی/ مصراع دوم : کنایه از استراق سمع ،دزدیده گوش دادن / بود که : ممکن است که بیت یادآور مثل :دیوار موش دارد ،موش گوش دارد

پیش دیوار آنچه گویی هوش دار                          تا نباشد در پس دیوار ،گوش

چه گفت آن سخن گوی پاسخ نیوش                       که دیوار دارد به گفتار گوش

به خلوت نیزش از دیوار می پوش                        که باشد در پس دیوار گوش

لب مگشا گرچه در او نوش هاست                        کز پس دیوار بس گوش هاست

«ش» پسش : ضمیر متصل ،مضاف الیه

[173] - توضیحات 5 :زندانی ،محبوس / تشبیه :راز به زندانی تشبیه شده است و دل به زندان  / نگر: مراقب باش / راز ،باز : جناس ناقص اختلافی / شهر : استعاره از دل ،درون / در شهر : استعاره از دهان /

[174] - دهان دوختن : کنایه از سکوت و خاموشی اختیار کردن/ حسن تعلیل : علتی برای خاموشی انسان دانا آورده است . / زبان :استعاره از شعله ی شمع یا فتیله ی شمع

زبان داشتن شمع : تشخیص / زبان و دهان : مراعات نظیر / دوخته ،سوخته: جناس ناقص اختلافی / مرد : مجازاً انسان / شمع : نماد پرگویی / مصراع دوم : تمثیل است برای مصراع اول / دهان دوخته : صفت مفعولی / مفهوم :انسان خردمند چون به اثرات منفی پر گویی پی برده است سکوت اختیار کرده است .

ارتباط معنایی دارد با ابیات :

سخن کم گوی تا در کار گیرند                                             که در بسیار ،بد بسیار گیرند

تو را بسیار گفتن گر سلیم است                                            مگو بسیار دشنامی عظیم است