نی نامه (شرح موسی نثری)
1. بشنو از نى چه مىگويد؟ و چگونه از جدائيها و روزهاى هجران شكايت كرده قصه ی جدايى خويش را با آهنگ غم انگيز حكايت مىكند.[1]
2. مىگويد از همان وقت كه مرا از نيستان بريده و از اصل و ريشه خويشم جدا كردهاند آه و ناله سر كرده از نفير آه و تأثير نالههاى جان گدازم زن و مرد بناله در آمده با من هم آواز و هم نفس شدهاند.[2]
3. من براى اينكه درد جان گداز اشتياق را شرح دهم همدمى مىخواهم كه چون من سينهاش از درد فراق چاك چاك شده باشد.[3]
4. آرى آن كه از موطن و مركز اصلى خويش دور افتاده كوشش او فقط براى همين است كه روزگار گذشته و ايام وصال خود را دو مرتبه بدست آورد.[4]
5. من (براى اينكه هم دمى پيدا كرده راز دل خود را بگويم) در ميان هر جمعيتى راه يافته در مجالس شادى و غم ناله كنان قرين افراد هر محفلى بودهام. [5]
6. و هر كس به گمان خود همراه و هم راز من شده ولى از اسرار درونيم كسى آگاه نگرديده است.[6]
7. گو اينكه رازهاى درونيم در نالههاى من نهفته و از آن جدايى ندارد و بگوش همه كس مىرسد ولى چشم را آن بينايى و گوش را آن شنوائى نيست كه سر نهفته مرا ببيند و بشنود.[7]
8. بلى تن و جان بهم پيوستهاند و هيچ يك از ديگرى جدا و پنهان نيست ولى ديدن جان براى كسى ميسر نيست.[8]
9. آرى اين نغمههاى غم انگيز نى اگر چه به ظاهر از بادى است كه در آن مىدمند ولى در واقع آتشى است كه از عشق سرچشمه گرفته است نابود باد كسى كه داراى اين آتش جان گداز نباشد. [9]
10. عشق بلى عشق. آتش عشق است كه بجان نى افتاده و زبانههاى آن بگوش مىرسد و جوشش عشق است كه مى را بجوش و خروش آورده است. [10]
11. نى هم دم كساني است كه از يار خود دور افتاده پردهها و نغمات شور انگيز آن، پرده اسرار ما را دريده غمهاى خفته را بيدار و دردهاى نهفته را آشكار مىسازد.[11]
12. كسى هم دم و دمسازى مثل نى كجا ديده است كه شريك غم و شادى بوده هم زهر هم ترياق باشد و در عين اينكه غم انگيز است مطبوع و دل كش باشد. [12]
13. نى از راه پر خطرى سخن مىگويد كه سرتاسر آن پر از خون كشتگان عشق است نى براى شما از قصههاى غم انگيز عشق مجنون و آوارگيهاى وادى جنون حكايت مىكند[13]
14. محرم رازهاى نهانى و درك كننده اسرارى كه در نواهاى جان گداز نى پنهان شده جز كسانى كه از هوش و دانش خود صرف نظر كرده براى درك حقايق به نغمات جان بخش آن گوش كنند نخواهد بود زيرا كه فقط گوش خريدار زبان است و سامعه از قوه ناطقه پذيرايى مىكند و آن كه از خود چيزى گفتنى دارد گوش نيست و شنيدن نتواند. اگر نالههاى نى فقط ارتعاشات صوتى بوده و ثمرى نداشت از اثر نغمات آن اين همه جوش و خروش و فعاليت و نشاط زندگى جهان را پر نمىكرد.[14]
15. در غم و رنج فراقى كه در دل ما است چه روزها كه بشام رسيد تا ايام عمر با سوز و گداز سپرى گرديد. [15]
16. اگر ايام عمر گذشت و رفت بگو برود، تو. تو. اى كسى كه جز تو حقيقتى نيست فقط تو بمان كه هر چه را از دست بدهيم وجود تو جبران آن خواهد بود. [16]
17. ما هرگز از تو سير نخواهيم شد و كسى از آب سير مىشود كه ماهى نيست گذشتن ايام عمر و سپرى شدن آن چه اهميتى دارد كسى كه نصيبى از وصال تو ندارد روزگارش دير بپايان مىرسد. [17]
18. به هر حال هيچ رهرو خامى نمىتواند از حال مردان پخته با خبر شود پس بهتر آن است كه دم فرو بنديم و سخن را كوتاه كنيم.[18]
مناجات
کاوه ی داد خواه
************
38. در شهر همه ی جوانان مانند پیران ماهر در جنگ
39. به سوی لشکر فریدون رفتند و از جادوی ضحاک آزاد شدند
سیاوش
دریای کرانه ناپدید[73]
مناظره ی خسرو با فرهاد
اکسیر عشق
دولت یار
اشارت صبح
8. ای بیدل ! انسان های سست همت به عزت و مقام این دنیا بسیار فخر می کنند در حالی که جز ننگ چیزی نیست
مجنون و عیب جو
قلب مادر
کیش مهر
رنج بی حساب
رباعی و دوبیتی دیروز
رباعی و دوبیتی امرز
مرغ نغمه خوان
گم کرده ی دیرین
نشان سر فرازی
پرورده گویی
15. انسان دانا بدان علت سکوت کرده است که می بیند شمع به خاطر داشتن فتیله (زبان) می سوزد و اگر این زبان را نداشت نمی سوخت .[174]
[1] - ني :نماد انسان آگاه / حكايت و شكايت: جناس اختلافي در حرف اول /تشخيص : ني شكايت مي كند و حكايت مي كند
[2] - نيستان : استعاره از عالم معنا / نفير : فرياد و زاري به صداي بلند / مرد وزن : مجاز از همه ي انسان ها
[3] - سينه : مجاز از صاحب سينه ،همدم و هم صحبت / شرح و شرحه : جناس ناقص افزايشي در حرف آخر / شرحه : پاره گوشتي كه از درازا بريده باشند ،شرحه شرحه : پاره پاره
[4] - كاو : كه + او / باز جستن : جستجو كردن / اصل و وصل : جناس ناقص اختلافي در حرف اول
[5] - جفت: همنشين ،همراه و مونس،قرين /بدحالان و خوش حالان : تضاد
[6] - ظن: پنداشت ،گمان ، درجه نزديكتر از شك به يقين / جستن: يافتن
[7] - نسبت دادن نور به گوش : حس آميزي / نور و دور : جناس ناقص اختلافي در حرف اول
[8] - بيت تمثيل است براي بيت قبلي / مستور و دستور : جناس ناقص اختلافي در حرف اول / ديد : ديدن ،مصدر مرخم / جان : آرايه ي تكرار / دستور : اجازه ،دستوري
[9] - بانگ ناي آتش است : حس آميزي / ذوقافيتين : نيست باد / جناس تام: نيست نيست؛باد باد
[10] - تشبيه : آتش عشق / كاندر = كه + اندر / ني و مي : جناس ناقص اختلافي در حرف اول /
[11] - حريف : همدم ،همنشين/ پرده : نغمه ،آهگ ،لحن / پرده دري : كنايه از افشاي راز ،رسوا كردن / / پرده و پرده : جناس تام
[12] - ترياق : ترياك ،معرب ثرياكا يوناني به معني پادزهر / زهر و ترياق : تضاد / متناقض نما : ني هم زهر است هم ترياق
[13] - حديث كردن و قصه كردن : داستان گفتن قصه گفتن
[14] - بي هوش محرم هوش : متناقض نما / فك اضافه : زبان را مشتري = مشتري زبان / مصراع دوم تمثيل براي مصراع اول است
[15] - روزها و سوزها : جناس ناقص اختلافي در حرف اول
[16] - گو : بگو / رو : برو
[17] - دير شدن روز : كنايه از ملالت و خستگي / روزي و روز : جناس ناقص افزايشي / ماهي استعاره از عاشق / آب استعاره از عشق
[18] - تضاد : پخته و خام / منظور از پخته : مولانا ،خام منظور مخالفان او
[19]- توام راهنمایی : تو راهنمای منی ؛ تو راه را به من می نمایی
مَلِک : پادشاه .ا ز صفات خداوند است .اینجا کنایه از خدا ؛جمع آن ملوک/ مَلـَک: فرشته؛جمع آن ملائک / مِلک: دارایی؛جمع آن املاک / مُلک:پادشاهی
[20] - جویم و پویم :جناس اختلافی و قافیه میانی
[21] - تو موصوف به صفات حکمت ،عظمت ،کرم و رحمت هستی
[22] - فهم : قوه دریافت ، ادراک، تصور شی ء از لفظ مخاطب /وهم:تصور ،گمان ،قوه وهمیه از حواس باطنی که شأن آن ادراک معانی جزییه متعلق به محسوسات است/ فهم و وهم آرایه جناس اختلافی و کل بیت آرایه ی موازنه دارد.
[23] - جزا : مکافات خواه خیر خواه شر، عوض نیکی یا بدی ،پاداش نیکی و کیفر بدی / واج آرایی در مصوت کوتاه ـُـ
[24] - اشاره به صفت علام الغیوب و ستار العیوب /عیب و غیب: جناس اختلافی /در بیت کلمات بیشی، کمی ،بکاهی و فزایی تضاد دارند.
[25] - لب و دندان مجاز از وجود / روی داشتن : کنایه از امید داشتن
[26] - پيوستن کاري ; کردن آن
شکست اندرآوردن ; مغلوب شدن. شکست خوردن
برگشتن کار ; بدبخت شدن. (يادداشت دهخدا).- || دگرگون شدن.نابسامان شدن. آشفته و درهم شدن :
همان نيز پيروز چون کشته شد/ بر ايرانيان کار برگشته شد.
[27] - بافر. ] ف [ )ص مرکب( )با + فر( باطمطراق. باشوکت. دارنده فر. باشکوه
خسرو. ] خ ر / رو [ )ا( ملک. پادشاه. )زمخشري( )از برهان قاطع(. کسري. قيصر. )ج‚ اکاسره‚ قياصره(. هر پادشاه صاحب شوکت.
[28] - ناسپاس. ] س [ )ص مرکب( کافرنعمت. )آنندراج(. ناشکر. )انجمن آرا(.ناشکر. حق ناشناس. نمک بحرام. بيوفا. ناپسند. بي تميز. )ناظم الاطباء(.کنود. )ترجمان القرآن(. کافر. کفور. کفار. کناد. کنود. )منتهي الارب(ناحقگزار. حق ناگزار. نمک نشناس. که سپاسگزار نيست. که سپاسگزاري نکند
[29] - فر. [ ف / فرر ] (ا) شان و شوکت و رفعت و شکوه. فره. خره. فرهي. در فارسي جديد فرخ‚ فرخنده‚ فرخان و فرهي ازهمين ريشه است. (از حاشيه برهان چ معين). ... خورنه ‚ در زبان پهلوي خور و در فارسي فر شده است. (ايران در زمان ساسانيان ترجمه رشيد ياسمي ص167(.
خوره. [ خو / خ ر / ر [ (ا) نوري است از جانب خدايتعالي که بر خلايق فايز مي شود که بوسيله آن قادر شوند برياست و حرفتها و صنعتها‚ واز اين نور آنچه خاص است بپادشاهان بزرگ عالم و عادل تعلق مي گيرد. (برهان قاطع) اين کلمه در پهلوي خوره گرديد وهمين لغت بصورت فرنه در پارسي باستان ياد شده که در فارسي «فر« و «خره» گرديده است. از نخستين معني کلمه «هورنه» بنظر ميرسد«چيز بدست آمده‚ چيز خواسته» بوده است و سپس بمعني «چيز خوبخواسته» بوده است و سپس بمعني «چيز خوب‚ چيز خواستني‚ خواسته‚امور مطلوب» گرفته شده و بعدها يعني در عصرهاي متاخر نويسندگان زرتشتي «خوره»را بمعني دارائي (خواسته) گرفته اند و نيز بمعني نيکبختي و سعادت بکار برده اند. در اوستا دو گونه خوره ياد شده‚ خوره (فر)ايراني‚ خوره (فر) کياني‚ نخستين از چهارپايان و گله و رمه وثروت و شکوه برخوردار و بخشنده خرد و دانش و دولت ودرهم شکننده غيرايراني است و دومين موجب پادشاهي و کاميابي سران و بزرگان کشور است.
[30] - فرزانه. [ ف ن / ن ] (ص)حکيم. دانشمند. عاقل. (برهان). بخرد. فرزان.فيلسوف. مقابل ديوانه. (يادداشت به خط مولف). در زبان پهلوي فرزانک ‚ در هندي باستان پر‚ پيشوند به معني پيش + جان يا جانتي به معني شناختن و فهميدن. قياس کنيد با جان در زبان ارمني به معني دانستن. (از حاشيه برهان چ معين) :
ابله و فرزانه را فرجام‚ خاک/ جايگاه هر دو اندر يک مغاک(رودکي)
|| نزد محققين آن که مجرد و مطلق العنان باشد. (برهان). || شريف.پاک نژاد. محترم. || سعادتمند. || مبارک. خجسته. || بافراست. (ناظم الاطباء(/ متضاد دیوانه
[31] - هنر. [ه ن] ( ا) علم و معرفت و دانش و فضل و فضيلت و کمال. (زناظم الاطباء)(ادداشت مولف) کياست. فراست. زيرکي. (یادداشت ولف)اين کلمه در واقع به معني آن درجه از کمال آدمي است که شياري و فراست و فضل و دانش را دربردارد و نمود آن صاحب هنر را برتر از ديگران مي نمايد . اینجا در مقابل جادو قرار دارد.
[32] - دست دراز کردن : کنایه از اقدام به کاری ؛ دست درازی: کنایه از اقدام به بدی
[33] - انجمن:مجلس ،مجمع ||گروه و فوج مردم ||جمع و فراهم شده||دسته حمعی
[34] - بازارگاه: مجازا ً مردم حاضر در بازار
[35] - زخم :به معنی ضرب و ضربت عربی است اما امروز به جراحت که حاصل ضربه است اطلاق می شود.
[36] - مهتر :رئیس ،سردار ، پادشاه ||بزرگتر ||خدمتکار ستور
[37] - موبد:پيشواي روحاني زرتشتي /شاه جهان وسپهبد:منظور كاووس شاه/ نهان وجهان: جناس ناقص اختلافي/ مصراع دوم:مفعول براي فعل گفت
[38] - پيدا كردن گفت وگو:كنايه از آشكار شدن حقيقت/سنگ برسبو زدن:كنايه از آزمايش وامتحان كردن/سنگ برسبو زدن: معادل است با آبگينه به سنگ آزمودن/سنگ ، سبو: تضاد/چو:پيوند وابسته ساز درمفهوم شرط (اگر)/گفت وگوي:اسم مشتق مركب (مفعول)/پيدا كني: فعل مركب (مضارع التزامي)
[39] - ارج مند: عزيز ،صفت مشتق/ انديشه: بدگماني/ گزنديافتن: كنايه از آزرده شدن
[40] - دخترشاه هاماوران:سودابه همسركاووس شاه/ به ديگر كران: از طرف ديگر/ پرانديشه گشتن:آزرده خاطرشدن،نگران شدن
[41] - سوگند:راه ورسم وقانون،راه تشخيص مجرم از بي گناه/ چرخ بلند: استعاره از روزگار/
[42] - جهاندار: کنایه از كاووس/ همي نشاند: ماضي استمراري/ توضيحات: به گفتن نشاندن،روبرو كردن
[43] - دل، روان :مراعات نظير/ هر:صفت مبهم/ دوان:صفت جانشين اسم درنقش متمم
[44] - تيز: سوزان،شعله ور / مگر:باشد كه ،شايد،اميد است/ دربيت تشخيص به كار رفته است (به آتش شخصيت داده شده است)/ گنه كرده:صفت جانشين اسم درنقش مفعول (صفت مشتق ،مركب)
[45] - پيش،خويش: جناس ناقص اختلافي،قافيه/ چنين:قيد/ گفتار: اسم مشتق،اسم مصدر/ خويش: ضمير مشترك
[46] درست كردن: اصلاح وتنبيه كردن،كيفر دادن/ تباهي جستن: بدي كردن،فساد كردن
[47] - پور: پسر/ راي: نظر ،انديشه/ شاه زمين:كاووس پورجوان:منظور سياوش است/ شاه ،زمين،راي: نهاد/ت: دررايت مضافه اليه/ چه:ضمير پرسشي درنقض مفعولي
[48] - اي : حرف ندا/ شهريار: منادا/ را:حرف اضافه
[49] - سپردن:طي كردن،گذشتن/ تنگ:صفت به جاي موصوف به كار رفته است / آتش تنگ- آتش اندك ومحدود/ كوه آتش:آتش مشبه است .كوه مشبه به است/ بسپرم :درمعني مضارع اخباري
[50] - پرانديشه: بسيار ناراحت ومضطرب/ انديشه:نگراني واضطراب/ كي:پادشاه نيك پي: نيك نژاد، نژاد،اصيل/ كي پي:جناس ناقص اختلافي
[51] - دو، يكي: مراعات نظير/ كه:درمصارع اول پيوندوابسته ساز ودرمصارع دوم ضمير پرسشي نقش نهادي دارد./ اين:صفت اشاره/ دو:ضمير شمارشي درنقش متمم/ يكي:ضمير مبهم درنقش نهاد/ نابكار: صفت مشتق درنقش مسند/ آن پس: قيد/ م: درمرا مفعول/ مصرع دوم بيت جمله ي چهارجزيي مفعول با مسند است.
[52] - نغز: عجيب،شيرين/ نقض: شكستن/ مغزونغز: جناس ناقص اختلافي/ فرزند وزن:مراعات نظير/ خون ومغز: مراعات نظير/ م: مضاف اليه خون ومغز/ دربيت آرايه هاي تشبيه ولف ونشروجود دارد/ كه:ضمير پرسشي نقش متممي دارد
[53] - همان:ضمير اشاره درنقش نهاد/ به: مسند است به قرينه ي معنوي حذف شده است/ زشت كردار:تركيب وصفي مقلوب/ دل شستن:فعل مركب ،كنايه از دوري جستن، منصرف شدن/ دل گسل:دل آزار
[54] - چه :ضمير،نقش قيدي دارد/ سپهدار:صفت جانشين اسم درنقش نهاد/ نيكو سخن:صفت مركب/ بد دلي: پريشاني،اضطراب روحي وسوءظن
[55] - دستور: وزير/ ساروان:شتربان/ هيون:اسب وشتر بزرگ(دراينجاشتر)/ ساروان،كاروان: مراعات نظير،جناس
[56] - هيونان: نهادان هيونان وند جمع است/ شدند:فعل غير اسنادي درمعني رفتند/ شهر ايران:كشور ايران،مجازا مردم ايران/ ديدن:نظاره كردن،مصراع دوم اغراق دارد
[57] - كاروان:قافله/ پرخاش جوي:ستيزه گر/ صد:صفت شمارشي/ كاروان:مميز/ پرخاش جوي: صفت جانشين اسم درنقش نهاد
[58] - جهان:مجازا مردم جهان/ هم گروه: دسته جمعي،جمع شده :قيد/ بيت داراي اغراق است
[59] - گذر: راه ،گذرگاه،معبر/ به تنگي: به سختي/ بود: فعل اسنادي/ گويي: قيد/ برفتي: مي رفت
[60] - گاه : وقت،زمان/ سوگند: راه ورسم/ شاه،راه: جناس ناقص اختلافي/ پرمايه شاه:تركيب وصفي مقلوب،شاه قدرتمند،شاه بزرگ
[61] - آتش فروز: آتش افروزنده،روشن كننده ي آتش/ شب آمد به روز:هوا تيره وتاريك شد/ شب،روز: تضاد / بيت اغراق دارد
[62] - دشت: مجازا مردم دشت/ بريان:گداخته برافروخته،كباب،سرخ شده (بريان شدن:كنايه ازغمگين وناراحت شدن)/ خندان،گريان:تضاد/ بريان،گريان:جناس ناقص اختلافي/ همه:صفت مبهم/ ش:مضافه اليه منظور سياوش است
[63] - تازي:عربي،دراينجا مقصوداسب عربي است(صفت جانشين اسم)/ برنشستن:سوار شدن/ برآمدن خاك نعل برماه:كنايه از تندرو بودن اسب وسرعت آن/ بيت داراي اغراق است (خاك زيرپاي اسب به ماه وآسمان رسيد)/ ش:مضاف اليه/ ماه:مجازاز آسمان
[64] - باره:اسب/ نماز بردن:تعظيم ونيايش كردن
[65] - شرم ،نرم:جناس ناقص اختلافي/ سخن،نرم،ديد: حس آميزي زيرا نرمي با حس لامسه وسخن گفتن با حس سامعه قابل درك است كه دراين مصراع درآميخته است/ ش:مضاف اليه
[66] - ور:مخفف واگر/ ايدون:اين چنين ،چنين ،چنانكه/ ايدر: اين جا،اكنون (ادبيات سال سوم)/ م درهستم: متمم است براي من گناهي هست/ م درجهان آفرينم: مفعولي است،جهان آفرين مرا نگاه ندارد
[67] - يزدان:خدا –آفريدگار/ دهش: بخشش (اسم مصدر)/ تپش: اضطراب ناشي از گرمي وحرارت/ كوه آتش: آتش مشبه،كوه مشبه به – اضافه تشبيهي/ نيكي دهش:صفت مشتق مركب
[68] - جهان،دشت،شهر:مجاز از مردم/ شهر،بهر:جناس ناقص اختلافي/ آمد:شد فعل اسنادي/ را:فك اضافه
[69] - غو:داد وفرياد،خروش (نهاد)/ برخاست:ازنظر املايي اهميت دارد/ شاه نو:شاه جوان(کنایهاز سياوش)
[70] - بخشايش: اسم مصدر به معناي عفو كردن از مصدر بخشودن/ آب وآتش:مراعات نظير وتضاد/ پاك يزدان:تركيب وصفي مقلوب / چو:پيوند وابسته ساز/ بخشايش:نهاد ارتباط معنايي دارد با بيت:
آتش كه شراب وصل تو نوش كند از عشق تو سوختن فراموش كند
[71] - موي كندن،ريختن آب،خستن روي:بيانگر ناراحتي وخشم آب: مجاز از اشك/ روي،موي:جناس ناقص اختلافي ومراعات نظير/ خستن:زخمي كردن،مجروح كردن
[72] - بر:آغوش،بغل/ بر،بد:جناس ناقص اختلافي/ كردار:رفتار،اسم مصدر/ تنگ در برگرفتن: محكم وصميمانه درآغوش گرفتن
[73] - تهیه کنندگان : درزی ،رسولی، فرزین ربیعی ، مرتضی ربیعی ،رزاقی ،سبحانی ،نجفی نیا و...
[74] - عشق او باز اندر آوردم به بند :تشخیص و کنایه از این که عشق او مرا گرفتار کرد / او:مضاف الیه / م :ضمیر متصل شخصی ،مفعول / بند: متمم / کوشش :اسم مصدر در نقش نهادی / نامد:در معنی «نشد»فعل اسنادی
[75] - تشبیه :عشق به دریایی بی پایان و بی حد و مرز و بی ساحل مانند شده است . / مراعات نظیر :دریا ،کرانه ،شنا / عشق :نهاد (فعل «است »محذوف می باشد )
کی :قید پرسش ، مفید نفی / مصراع دوم :استفهام انکاری / ارتباط معنایی دارد با ابیات :
بسا عقل زور آور چیره دست که سودای عشقش کند زیر دست
دل چو از پیر خرد نقل معنی می کرد عشق می گفت به شرح آن چه بر او مشکل بود
[76] - که :معادل«اگر»آمده است . /خواهی:فعل گذرا به مفعول / عشق را تا پایان بری :مفعول /بری :فعل مضارع التزامی (ببری) / بپسندید : فعل مضارع التزامی
مصراع دوم ارتباط معنایی دارد با مصراع :زهر باید خورد و انگارید قند /
جمال کعبه چنان می کشاندم به نشاط که خارهای مغیلان حریر می آید
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور
فراز و نشیب عشق دام بلاست کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد
وصال دوست طلب می کنی بلاکش باش که خار و گل هم با یک دگر تواند بود
دوام عیش و تنعم نه شیوه ی عشق است اگر معاشر مایی بنوش نیش غمی
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
[77] - انگاریدن:تصور کردن،به حساب آوردن /زشت و خوب :تضاد / زهر و قند :تضاد / باید دید:وجه مصدری= بن ماضی یا مضارع از مصادر+بن ماضی یا مصدر بایستن / ارتباط معنایی دارد با بیت :چه خوش گفت یک روز دارو فروش شفا بایدت داروی تلخ نوش
[78] -توسنی: سرکشی ،عصیان (صفت اسب) / ندانستم همی:نمی دانستم / کمند :ریسمان ،نقش نهادی دارد . /مفهوم مصراع دوم با مفهوم ابیات زیر ارتباط معنایی دارد :
از قضا سر کنگیین صفرا فزود روغن بادام خشکی می نمود (نتیجه ی عکس)
چون مرغ دلم به دام هستی در شد چندان که تپید ،بند محکم تر شد
[79] - شیرین در دو مصراع جناس تام است / شیرین مصراع اول ایهام دارد به دو معنی 1- نام معشوق 2- گوارا و دل نشین / جان شیرین حس آمیزی است
[80] - در مصراع اول تشبیه دیده می شود : ش مشبه ؛ مهتاب مشبه به / در مصراع دوم پرسش تأکیدی به کار رفته است
[81] - سر و سرا جناس ناقص افزایشی / سر زیر پا انداختن کنایه از جان فدا کردن / جمله جواب شرط (پایه ) در مصراع اول حذف شده است . همین طور در شش بیت بعدی
[82] - پیش داشتن کنایه از تقدیم کردن است .
[83] - آهن مجاز از تیشه
[84] - ماه در مصراع دوم استعاره از معشوق است . /در مصراع دوم حسن تعلیل به کار رفته است همین طور در بیت بعدی
[85] - مه در مصراع اول استعاره از معشوق است و ماه در مصراع دوم ایهام به معشوق نیز دارد.
[86] - از گردن افکندن وام کنایه از ادا کردن پرداخت کردن است. / سر مجاز از وجود / ش در یابیش مفعول است معادل او را
[87] - مصراع دوم اشتراک معنایی دارد با بیت : بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان ؛ مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم
[88] - جان استعاره از معشوق
[89] - مصراع دوم موهم این معنا نیز هست : دلی که بتواند این کار را انجام دهد دل نیست./ مرجع ضمیر «این» صبر کردن است
[90] - شیرین در مصراع اول ایهام دارد : 1- نام معشوق خسرو 2- گوارا و دل نشین / در مصراع دوم نیز شیرین می تواند ایهام تناسب باشد./ کاربرد شیرین در مصراع اول و دوم جناس تام است.
[91] - آفاق جمع افق به معنی آسمان ها . در اینجا مجاز جهان
[92] - خاکی و آبی مجاز همه ی موجودات
[93] - از خود به در شدن :شیفته و بی قرار شدن ،از خود بیخود شدن / در واژه ی در آرایه ی تکرار وجود دارد ./ بین دو در جناس تام وجود دارد . / در «در آمدن و به در شدن» و «این جهان و جهان دگر» تضاد دارند ./ از این جهان به جهان دگر شدن :کنایه از مردن
[94]- گوش به راه بودن خبر:انتظار کشیدن برای شنیدن خبر / بیت با واژه ی «خبر» آرایه ی تکرار دارد - «صاحب خبر و بی خبر » تضاد دارند /بی خبر شدن :از خود بیخود شدن .
[95] -«م» در مگرم ،نقش مضاف الیه دارد مگر درد اشتیاقم / واژه های «ببینم و بدیدم » ،«اشتیاق و مشتاق» و «شود و شدم» اشتقاق دارند / ساکن شدن درد :تسکین یافتن درد / «ش» در ببینمش نقش مفعول دارد .
[96] -بُدم :بودم / «م» در مهرم ،مضاف الیه کلمه ی «جان» است مهر به جانم رسید / عیوق :نام ستاره ای است و در شعر ،مظهر روشنایی و بلندی و دوری است . / بر شدم :بالا رفتم /«اوفتاده بودن و بر شدن »و «شبنم و آفتاب » تضاد دارند . / «مهر» ایهام تناسب دارد زیرا در معنی «محبت» با «جان» تناسب دارد و در معنی «خورشید » با «عیوق و آفتاب» متناسب است – در مصراع اول آرایه تشبیه وجود دارد . آرایه مراعات نظیر نیز وجود دارد . / منظور از مهر در عبارت بالا «گرمای عشق به معشوق» است . /بیت فوق با مصراع زیر ارتباط معنایی دارد :
گویند روی سرخ تو سعدی که زرد کرد اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم
[97] - دست دادن کنایه از ممکن بودن است - «دست و پا و سر»مراعات نظیر دارند . «دست» ایهام تناسب دارد زیرا با «پا و سر» تناسب دارد ولی معنی حقیقی آن مورد نظر نیست.«دست و دوست» جناس افزایشی اند .
[98] - بین واژه های «دیدن و گفتن و شنیدن و سمع و بصر » و «پا و سر» مراعات نظیراست / «تاو پا» و «رفتن و گفتن» جناس دارند . /بیت بالا آرایه ای لف و نشر دارد ./ لف و نشر :آوردن دو پا چند واژه است در بخشی از کلام که توضیح آنها در بخش دیگر آمده است . رابطه ای لف و نشر «مفعول و فعل» ،«فاعل و فعل » ،«مشبه و مشبه به» ،«مسندالیه و مسند» ،«اسم و متمم» «ام و هفت» و .... است . لف و نشر دو گونه است :
اگر نشرها به ترتیب توزیع لف ها باشند «مرتب» نامیده می شود و اگر چنین نباشد «مشوش» (به هم ریخته ) است .
به عنوان مثال :
چو آینه است و ترازو ،خموش و گویا ،یار زمین رمیده که او خوی گفت و گو دارد. «مولوی»
[99] - نگاه داشتن« چشم از چیزی یا کسی کنایه از نگاه نکردن ،توجه نکردن » / دیده ور : بینا / واژه ها ی «چشم و نگاه و نظر و دیدن و دیده ور» مراعات نظیر دارند .
[100] - بیزارم از وفای تو:خود را وفادار نسبت به تو نمی دانم / مجموع نشستن «آسوده خاطر بودن»
[101] - التفات:توجه و گرایش -«صید، اسیر و کمند » مراعات نظیرند / «خویشتن » بدل است برای «من» و برای تاکید است «کمند نظر» اضافه ی تشبیهی است نگاه مانند کمندی است که دل را اسیر می کند
[102] - اکسیر :جوهری که ماهیت اجسام را تغییر دهد و کامل تر سازد ،هر چیز مفید و کمیاب اکسیر عشق در معنای دقیق تر دلدادگی ناب و کمیاب – اکسیر عشق اضافه ی تشبیهی است .
[103] - گذشتن اختر: گذشتن ستاره از نصف النهار يا يكي از درجات منطقه البروج مثلا از درجه طالع شخص مفروض زيرا در آن وقت است كه به اصطلاح ساعت دارد و خواهش و دعاي شخص برآورده مي شود.خاقاني گويد:
من دست به شاخ مه مثالي زده ام دل دادم و پس صلاي حالي زده ام
او خود نپذيرد دل و مالم اما اختر بگذشته است و فالي زده ام
ستاره بخت مساعد است و كار به پايان رسيد
[104] - تنعم: به ناز و نعمت زيستن و در بيت مراد تفاخر و خودنمايي است و تنعم پاييز اشاره به اين كه فصل پاييز فصل محصول است. مي گويد باد بهار وزيد و همه ناز و افاده فصل پاييز را با خود برد/ در این شعر جفت واژه های متقابل استعاره اند . منظور از استعاره های مثبت شاه شیخ اسحاق و استعاره های منفی امیر پیر حسین می تواند باشد.
[105] - كلاه گوشه: كنايه از مقام و مرتبه و كله گوشسه گل اشاره به بگ هاي گل دارد/ شكر خدا را كه به بركت شكفتن گل سرخ بهار آمد و زمستان به آخر رسيد . باد سرد دي ماه را كه انسان را تهديد مي كند كنايه در معناي بادبروت و كروفر آورده و نيش خار را مايه قدرت و شوكت او گرفته است
[106] - معتكف:گوشه نشين كسي كه براي عبادت در مسجد يا خانقاه مقيم گردد /؛يعني اميد را كه همچون صبح در پرده شب تاريك پشت پرده عالم غيب پنهان بود بگو دوباره ظاهر شود زيرا شب تاريك به پايان رسيد؛كنايه از اين كه به آن كسي كه در انتظار رسيدن به حكومت است بگو دست به اقدام بزند زيرا كار اين دولت به آخر رسيد؛ به آن كه در خفا انتظار مي كشيد بگو اميدوار باشد كه روزگار عوض مي شود/ صبح امید اضافه تشبیهی است.
[107] - مقصود اين است كه گيسوي يار كه برحسب معمول نماد ظلمت و پريشاني است اكنون با ما بر سر لطف آمده و در سايه لطفش پريشاني و ظلمت شبهاي فراق به پايان رسيد
[108] - طفل نی سوار کنایه از ضعف و ناتوانی / شوق به طور ضمنی به برق و شعله تشبیه شده است ؛ برق به شرار و شعله به طفل نی سوار مانند شده است.
[109] - اشتراک مفهوم دارد بابیت : سرم به دنيي و عقبي فرو نمي آيد تبارك اله از اين فتنه كه ار سرما ست
[110] - آگاهی های ما تنک مایه و کم عمق است
[111] - مجنون و لیلی : مراعات النظیر/ نکو : صفت جانشین اسم در نکش مفعول / پیدا کن : فعل امر و مرکب و گذرا به مفعول
[112] - قصور : نقص و عیب/ حسن : زیبایی
[113] - عیب جو : مضاف الیه
[114] - دیده ی مجنون : اضافه ی تعلقی / معنی : بیت بیانگر این است که عشق به انسان دیدگاه و بینش تازه ای می بخشید و نحوه ی نگرش انسان تغییر می یابد و ظاهر بینی کنار رفته و عمیق بینی و توجه به باطن جای آن را می گیرد ./ ارتباط معنایی دارد با : ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که به آن می نگری
[115] - ارتباط دارد با بیت : عابدان آفتاب از دلبر ، غافلند ای ملامت گو خدا را ما رو ببین آن رو ببین
چشم برزلف و رو داشتن : کنایه از ظاهر بینی / تو کی می دانی : استفهام انکاری / چون : صفت تعجبی / مفهوم : بیت ظاهر بینی را نکوهش می کند
[116] - ناوک : نوعی تیر کوچک آن ار در غلاف گذارند و از کمال سر دهند تا دورتر رود . / ناوک انداز صفت فاعلی مرکب مرخم ./ مفهوم : بیت ظاهر بینی را نکوهش می کند و عمیق نگری و باطن نگری را توجه
[117] - مصراع اول ضرب المثل ست . / مفهوم : بیت ظاهر بینی را نکوهش می کند و عمیق نگری را توجه می کند .
[118] - شکر خنده : خنده ی شیرین ، حس آمیزی / دل مجنون خون است : کنایه از این که عاشق و بی قرار است
[119] - مفهوم : لیلی که مجنون عاشق اوست با لیلی دی دیگر تفاوت دارد.
ارتباط معنایی با بیت :
معشوقم به چشم دیگران نتوان دید. جانان مرا به چشم من باید دید.
[120] - آژنگ: چين و شكني كه به واسطه ي خشم به چهره وابرو و پيشاني افتاد/ چهره پر چين وجبين پر آژنگ: كنايه از اخم كردن وناراحت و خشمگين شدن/ چهره،چين،جبين،آژنگ: مراعات نظير/ چهره و چين: هردو مفعول
[121] - خدنگ: درختي است بسيار سخت كه از چوب آن تير ،نيزه و زين اسب سازند/تشبيه: نگاه مادر به تير خدنگ/مفهوم: مادرت با نگاهش مرا آزار ميدهد
[122] - طرد كردن:راندن/قلماسنگ:فلاخن/تشبيه:من به سنگ تشبيه شده است/تشخيص:به قلماسنگ شخصيت داده شده است/كنايه: بيت كنايه از بي ارزش شمردن است/مراعات نظير:سنگ و قلما سنگ
[123] - شهد: شيريني/شرنگ:زهر/سنگدل: كنايه از بي رحم/شهد وشرنگ: تضاد/شهد در كام شرنگ بودن :كنايه از ناكامي
[124] - يكدل ويكرنگ :كنايه از صميمي ومخلص بودن/دل را ازخون رنگين ساختن:كنايه از كشتن/تا:پيوند وابسته ساز\را : حرف اضافه
[125] - سه بیت قبلی مو قوف المعانی اند. همچنین سه بیت بعدی/ آينه ي قلب : اضافه ي تشبيهي/زنگ زدودن از آینه ی قلب: كنايه از بين رفتن كدورت
[126] - نارنگ:نارنج/دل:مشبه/كف:مجاز ازدست
[127] - آرنگ:آرنج/را:فك اضافه؛ او را آرنگ = آرنج او
[128] - آهنگ:قصد/باز: قيد تكرار/پي: حرف اضافه
[129] - کیش:دین ، آیین ، مذهب (این جا) /کیش:تیر ان ،نوعی پارچه ای از کتان مهر:دوستی ، محبت ، خورشید ، آفتاب /دلدار: دلبر، معشوق /همی گویم : می گویم ،فعل مضارع اخباری /مهر و دلداری : مراعات نظیر /
[130] - جرگه :گروه ، زمره /هشیارها : استعاره از غیر عارفان/ ایهام : 1)آیین مهر ورزی و عشق 2)اشاره به مکتب میترالیسم (مهر پرستی) مست و هوشیار :تضاد
[131] - مصراع اول : مراعات نظیر / دل افگارها : کنایه از عاشقان /افگار: آزرده ، زخمی/ مفهوم : عاشقان کسانی هستند که ترک شادی و آسایش و تنعّم کرده اند . (بیانگر ریاضت عارفانه است )
[132] - دیوار کشیدن :کنایه از ممانعت کردن / کوی ، دیوار، دل و کام : مراعات نظیر /صامت «د» : واج آرایی
[133] - حلاج : در لغت به معنی «پنبه زن » /«چه حلاج ها رفته بر دار ها »:هم مفهوم با «معراج مردان سردار است .» /تلمیح : به داستان فرهاد و حلّاج اشاره دارد. /چه : صفت تعجبی / ترصیع : کلمات دو مصراع در قرینه ی هم ، هم وزن هستند و در حروف آخر هماهنگ هستند . /مرده ، رفته :فعل ماضی نقلی
[134] - چه دارد جهان : استفهام انکاری دارد ؛ جهان چیزی ندارد. / دل ، مهر ، یار : مراعات نظیر/چه : ضمیر پرسشی در نقش مفعول
[135] - نبازند :نمی پردازند ،توجهی نمی کنند/فعل مضارع اخباری /مردار:استعاره از دنیا و تعلّقات آن/ صفت مفعولی /تلمیح : به حدیثی از حضرت علی (ع) «الدنیا جیفه و انتم الکلاب » / مِهین :بزرگ ترین ،بزرگ/صفت عالی /دام و تار :مراعات نظیر /دام جان :استعاره از جسم خاکی و تعلّقات مادّی
[136] - جوبار:استعاره از دنیا /گل های رنگین :استعاره از عاشقان شهید /به خون خود آغشته :کنایه از به شهادت رسیده
[137] - شاباش :شاد باش، طلا یا پولی که بر سر عروس یا داماد ریزند . در اینجا استعاره از باران است. /شاباش ریختن سپهر : تشخیص /دامان گلشن : تشخیص /بهاران ،گلشن ، رگبار : مراعات نظیر / بهاران : قید زمان(ان:پسوند زمان ) /با بیت بعدی موقوف المعانی است.
[138] - تشخیص :سبزه رخت می کشد و گل بارگه می زند . /رخت کشیدن : کنایه از کوچ کردن به جایی و اقامت گزیدن در آنجا /بار گه زدن : کنایه از ساکن شدن / بارگه : کاخ و در بار پادشاه ، خیمه پادشاهی ،سراپرده / هامون : دشت ،صحرا /سبزه ، گل ،گلزار ،هامون و دشت : مراعات نظیر
[139] - مصراع اول : تشخیص ؛ نگاریدن(ش) به گلبن نسبت داده شده است /آیینه ی آب : آب به آیینه تشبیه شده است / رخسار ها : مفعول
[140] - نیلفر:نیلوفر، گیاهی است پیچنده با گل هایی شیپور مانند / گلنار : گل انار / تشخیص : رفتن شاخ گل ، رقصیدن گلنار / مراعات نظیر : گل ،نیلفر ،گلنار
[141] - بام : بامداد ،صبحگاه / هَزار: بلبل یا پرنده ای از خانواده ی بلبل (هزار دستان) / نغز: دلنشین ،زیبا / نقض : شکستن / نغز گفتارها : ترکیب وصفی مقلوب ؛ گفتار های نغز
باد ،بام : جناس ناقص اختلافی / باد پرده غنچه دَرَد: تشخیص و کنایه از شکوفا کردن و بازکردن گلبرگ ها / پرده دریدن : کنایه از فاش کردن راز / دَرَد: می دَرَد ، فعل مضارع اخباری
[142] - گل رخان :زیبا رویان / گل رخان ، خم ابرو: مراعات نظیر / می خوارها :استعاره از عاشقان و عارفان سرمست عشق الهی / جام:مجازاً شراب / جام ، بزم ، می خوارها: مراعات نظیر /
[143] - گره از راز باز کردن : کنایه از حل کردن مشکل و گشودن اسرار / راز،باز : جناس ناقص اختلافی / آسان،دشوار: تضاد / دشوار ها : مفعول
[144] - تشبیه : جهان را به افسون و افسانه تشبیه کرده اند / چشم بستن : کنایه از فریب دادن ،گمراه کردن / خشایار ها :افرادی مثل خشایار و تلمیح دارد به پادشاهی خشایار
[145] - زینهار:صوت و شبه جمله / فریب کار بودن جهان : تشخیص / گل : استعاره از جهان و لذات و خوشی های آن/ گل : مضاف الیه / پای گل : تشخیص / خار:استعاره از مشکلات و رنج ها / گل و خار: تضاد و مراعات نظیر
[146] - بهل : بگذار، رها کن ، فعل امر که از دو مصدر1)هلیدن 2)هشتن / جام : مجازاً از شراب عشق و معرفت الهی
[147] - قلب و سینه: مراعات نظیر / مصراع دوم: گروه قیدی برای مصراع اول
[148] - آب و آتش: تضاد و مراعات نظیر[تمامی عناصر اربعه (آب ،آتش،باد و خاک)با یکدیگر ،مراعات نظیر دارند] / درون و برون :تضاد /مرغ و ماهی: مراعات نظیر /غم و هجران: مراعات نظیر / مصراع دوم : کنایه از بی قرار بودن (ماهی بیرون آب افتادن_افتادن :کنایه از بی قراری ) / تشبیه : عاشق به مرغ و ماهی تشبیه شده است
«م»مرغم : مخفف«هستم»
[149] - بطالت:بیهودگی ،پوچی ، مهملی / شباب : جوانی / پیری و شباب: تضاد
[150] - جوانی ، پیری : تضاد / هان: صوت ،شبه جمله /عزیز:صفت جانشین اسم ، منادا /فصل جوانی : جوانی به فصل تشبیه شده که نقش قیدی دارد
[151] - خرقه:جامه ای که از تکه های گوناگون دوخته شده باشد.جُبّه مخصوص صوفیان و درویشان،پشمینه،در اینجا مجازاً جسم ،وجود . / تحفه: ارمغان ، هدیه ، سوغات / منم:کنایه از غرور و خودخواهی / نادانی،ظاهر سازی و ریا،خودخواهی:اوصاف مدّعیان شان :مضاف الیه
[152] - خِِِضاب: آنچه سر و صورت یا پوست را بدان رنگ کنند؛مانند وسمه ،حنا،گلگونه / تضاد: نقص،کمال / عیب،جمال / خویش،غیر / جمال ،کمال :جناس ناقص اختلافی / تشبیه: مصراع اول به پیری تشبیه شده است عیب ،نقص ،کمال ،جمال : مفعول / چو : حرف اضافه در نقش قیدی کل بیت: کنایه از ظاهر سازی و ریا کاری
[153] - ناصواب: نادرست، خطا دم بر نیاوردن: کنایه از ساکت بودن / دفتر بیهوده پاره کردن:کنایه از کنار گذاشتن و از بین بردن نوشته های پوچ و بیهوده
دفتر،کلام،گفتار: مراعات نظیر دفتر: مجازاً ،نوشته ها / تا: حرف اضافه / کی: ضمیر پرسشی ،در نقش قید پرسشی/ بیت7 با عبارات زیر از دیباچه ی گلستان ارتباط معنایی دارد: «مصلحت آن دیدم که در نشیمن عزلت نشینم ودفتر از گفته های پریشان بشویم و من بعد پریشان نگویم ...»
[154] -فرشته خو:نیک سیرت ،پاک سرشت /رسته:روییده(از مصدر رستن)/ رسته:رها شده،آزاد شده /لب،فرشته خو:مراعات نظیر / جوی،خوی:جناس ناقص اختلافی/ سبزه و کنار جوی:مراعات نظیر / هر:صفت / مبهم/رسته است:فعل ناگذر،ماضی نقلی / گویی:قید تشبیه/ خواری:خوار کردن،حقیر پنداشتنتا:شبه جمله از نوع صوت،درمعنی «مواظب باش»،«زنهار» /سبزه:تشخیص/ کان:مخفف«که +آن»/پا،سر:مراعات نظیر /سبزه،خاک،لاله:مراعات نظیر / قالب شعر:رباعی؛شعری است که چهار مصراع دارد و قافیه در مصراع های اول ،دوم و چهارم رعایت می شود و در مصراع سوم اختیاری است و بر وزن مخصوص «لاحول ولاقوه الابالله»است
[155] - غم، کم:جناس ناقص اختلافی / دل،وفا،غم و ماتم:مراعات نظیر/یاد،باد:جناص ناقص اختلافی / یاد کردن غم،آفرین برغم:تشخیص / غم در مصراع اول:غم دنیا و مادیات (حالت منفی و ناراحت کننده غم موردنظر است). / غم در مصراع چهارم: غم عشق و عرفانی(حالت مثبت و خوب غم مورد نظراست). /قالب شعر: رباعی
باد:فعل دعایی(در مفهوم نفرین به کار رفته)
[156] -سنگ بر پا آمدن:کنایه از دچار مشکل شدن،مکافات دیدن / تنگ آمدن جهان فراخ:کنایه از تیره بختی و دشواری زندگی / سنگ،تنگ:جناس ناقص اختلافی / فراخ،تنگ:تضاد/ فردا:مجازا روز قیامت / نامه خوانان:محاسبان روز قیامت،فرشتگان / قالب شعر:دوبیتی؛شعری است که از نظر شکل و قالب و قرار گرفتن قافیه با رباعی یکسان است با این تفاوت که وزن رباعی «مفعول،مفاعیل،مفاعیل،فعل یا لا حول الا قوه الا بالله»،و وزن دو بیتی «مفاعلین،مفاعلین،فعولن»است. ساده ترین راه شناخت رباعی از دوبیتی:اولین کلمه رباعی با هجای بلند شروع می شود ولی اولین کلمه ی دو بیتی با هجای کوتاه شروع می شود. / «ت»سنگت:ضمیر متصل ،مضاف الیه پا(پایت)/«ت»تنگ:ضمیر متصل،متمم / آیو:آید / چو:پیوند وابسته ساز(حرف ربط) / کار،نامه:مفعول/ نامه خوانان: صفت فاعلی مرکب مرخم،جانشین اسم در نقش نهادی
[157] - سحر،شاخسار،مرغ،نغمه خوانی: مراعات نظیر / سرود،ناله،آهی،فغانی:مراعات نظیر / قالب شعر:دو بیتی / نغمه خوان: صفت فاعلی مرکب مرخم / هر چه:ضمیر مبهم،مفعول /
[158] -دل:تشخیص/ این جا:منظور«دنیا» / کاشانه دیگر:منظور خانه آخرت / گم کرده دیرین:محبوب و معشوق(خداوند) / لاله پرپر:استعاره از شهید به خون خفته
پر بگیریم:کنایه از این که پرواز کنیم . به سوی عالم بالا برویم. / دیرین:صفت نسبی/ را:نشانه فک اضافه(سراغ گم کرده ی دیرین)/ سراغ:مفعول
[159] - مخاطب شاعر:شهید / تشبیه:زخم بدن شهید به نشان و مدال افتخار مانند شده است. / حیثیت مرگ:تشخیص/ قالب شعر:رباعی / پاک بازی:حاصل مصدر،مضاف الیه/ سر فرازی :حاصل مصدر/ دلاور:منادا
[160] - توضیحات 1:کنایه از گوشه گرفتن / مصراع دوم :اغراق و کنایه از بدست آوردن مقام بلند و بزرگی / کوه ،شکوه :جناس ناقص افزایشی / تشبیه :تو ، به کوه تشبیه است . / پا و سر :تضاد و مراعات نظیر / کوه:نماد ثبات و متانت و گوشه نشینی / پای در دامن آوردن کوه :تشخیص / ارتباط معنایی دارد با ابیات :
آشنایی خلق درد سر است معتکف باشی تا ندانندت
عزلت و انزوا و تنهایی برهانندت از هزار بلا
خانه سوز و آشیان پرداز می باید شدن با نسیم صبح هم پرواز می باید شدن
رخنه ی گفتار را سرمه می باید گرفت با لب خاموش سخن پرداز می باید شدن
[161] - زبان درکشیدن : کنایه از خاموش شدن ،سکوت اختیار کردن / فردا: مجازاًروز قیامت / بی زبان :شخص ساکت و کم سخن (اینجا )، لال / نبودن قلم بر کسی : کنایه از بازخواست قرار نگرفتن کسی/ مرد بسیار دان :ترکیب وصفی ،منادا / مفهوم : دعوت به سکوت و پرهیز از پرگویی / ارتباط معنایی دارد با ابیات :
سخن فروشی ،فرزند خود فروختن است کسی که لاف سخن زد ز اهل غیرت نیست
آن را که بود مغز و خرد ،خاموش است از کاسه ی پر ، صدا نیاید بیرون
جان است و زبان است زبان دشمن جان است گر جانت به کار است نگه دار زبان را
[162] - لولو : مروارید ،استعاره از سخنان با ارزش و گران بها / تشبیه : گوهر شناسان به صدف تشبیه شده است . / صدف ،گوهر ،لولو: مراعات نظیر
گوهرشناسان راز :استعاره از انسان های آگاه و سخن شناس ،اهل معرفت / راز ، باز : جناس ناقص اختلافی / صدف وار : قید تشبیه (وار : پسوند مشابهت )/ مفهوم :انسان آگاه سنجیده و با ارزش سخن می گوید و بیهوده گویی نمی کند . (پرورده گویی) / با بیت زیر ارتباط معنایی دارد :
کم گوی و گزیده گوی چو در تا اندک تو جهان شود پر
سخن گوهر شد و گوینده غواص به سختی در کف آید گوهر خاص
چو دانا یکی گوی و پرورده گوی
[163] - نگیرد : تاثیر نکند / آگنده گوش :کر ،ناشنوا (کنایه) / فراوان سخن ،خموش :تضاد / سخن ،گوش ،نصیحت :مراعات نظیر / فراوان سخن : صفن مرکب جانشین اسم ،نهاد/ مفهوم :انسان پر حرف ،نمی تواند از نصیحت دیگران تاثیر بپذیرد . (کم گوی و بشنو) / ارتباط معنایی دارد با بیت :
چو خواهی که گویی نفس بر نفس // نخواهی شنیدن مگر گفت کس / آگنده گوش :صفت مرکب ،مسند / خموش : صفت جانشین است ،متمم / مگر :قید استثناء
[164] - توضیحات 3 : «مگر» به لحاظ ساخت ،از «مَه» علامت نفی و «اگر» کلمه ی شرط ساخته شده است ؛ نه اگر ؛ بی شرط ،به تحقیق ،حتماً هر آینه (قیدتاکید )
نفس بر نفس : دم به دم ،پیوسته ،در نقش قید / گفت :مصدر مرخم ،در نقش مفعولی / گفتن ،شنیدن :مراعات نظیر /مفهوم :بیت در تاکید کم سخن گفتن و نکوهش حرفی است و انسان پر حرف نمی تواند از نصیحت دیگران تاثیر بپذیرد . (با بیت قبلی در یک مفهوم اند .)
ارتباط معنایی دارد با ابیات :
سلیم این پند را از من نگه دار سخن کم گو ولی بسیار بشنو
سخن بشنو و بهترین یادگیر نگر تا کدام آیدت دل پذیر
[165] -ناساخته :نسنجیده ،صفت مفعولی در نقش قیدی / نینداخته :اندازه نکرده ،صفت مفعولی در نقش قیدی / مصراع دوم تمثیلی است برای مصراع اول و آن را برای تاکید بر «سنجیده گویی و پرورده گویی » آورده است. / مفهوم :معادل ضرب المثل «گز نکرده پاره کردن» است و مشابه مصراع «اول اندیشه وانگهی گفتار» و مصراع «نخست اندیشه کن آن گه سخن گو» است . / ارتباط معنایی دارد با بیت بعدی و ابیات :
سخن پیش فرهنگیان سخته گوی به هر کس نوازنده و تازه روی
سخن بشناس و آنگه گو ،ازیرا که بی نقطه نگردد خط ز پرگار
سخن را تا نداری پاک از رنگ ز دل ها کی زداید زنگ و زنگار
به گفتار اگر در مشاند کسی خموش به بسیار از آن بهتر است
خردمند خاموش بود چون صدف اگر خود درونش پر از گوهر است
بریدی تو ناکرده کز جامه را نخواندی تو پایان شهنامه را
[166] -خطا و صواب :تضاد / خاییدن :جویدن / صواب ،جواب :جناس ناقص اختلافی / ژاژ :گیاهی است خاردار که شتر آن را از زمین می کند و می جود و نمی تواند آن را نرم کند . / ژاژ خاییدن :کنایه از بیهوده سخن گفتن ،یوه گویی / ژاژ خای :بیهوده گو ،یاوه گو (کنایه) / صواب :درست و شایسته (اهمیت املایی دارد ). / ثواب :پاداش / فعل اسنادی : به قرینه ی معنوی حذف شده است . / مفهوم : با درنگ اما سنجیده سخن گفتن بهتر از حاضر جوابی توام با بیهودگی است .
ارتباط معنایی دارد با ابیات :
هر آن کس که راند سخن بر گزاف بود بر سر انجمن مرد لاف کار
به گاهی که تنها شود در نهفت پشیمان بود ز آن سخن ها که رفت
تهتک در سخن گفتن زیان است تامل کن تامل کن تامل
[167] -کمال ،ناقص : تضاد / نفس ،انسان ،سخن و گفتار : مراعات نظیر / گفتار :اسم مصدر (در این جا منظور پر حرفی و سخن نسنجیده است ) در نقش متمی
مفهوم :ارزش انسان به گفتار اوست . (سخن دو جنبه ی متفاوت دارد و موجب کمال یا نقصان می شود ) / ارتباط معنایی دارد با :
زنده به جز آدمیان نیست کس کادمی از ناطقه زنده است و بس
پس چو چنین است سخن جان ماست وانکه بدو زنده بود زان ماست
آدمی از دواب ممتاز است که به لطف سخن سرافراز است
[168] - مشک : استعاره از سخن با ارزش ،مفید و کم / یک توده گل : استعاره از سخن بیهوده ،نا به جا و فراوان ،در نقش متممی / کم آواز :صفت جانشین اسم در نقش مفعول ،معنی آن «آدم کم حرف و کم صحبت » است . / جوی : به اندازه ی یک دانه جو ، مقدار اندک (کنایه) / تضاد :مشک ،گل – جوی (یک جو ) ، توده
مصراع دوم :تمثیل ،فعل به قرینه ی معنوی حذف شده است . / که : حرف اضافه به معنی «از» / مفهوم :پرورده گویی و گزیده گویی بهتر از پر حرفی است وکم گو هیچ گاه شرمنده نمی شود . ارتباط معنایی دارد با ابیات :
سخن گر چه باشد چو آب زلال ز تکرار خیزد غبار ملال
همه وقت کم گفتن از روی کار گزیده است خاصه در این روزگار
بگویم گرت هوش اندر سراست سخن هر چه کوته بود بهتر است
یک دسته گل دماغ پرور از خرمن صد گیاه بهتر
بدان کز زبان است مردم به رنج چو رنجش نخواهی سخن را بسنج
[169] - توضیحات 4 : کسی که به اندازه ی ده تن سخن بگوید . / حذر کن : پرهیز کن ،دوری کن . / تشبیه : چو دانا یکی گوی . / دانا / نادان : تضاد / ده مرده گوی ،یکی گوی : تضاد / ده مرده گوی : صفت فاعلی مرکب مرخم / چو : حرف اضافه ،قید تشبیه / پرورده :سنجیده : صفت مفعولی جانشین اسم در نقش مفعولی / مفهوم :پرورده گویی و بر حذر بودن از پرگویی و حرافی / مفهوم بیت تناسب معنایی دارد با ابیات :
کم گوی و گزیده گوی چون در تا ز اندک تو جهان شود بر
در سخن در ببایدت سفتن ورنه کنگی به از سخن گفتن
سخن پخته جوی و کوشش کن نفس از خام زد خموش کن
[170] -مفهوم : کم گوی و گزیده گوی چون در (بر حذر بودن از پرگویی و حرافی). / تضاد : یک ،صد / خطا ،راست / صد ،نماد کثرت است و یک ،نماد قلت و کمی
مصراع اول : کنایه از پر گویی و خطا گفتن / مصراع دوم : کنایه از کم و درست گفتن / تیر : استعاره از سخن ،مفعول / بیت در حکم تمثیل است ./ صد : اولی صفت برای تیر و دومی ضمیر شمارشی
[171] -خفیه :در نهان ،پنهانی / فاش : آشکار / خفیه ،فاش : تضاد / مرد ،زرد :جناس / روی زرد شدن : کنایه از شرمندگی و سرافکندگی / چرا : قید پرسش / مفهوم : بیت در مذمت و نکوهش غیبت است . / ارتباط معنایی دارد با ابیات :
در پس آزادگان به هیچ طریقی پیش کسان بد مگو که نیک نباشد
سخن در نهان نباید گفت که به هر انجمن نشایدگفت
پس کس نگوییم چیزی نهفت که در پیش رویش نیاریم گفت
مکن پشت دیوار غیبت بسی بود کز پسش گوش دارد کسی
[172] - پیش و پس :تضاد / بسی ،کسی :جناس ناقص اختلافی/ مصراع دوم : کنایه از استراق سمع ،دزدیده گوش دادن / بود که : ممکن است که بیت یادآور مثل :دیوار موش دارد ،موش گوش دارد
پیش دیوار آنچه گویی هوش دار تا نباشد در پس دیوار ،گوش
چه گفت آن سخن گوی پاسخ نیوش که دیوار دارد به گفتار گوش
به خلوت نیزش از دیوار می پوش که باشد در پس دیوار گوش
لب مگشا گرچه در او نوش هاست کز پس دیوار بس گوش هاست
«ش» پسش : ضمیر متصل ،مضاف الیه
[173] - توضیحات 5 :زندانی ،محبوس / تشبیه :راز به زندانی تشبیه شده است و دل به زندان / نگر: مراقب باش / راز ،باز : جناس ناقص اختلافی / شهر : استعاره از دل ،درون / در شهر : استعاره از دهان /
[174] - دهان دوختن : کنایه از سکوت و خاموشی اختیار کردن/ حسن تعلیل : علتی برای خاموشی انسان دانا آورده است . / زبان :استعاره از شعله ی شمع یا فتیله ی شمع
زبان داشتن شمع : تشخیص / زبان و دهان : مراعات نظیر / دوخته ،سوخته: جناس ناقص اختلافی / مرد : مجازاً انسان / شمع : نماد پرگویی / مصراع دوم : تمثیل است برای مصراع اول / دهان دوخته : صفت مفعولی / مفهوم :انسان خردمند چون به اثرات منفی پر گویی پی برده است سکوت اختیار کرده است .
ارتباط معنایی دارد با ابیات :
سخن کم گوی تا در کار گیرند که در بسیار ،بد بسیار گیرند
تو را بسیار گفتن گر سلیم است مگو بسیار دشنامی عظیم است